بنیاد عبدالرحمن برومند

برای حقوق بشر در ایران

https://www.iranrights.org
امید، یادبودی در دفاع از حقوق بشر در ایران
یک سرگذشت

فردین حسینی

درباره

سن: ۳۸
ملیت: ايران
مذهب: اسلام (شيعه)
وضعیت تأهل: متاهل

مورد

تاریخ کشته‌شدن: ۱ بهمن ۱۳۹۴
محل: ايران، استان کرمانشاه
نحوه کشته‌شدن: حلق آویز
اتهامات: قتل
سن در زمان ارتکاب جرم: ۳۲

ملاحظات

آقای فردین حسینی پیرو آیین اهل حق، مکتب نورعلی، دیپلمه و دارای شغل آزاد بود. سابقه کیفری نداشت و سعی می‌کرد قانون‌مدارانه زندگی کند

خبر اعدام آقای فردین حسینی از سوی خبرگزاری فارس (۴ بهمن ۱۳۹۴) و سایت مشرق (۴ بهمن ۱۳۹۴) منتشر شد. اطلاعات تکمیلی درباره پرونده او از تحقیقات و مصاحبه‌های بنیاد برومند و مطالب منتشر شده از سوی سایت فعالین حقوق بشر و دموکراسی در ایران (۲۳ شهریور ۱۳۹۳ و ۱۶ خرداد و ۱۲ و ۱۶ مرداد ۱۳۹۴)، وبلاگ اهل حق (۲۱ بهمن ۱۳۸۶) و سایت روزنامه جام جم (۳۰ و ۳۱ خرداد ۱۳۸۶) گرفته شده است.

آقای فردین حسینی، فرزند صاحب‌الدین، اهل صحنه در استان کرمانشاه، ساکن هشتگرد در استان البرز، متاهل و دارای یک دختر ۱۴ ساله بود. به گفته خودش، او پیرو مسلک اهل حق، مکتب نورعلی الهی - شاخه‌ای از تشیع در اسلام - دیپلمه و دارای شغل آزاد بود و سابقه کیفری نداشت. او سعی می‌کرد قانون‌مدارانه زندگی کند و به حقوق خود و دیگران احترام بگذارد و مقایر با شئونات اجتماعی و قوانین رفتار نکند. (دست‌نوشته‌های آقای حسینی و تحقیقات بنیاد برومند)

اهل حق یا یارسان، آیینی با مناسک عرفانی است که بر اساس کتاب «نامه سرانجام» زمان پیدایش آن «عهد الست» (زمان بی‌آغاز) است. در قرن دوم هجری اسرار این آیین به «بهلول ماهی» رسید که در خانواده‌ای کرد متولد شده بود و در جوانی نزد جعفر صادق، امام ششم شیعیان تحصیل علم کرد. آرامگاه او در بالای کوه «تنگه گول» در اسلام‌آباد غرب ایران زیارتگاه پیروان اوست. در سده‌های بعد «بابا سرهنگ»، «شاه خوشین» و «بابا نااوس» در مناطق غربی ایران روش او را ادامه دادند. از قرن پنجم دیگر از یارسان خبری نبود تا این که در قرن هشتم «سلطان اسحاق» (سان سهاک) در صحنه کرمانشاه این آیین را از سر گرفت و در مناطق اورامان، جوانرود، گوران، و کوه‌های دالاهو تبلیغ این مرام را آغاز کرد. سلطان اسحاق را می‌توان قانون‌گذار طریقت اهل حق دانست.

طریقت اهل حق بر احساسات عمیق معنوی و مذهبی استوار است و علی‌ابن‌ابی‌طالب، امام اول شیعیان، در آن جایگاهی ویژه دارد.  اهل حق صرفا یک مکتب اسلامی نیست و مجموعه‌ای از عقاید زرتشتی، مانوی، مسیحی و کلیمی را در بر می‌گیرد. اهل حق به تناسخ (باززایی یا ادامه حیات روح پس از مرگ در بدنی دیگر) و اتحاد (حلول خداوند در جسمی یا محلی) معتقدند و به معاد (بهشت و دوزخ) باور ندارند. پاکی، داستی، نیستی و ردآ چهار پایه مسلک اهل حق است.

بر اساس اطلاعات موجود، اهل حق ۱۱ خاندان دارد که یکی از آنها «اهل حق شاه حیاسی» است. رهبری این خاندان را که به دراویش معروفند، از سال ۱۳۳۸ تا ۱۳۵۳ نورعلی الهی به عهده داشت. او مکتبی را بنا نهاد که بعدها به مکتب نورعلی الهی معروف شد. سخنرانی‌های دنباله‌دار او طی ۱۰ سال از سال ۱۳۴۳ تا ۱۳۵۳ در محافل اهل حق بعدها از سوی پسرش در کتابی با عنوان «برهان الحق» گردآوری شد. در سال ۱۳۵۳ نورعلی الهی درگذشت و جسد مومیایی شده او در هشتگرد دفن شد. ۱۰ سال بعد آرامگاه او به دستور امام جمعه وقت هشتگرد تخریب شد. مکتب نورعلی الهی از سوی حکومت جمهوری اسلامی «ضاله» و «انحرافی» شمرده می‌شود و در میان اهل حق نیز به عنوان مکتبی انشعابی به شمار می‌آید. صحنه در استان کرمانشاه، همدان، هشتگرد در استان البرز، کلاردشت در استان مازندران و گرمسار در استان سمنان از جمله مناطق محل سکونت پیروان نورعلی الهی است.  بر اساس کتاب «برهان الحق»، اهل حق مسلمان و تابع احکام قرآن است و تمام تکالیف شرعی خود را مطابق دستورات شارع مقدس انجام می‌دهند. (تحقیقات بنیاد برومند) 

پرونده آقای حسینی به ترور امام جمعه هشتگرد در استان البرز و قتل یک شهروند در استان کرمانشاه مربوط است. امام جمعه هشتگرد در سال ۱۳۸۶ توسط افراد ناشناس کشته شد. به گفته آقای حسینی، نیروهای اطلاعات تعدادی از پیروان نورعلی الهی و اعضای شورای حکمت را در رابطه با کشته شدن امام جمعه هشتگرد دستگیر کرده بودند.

دستگیری و بازداشت

بر اساس اطلاعات موجود، آقای حسینی در ساعت پنج بعدازظهر یکی از روزهای مهر ماه سال ۱۳۸۸ به همراه یکی از هم‌روستایی‌هایش با حمله نیروهای وزارت اطلاعات در خیابان اصلی هشتگرد با ضرب و شتم دستگیر شد. او با چشمان بسته به سلول انفرادی بند اطلاعات معروف به بند سپاه در زندان رجایی‌شهر کرج منتقل شد. مراحل بازجویی او که دو روز بعد از دستگیری‌اش توسط تیم بازجویان وزارت اطلاعات آغاز شد به مدت پنج سال ادامه داشت. طی این دوره او حدود سه سال را در سلول‌های انفرادی زندان‌ها و بازداشتگاه‌های مختلف گذراند. (دست‌نوشته‌های آقای حسینی و تحقیقات بنیاد برومند)

او طی پنج ماه بازجویی از ناحیه سر دچار صدمه جدی، بی‌هوشی پیاپی و خونریزی بینی و گوش شد. مامور همراهش به دکتر متخصص مغز و اعصاب گفت او در بیرون از زندان دچار مشکل شده است

به گفته آقای حسینی، او از زمان دستگیری تا ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ به مدت پنج ماه تحت بازجویی شبانه‌روزی بود. به گفته‌ی خودش، او در حین بازجویی در اثر شدت ضربات از ناحیه سر دچار صدمه جدی شد. بعد از این حادثه او سردردهای شدید داشت و به طور روزانه دچار بی‌هوشی می‌شد و یا از ناحیه بینی و گوش دچار خونریزی شدید می‌شد. بعد از یک ماه مسئولان زندان او را نزد دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب در رجایی‌شهر بردند. آقای حسینی در دست‌نوشته‌هایش گفت: «مامور بدرقه و همراه دکتر ادعا نمود که من در بیرون دچار این مشکل حاد شده‌ام من نیز اعتراض کردم نسبت به این ادعای دروغین و دوباره به بند امنیتی انتقال و با هتک حرمت روبه‌رو شدم به خاطر اینکه حقیقت را چرا نزد دکتر بیان داشتم.» (دست‌نوشته‌های آقای حسینی و تحقیقات بنیاد برومند)

بعد از دوره بازجویی پنج ماهه، آقای حسینی در حالی که چشم‌بند داشت، با یک ماشین ون بدون توقف به بازداشتگاه اداره اطلاعات کرمانشاه با حدود ۶۰۰ کیلومتر فاصله از زندان رجایی‌شهر منتقل شد. در حین انتقال متوجه شد که چند تن از اعضای خانواده‌اش نیز بازداشت شده‌اند و همراه او هستند. به گفته آقای حسینی بازداشتگاه اطلاعات کرمانشاه دارای «انفرادی‌های بسیار کوچک کثیف» بود «که هیچ‌گونه امکانات داخل سلول نبود» و «روزی سه مرتبه فقط برای رفتن به دستشویی درها باز می‌شد».(دست‌نوشته‌های آقای حسینی و تحقیقات بنیاد برومند)

بر اساس دست‌نوشته‌های آقای حسینی در زندان، او «بیش از سه ماه در انفرادی کرمانشاه در بدترین شرایط جسمی و هتک حرمت‌های فراوان توام با شکنجه جسمی» بود و سپس در تاریخ ۲۲/۲/۸۹  در مجتمع قضایی شهرستان صحنه بازپرسی شد و بعد از آن به زندان مرکزی دیزل‌آباد کرمانشاه منتقل شد. در حین انتقال او متوجه شد اشخاص دیگری شامل اعضای خانواده‌اش از جمله شوهرخواهرش و چند نفر هم‌مکتبی یا هم‌مسلک‌هایش نیز همراه او در حال انتقال هستند. آقای حسینی حدود ۶ ماه از سال ۱۳۸۹ را در بند عمومی زندان دیزل‌آباد کرمانشاه گذراند و سپس به استان البرز انتقال داده شد و حدود سه ماه را در زندان‌های رجایی‌شهر و ندامتگاه مرکزی کرج گذراند و بعد دوباره به زندان مرکزی دیزل‌آباد کرمانشاه منتقل شد. او در تاریخ هفتم آذر ماه سال ۱۳۹۱ دوباره به بازداشتگاه اداره اطلاعات کرمانشاه، مشهور به «میدان نفت کرمانشاه» انتقال داده شد و مدت سه ماه را در سلول انفرادی و تحت بازجویی و شکنجه گذراند. بعد از آن او را به یک زندان نامعلوم در حوالی سرپل ذهاب منتقل کردند. (دست‌نوشته‌های آقای حسینی و تحقیقات بنیاد برومند)

او بعد از پنج سال موفق شد برای نخستین بار خانواده‌اش را ملاقات کند 

آقای حسینی در شرح وضعیتش در این دوره گفت: «دو سه روز گذشت دوباره مامورین وزارت اطلاعات به سراغم آمدند تفهیم اتهام شروع شد در مورد قتل امام جمعه هشتگرد سوالات فراوانی کردند که همگی را جواب دادم از وجود چنین ادعای دروغین و تهمت ناروایی ابراز بی‌اطلاعی کردم مدت سه ماه از انفرادیم گذشته بود... نمی‌دانم چه روزی بود چون در داخل سلول هیچ‌گونه روشنایی جز یک لامپ ضعیف داخل موتور پیکان چیزی دیگری نبود و شب و روز متوجه نمی‌شدم مگر این که در هنگام غذا اوردن متوجه می‌شدم و حتی چهره کارکنان سلول را متوجه نمی‌شدم چون تماما با چشم‌بند بودم. سلول‌ها بسیار کثیف همان‌طوری‌که قبلا توضیح دادم بسیار بد و نامناسب است و حمام هفتگی پنج دقیقه و سرویس دستشویی هم صبح یک‌بار ظهر یک‌بار و شب هم یک‌بار. ...بعد از چندین روز به یک‌باره سوار بر ماشینم کردند با چشمانی بسته ... شک نداشتم که درست دارم می‌بینم. به سمت سرپل ذهاب و قصر شیرین در حرکتیم. سه نفر از ماموران وزارت اطلاعات داخل سمند نشسته و هیچ گونه حرفی نمی‌زدند. بعد ورودی سرپل ذهاب را بر روی تابلو نوشته به یک‌باره سرم را به زیر بردند و چشم‌بندم را زدند... پیاده شدم افت شدید فشار بدنم باعث شده بود حتی نمی‌توانستم قدم بردارم. به زور من را به داخل سلول انفرای منتقل کردند که انفرادی بسیار کوچکتر از انفرادی کرمانشاه بود به اندازه بلند شم و بخوابم همین ... نمی‌دانم چه مدت در آن جا بودم. از لحاظ وضعیت بهداشتی و حمام هم خبری نبود. به یک باره بعد از چندین وقت دوباره آمدند با همان وضعیت نامناسب جسمی جابه‌جایم کردند به کرمانشاه و بعدش نمی‌دانم کجا بود...». (دست‌نوشته‌های آقای حسینی و تحقیقات بنیاد برومند)

آقای حسینی از دی ماه ۱۳۹۱ مدت ۲ ماه را در یک سلول انفرادی گذراند که نمی‌دانست کجاست؛ بعدا گفته شد آن جا زندان ۱۰۱ قم بوده است. بعد از این مدت دوباره او را با چشم‌بند به سلول انفرادی بند وزارت اطلاعات زندان رجایی‌شهر کرج منتقل کردند. بر اساس نوشته‌های آقای حسینی او در روز اول ماه رمضان (۱۹ تیر) ۱۳۹۲ در حالی که شش ماه در روزه اعتراضی بود به بازداشتگاه اداره آگاهی عظیمیه کرج انتقال یافت و دو روز بعد به بند امنیتی وزارت اطلاعات در زندان رجایی‌شهر بازگردانده شد و دوباره در نوزدهمین روز ماه رمضان (۶ مرداد ۱۳۹۲) به اداره آگاهی عظیمیه برده شد و باز به بند امنیتی وزارت اطلاعات زندان رجایی‌شهر بازگردانده شد. آقای حسینی در توضیح وضعیتش در بازداشتگاه آگاهی عظیمیه نوشت: «در آن جا متوجه شدم محل نگهداری افراد دیگری در اداره آگاهی عظیمیه است. حدود صد و پنجاه نفر در سه اتاق بود نگهداری می‌شدند. یک راهرو بسیار کثیف پر از سوسک بود. آن جا من را به حال خود رها کردند. شرایط بسیار بدی را سپری کردم از درد آن شب با زبان روزه حتی آب هم نتوانستم بخورم. به حدی درد داشتم که دیگر هر لحظه مرگ را جلوی چشمان خود می‌دیدم تا سوم رمضان ۱۳۹۲ به همین روال شکنجه ادامه داشت دوباره من را بردند به بند امنیتی وزارت اطلاعات من که روزه اعتراض گرفته بودم شدیدا اعتراض داشتم ولی انگار همگی از جنس ربات بودن عکس‌العملی نداشتند. مدام تهدید ادامه داشت. به یک‌باره با زبان روزه دست به اعتصاب روزه کامل زدم به نشانه اعتراض به شکنجه‌هایشان. مدت شش روز کامل ادامه داشت. واقعا مرگ را تجربه کردم...» مسئولان زندان در تاریخ چهارم خرداد ۱۳۹۳ آقای حسینی را به ندامتگاه مرکزی کرج انتقال دادند. به گفته آقای حسینی، او در آن جا متوجه شد برادرانش و پسرخاله‌اش نیز بیش از یک سال در سلول‌های انفرادی و تحت همان شکنجه‌ها بوده‌اند. آقای حسینی بعد از پنج سال در دوره بازداشت در ندامتگاه مرکزی کرج موفق شد برای نخستین بار خانواده‌اش را ملاقات کند. خانواده‌اش تا آن زمان از او بی‌خبر بودند و فکر می‌کردند آقای حسینی توسط وزارت اطلاعات کشته شده است. آقای حسینی گفت: «بعد از داخل شدن به بند عمومی سالن هفت ندامتگاه در وضعیت بسیار بد روحی و روانی قرار داشتم. چون در این سال‌های انفرادی هیچ‌گونه تماس یا ملاقاتی با هیچ کس جز خدا نداشتم». (دست‌نوشته‌های آقای حسینی و تحقیقات بنیاد برومند)

«حدود صد و پنجاه نفر در سه اتاق بود نگهداری می‌شدند. یک راهرو بسیار کثیف پر از سوسک بود. آن جا من را به حال خود رها کردند» 

به گفته آقای حسینی، او در تاریخ پنجم مرداد ماه ۱۳۹۳ به یک‌باره به مدت پنجاه روز به سلول انفرادی وزارت اطلاعات در زندان رجایی‌شهر منتقل شد. او در توضیح این دوران گفت: «واقعا شوکه شده بودم. قریب به دو ماه در سلول انفرادی بدون بازجویی من را نگه داشتند. دوباره انتقال (داده) شدم به ندامتگاه مرکزی حدودا یک ماه و نیم نگذشته بود از داخل بند عمومی ... من را انتقال (دادند) به بند امنیتی وزارت اطلاعات رجایی‌شهر. دوباره بازجویی شدم... بعد من را انتقال دادند به بند امنیتی بعد از یک بازجویی بیش از دو ماه گذشته بود دوباره انتقالم دادند بند عمومی ندامتگاه مرکزی داخل قرنطینه که خانواده‌ام دچار وحشت شده بودند.» آقای حسینی در پایان دست‌نوشته‌اش تاکید کرده بود که بعد از ۶ سال بلاتکلیفی قرار بازداشت او را هر ۲ ماه یک بار تمدید می‌کنند. (دست‌نوشته‌های آقای حسینی و تحقیقات بنیاد برومند)

دادگاه

بر اساس مستندات موجود، به اتهامات آقای حسینی در ۲ دادگاه جداگانه در کرج و صحنه کرمانشاه رسیدگی شد.

آقای حسینی در سال ۱۳۹۰ در شعبه چهارم دادگاه انقلاب کرج در ۲ جلسه دادگاهی شد. به گفته آقای حسینی او در این جلسات اتهامات وارده را «واهی» خواند و آنها را نپذیرفت. حضور وکیل آقای حسینی در جلسات این دادگاه روشن نیست. (دست‌نوشته‌های آقای حسینی و سایر مستندات موجود در تحقیقات بنیاد برومند)

دادگاه مربوط به پرونده دوم آقای حسینی در زمستان سال ۱۳۹۰ در شعبه یکم دادگاه کیفری استان کرمانشاه با حضور هیات قضایی شامل پنج قاضی، وکلای دو طرف، شهود و شاکیان خصوصی پرونده برگزار شد. به گفته آقای حسینی در نخستین جلسه از این دادگاه، خانواده مقتول به او گفتند «وزارت اطلاعات از ما درخواست کرده بر علیه شما شکواییه تنظیم کنیم و اقدام کنیم». بر اساس اطلاعات موجود، همسر مقتول به عنوان شاهد قتل اعلام کرد که آقای حسینی را ندیده و نمی‌شناسد. بنا بر اظهارات آقای حسینی، شاهد دیگر، شوهرخواهر او بود که خود در زندان بود و علیه آقای حسینی در بازجویی‌ها اعتراف کرده بود؛ اما در جلسه دادگاه در حضور پنج قاضی و وکلا و خانواده مقتول و نماینده دادستان گفت که از سوی ماموران وزارت اطلاعات با پیشنهاد مالی فراوان و اقامت در کشور اروپایی اغفال شده است که اگر اظهاراتی که در وزارت اطلاعات بیان داشته نزد محکمه هم بگوید به او تعلق خواهد گرفت.  این شاهد در دادگاه اعلام کرد که اعترافاتش ناشی از القای نظرات کارشناسان تحت فشار بازجویی بوده و آنها را مردود اعلام کرد. (دست‌نوشته‌های آقای حسینی و سایر مستندات موجود در تحقیقات بنیاد برومند)

درباره جلسات دادگاه اطلاع بیشتری در دست نیست.

اتهامات

بر اساس مدارک موجود، آقای حسینی در پرونده نخست به «خرید، فروش، نگهداری و حمل و نقل اسلحه و مهمات جنگی به صورت غیرمجاز» و «مباشرت در قتل عمدی» امام جمعه وقت هشتگرد متهم شد. آقای حسینی در پرونده دوم در اسفند ماه ۱۳۸۸ به «قتل» یک شهروند دیگر در استان کرمانشاه متهم شد. (تحقیقات بنیاد برومند)

در شرایطی که حداقل تضمین‌های دادرسی رعایت نمی شود و متهمان از یک محاکمه منصفانه محرومند، صحت جرایمی که به آنها نسبت داده می شود مسلم و قطعی نیست. سازمان‌های بین المللی حقوق بشر به گزارش‌هایی اشاره می کنند مبنی بر این که مقامات جمهوری اسلامی ایران، در برخی موارد اتهامات کاذبی از قبیل قاچاق مواد مخدر یا ارتکاب جرائم عمومی و جنسی را به مخالفان خود (از جمله فعالان سیاسی، مدنی، صنفی و یا اقلیت‌های قومی و مذهبی) نسبت داده و آنان را همراه با محکومان عادی دیگر اعدام می کنند. هر سال صدها نفر در دادگاه‌های ایران به اعدام محکوم می‌شوند اما شمار افرادی که بر اساس این گونه اتهامات کاذب به اعدام محکوم شده‌اند معلوم نیست.

مدارک و شواهد

بر اساس گزارش‌های موجود، تخریب مقبره آقای نورعلی الهی و اظهار نظر فرزندش مبنی بر این که «هرگز از این حادثه نخواهم گذشت و عاملان آن را نمی‌بخشم» به عنوان انگیزه قتل امام جمعه وقت هشتگرد در نظر گرفته شد. (سایت مشرق ۴ بهمن ۱۳۹۴) روشن نیست مسئولان این پرونده چطور این اظهار نظر را به آقای حسینی ربط دادند و او را بر اساس آن متهم کردند.

بنا بر اطلاعات موجود، امام جمعه وقت هشتگرد در سال ۱۳۶۳ دستور تخریب مقبره آقای نورعلی الهی واقع در کوی نور هشتگرد را صادر کرد. او ۱۳ سال بعد در مقابل منزلش توسط فردی ناشناس با چاقو زخمی شد و درگذشت. نیروهای وزارت اطلاعات این ۲ حادثه را با هم مرتبط دانستند. (دست‌نوشته‌های آقای حسینی و تحقیقات بنیاد برومند)

اسلحه شکاری با مشخصات مشابه اسلحه‌ای که با آن به مقتول پرونده دوم شلیک شده به عنوان مدرک علیه آقای فردین حسینی در نظر گرفته شد. همچنین اظهارات افرادی به عنوان شاهد در طول دوره تحقیقات علیه آقای حسینی به دادگاه ارائه شد. (مدارک موجود در تحقیقات بنیاد برومند)

سازمان‌های بین‌المللی حقوق بشر بارها مقامات جمهوری اسلامی ایران را به دلیل اعمال سیستماتیک شکنجه‌های شدید و استفاده از سلول‌های انفرادی جهت گرفتن اعتراف از زندانیان محکوم کرده‌اند و صحت اعترافاتی را که تحت فشار از متهمان گرفته شده است مورد پرسش قرار داده‌اند. اعترافات زندانیان سیاسی، گاه از تلویزیون پخش شده‌ است. تلویزیون دولتی اقدام به پخش اعترافاتی کرده است که در آن‌ها زندانیان به جرم‌های مبهم و غیرواقعی اعتراف کرده، باورهای سیاسی خویش را نفی و توبه کرده‌اند و یا حتی پای دیگران را به میان کشیده‌اند. سازمان‌های حقوق بشری همچنین به روند نفی و بازپس‌گیری اعترافات و توبه زندانیانی که آزاد شده‌اند نیز اشاره کرده‌اند.

دفاعیات

بنا بر اطلاعات موجود، آقای حسینی اتهامات وارده در هر ۲ پرونده را رد کرد. او این اتهامات را «دامی وسیع توسط وزارت اطلاعات» دانست که به خاطر پیروی از مکتب نورعلی الهی برایش پهن شده بود. بر اساس اظهارات آقای حسینی او برای پذیرفتن اتهام قتل امام جمعه هشتگرد پنج ماه زیر شکنجه شدید بود و وقتی این اتهام را نپذیرفت با یک پرونده تازه به اتهام یک قتل دیگر با شاکی خصوصی مواجه شد.

«برای قبول ادعای دروغینشان مبلغ هنگفتی پول وجه نقد پیشنهاد کردند برای خود و فرزندم هر جای دنیا بخواهم در صورتی که تمام ادعاها و اظهاراتشان را نزد محکمه گردن بگیرم.» 

به گفته آقای حسینی «بازجویی‌ها به صورت فشرده، مکرر و شبانه‌روزی توام با اعمال شکنجه‌های جسمی بود.» از جمله شکنجه‌های او، توهین به عقاید و تهدید به بازداشت اعضای خانواده و سپس بازداشت آنها، آویزان کردن متهم با دست‌های از پشت بسته شده، کتک زدن با کابل، بستن بیضه‌ها با نخ ،فرو بردن دستمال آستری آغشته به مایع تصفیه‌کننده بدبو در دهان و تهدید به تجاوز جنسی بود. (نامه دست‌نویس دادخواهی آقای حسینی موجود در تحقیقات بنیاد برومند)

آقای حسینی با رد اتهام قتل یک شهروند در کرمانشاه با بیان این که اصلا آن فرد را نمی‌شناخته، گفت: «در بند مخوف وزارت اطلاعات کرمانشاه که یک باره بازجویی‌ها شروع (شد) تازه متوجه شدم قتل در کرمانشاه هم برایم توطئه‌چینی کرده‌اند... اتهام قتل‌های کرمانشاه از اهل حق‌های کرمانشاه بود که بنا بر اظهارات تیم تحقیقات وزارت اطلاعات از فرقه اهل حق مخالف مسلک ما بود کشته شده بارها بیان داشتم مشکل ما تا به این حد نبوده که بخواهیم دست به اعمال غیرانسانی بزنیم و از طرفی واقعا افراد و اشخاصی که کشته شدند تا زمانی که توسط وزارت اطلاعات منتقل شدم نمی‌دانستم وجود داشتند یا نداشتند. خیلی سعی کردم که بازجویان را قانع و بی‌گناهیم را اثبات کنم ولی متاسفانه متوجه شدم داشتن عقاید اهل حق خود نیز جرم بوده و تمام اتهامات را به صورت هماهنگ شده و از قبل برنامه‌ریزی شده برای خود و هم‌عقایدمان توطئه‌چینی کرده‌اند که به صورت یک سازمان تروریستی قلمداد جلوه دادند».

آقای حسینی با اشاره به «پیشنهاد وسوسه‌انگیز و کلان مالی» از سوی بازجویان اداره اطلاعات کرمانشاه در قبال پذیرفتن اتهامات گفت: «به یک‌باره تغییر روش دادند با یک لحن بسیار آرام. متوجه شدم قصد دارند شیوه جدیدی به کار ببرند برای قبول کردن ادعای دروغین و بی‌اساسشان مبلغ هنگفتی پول وجه نقد برای خود و فرزندم در هر کجای دنیا بخواهم در صورت(ی که) تمام ادعاها و اظهاراتشان را نزد محکمه تایید و قبول و گردن بگیرم با توجه به امنیت جانی خود و خانواده‌ام نسبت از بیان داشتن تمام واقعه و حقایق مجبورم فعلا خودداری کنم». آقای حسینی در شرح شکنجه‌ها و وضعیت خود در سلول انفرادی گفت:‌ «در داخل سلول هیچ‌گونه روشنایی جز یک لامپ ضعیف داخل موتور پیکان چیز دیگری نبود و شب و روز متوجه نمی‌شدم مگر این که در هنگام غذا اوردن متوجه می‌شدم و حتی چهره کارکنان سلول را متوجه نمی‌شدم چون تماما با چشم‌بند بودم. سلول‌ها بسیار کثیف ... و حمام هفتگی پنج دقیقه و سرویس دستشویی هم صبح یک‌بار ظهر یک‌بار و شب هم یک‌بار. یک بار من را بردند بازجویی و دستهایم را با بست پلاستیکی محکم بستند به یک صندلی. یادم نمی‌آید چه مدت اصلاح کرده بودم فقط می‌دانم سر ریشم خیلی بلند بود تیم بازجویان به من حمله کردند مورد ضرب و شتم فراوانی قرار گرفتم. بر روی جسم بی‌رمق و بی‌جانم افتادند تا لب مرگ کتکم زدند. بعد با موچین تمام ریش و سیبیل‌هایم را حدود هشتاد درصد کندند وضعیت بسیار وخیم و دردناکی داشتم بعد با دستمال نم‌دار راه دهان و بینی‌ام را بستند تا این که بیهوش شدم من که به خیال خود که مرده‌ام. به یک‌باره به هوش آمدم. متوجه شدم هنوز زنده هستم هشت بار به صورت خفگی با دستمال نمدار هردفعه بی‌هوشی و مرگ را تجربه کردم و وقتی به هوش آمدم متوجه شدم داخل سلول هستم از درد تا چندین روز حتی ثانبه‌ای نتوانستم بخوابم من هم به نشانه اعتراض به بازداشت غیرقانونی در انفرادی و اعتراض به هتک حرمت‌هایشان و شکنجه‌گریشان ناچارا دست به اعتصاب غذا یعنی روزه‌ی اجباری زدم ... وضعیت خیلی بد و وخیمی داشتم و از دکتر هم خبری نبود». او همچنین گفت: «در بند مخوف امنیتی کرمانشاه یک بار معاون دادستان به نام عباسی از من بازجویی و تفهیم اتهام واهی و دروغین کرد و از بودن توطئه و واهی بودن اتهام فوق توضیحات کامل دادم، ولی هیچ‌گونه توجهی به اظهارات نداشت. جالب این جا بود همان ... بازجو که من را شکنجه می‌کرد، در حضور معاون دادستان تهدید کرد دوباره همان شکنجه‌ها را تکرار خواهد کرد. من را با زبان روزه و اعتراض داخل سلول انفرادی بردند تقریبا سه ماهی از روزه‌ام گذشت دوباره بازجویی‌ها شروع شد و یک گروه دیگری از بازجویان وارد شدند. بعد از یک مدت که هنوز آثار روحی روانی جسمانی در تمام وجودم وجود داشت دوباره روز از نو روزی از نو شروع به بازجویی‌های پیاپی هتک حرمت و توهین‌های عقیدتی و تهدید به بازداشت تمام اعضای خانواده‌ام بعد از بازجویی‌های فشرده در بیشتر مواقع روز، به یک‌باره عکس خانواده‌ام شامل پدر خواهر برادرانم را یکی یکی که در وضعیت نامناسب قرار داشتند به من نشان دادند. متوجه شدم که همگی در بند امنیتی وزارت اطلاعات رجایی‌شهر قرار دارند و پیشنهاد دادند شما باید اتهام‌های ذکر شده را قبول و نزد حاکم تایید کنید والا خانواده‌ات همچنان در بازداشت به سر خواهند برد».  به گفته آقای حسینی، او در تیر ماه  سال 1392 با چشم‌بند، پابند و دستبند  به اداره آگاهی مرکزی استان کرج در عظیمیه  تحویل داده شد.  آقای حسینی گفت: «بعد از جواب دادن به چندین سوال در مورد همان اتهامات وزارت اطلاعات دوباره من را منتقل کرد پشت اتاق سرهنگ جنایی به نام رحمانی. در آن جا یک اتاق حدود 15 متری که دیواره‌اش با موکت کاری و چندین طناب رنگی آویزان بود. صندلی و میز خالی بود و یک عدد کولر گازی چندین آفتابه آب و بوی پر تعفن وضعیت حکایت از اتاق شکنجه داشت. من که دیگر رمقی برایم باقی نمانده بود چون مدت‌های طولانی روزه بودم به یک‌باره دست‌هایم را از پشت با چفیه سفید و سیاه بستند و یک طناب هم به رویش اضافه کردند. من را بالای صندلی قرار دادند. به یک‌باره صندلی را برداشتند معلق به هوا ماندم خیلی شرایط وحشتناکی بود. حتی توان فریاد زدن نداشتم. به حدی حالم بد بود که دیگر متوجه نشدم. از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم که با آب و شوک برقی و فحاشی مورد کتک فراوانی قرار گرفتم و تمام سعیشان بر این بود حتی به دروغ اقرار کنم. با توجه به آن وضعیت بد جسمانی که هیچ گونه اهمیتی برایشان نداشت، مداوم مورد شکنجه قرار داشتم و با همان وضع آویزان شدم. چندین بار از هوش رفتم زمانی که در مرحله آخر به هوش آمدم فقط متوجه می‌شدم با لگد و شوک برقی و آب بر روی جسم بی‌جانم افتاده بودند مدام تکرار می‌کردند استاد الهی به شما گفته حرفی نزنی. من که دیگر رمقی برایم نمانده بود حتی جواب بدهم. بعد من را بر روی زمین مثل یک لش مردار می‌کشیدند. داخل آسانسور قرار دادند بردند ... واقعا مرگ را تجربه کردم ... هر دو دستانم دیگر توان هیچ حرکتی نداشتند. هر دو کتفم در رفته بود. هر لحظه مرگ را انتظار می‌کشیدم. قریب به دو ماه به سختی غذا می‌خوردم. فقط یک بار دکتر آمد داخل سلول نوشت در صورتی که یک بار دیگر آویزان شوم هر دو دستهایم باید قطع شود. با تجویز چند قرص بروفن به من داد و رفت و در این مدت تنها کاری (که) توانستم بکنم این یک با پاهایم ذره ذره دستهایم را ماساژ و مالش دادم تا این که بتوانم غذا بخورم و خودم را نظافت کنم. همین وضعیت ادامه داشت دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود مداوم از بازداشت خانواده حرف در میان بود. عکس‌هایشان را یکی یکی نشان می‌دادند تهدیدهایشان هیچ وقت پایان نداشت و زمانی من را نزد بازپرس می‌بردند ساعت غیر اداری بود. گاها ساعت 2 بعد از ظهر پنج بعد از ظهر می‌بردند. بازپرس به عنوان یک مترسک بود به نام عباس کرمی شعبه پنجم دادگاه انقلاب کرج ... در وضعیت بسیار بد روحی و روانی قرار داشتم  او درباره اعتراف یکی دیگر از شاهدان در بازجویی‌ها توضیح داد: «یکی از هم‌مسلک‌هایمان که بیش از ۵۰ سال سن داشت ... که در پرونده کرمانشاه وی را تداخل داده بودند ایشان تبرئه شده بود، متوجه شدم زمانی ما را بردند نزد بازپرس شعبه پنجم کرج دادگاه انقلاب به نام عباس کرمی. وی مورد کتک‌کاری فراوانی قرار داشت. به زور راه می‌رفت. وی را مجبور کرده بودند اظهارات دروغین بر علیه این‌جانب کند و چون نزد بازپرس خودش خودش را محکوم کرد بعد از روبه‌رو شدن در حضور بازپرس کاملا در چهره ایشان هویدا بود که تحت اجبار و زور دارد حرف می‌زند. ... از نگاه‌هایش همه چیز مشخص بود». آقای حسینی درباره وضعیتش در طول ۶ سال بازداشت گفت: «هیچ مرجع یا مقام قضایی پاسخگو نبود و نیست و هر مرتبه به دادگاه می‌روم فقط یک نامه محرمانه و سری به ضمیمه پرونده نزد بازپرس داده می‌شود. قرار بازداشت دوماه دوماه تمدید می‌کنند و حال نمی‌دانم به که و چه کسی پناه ببرم و تنها کاری توانستم انجام بدهم با سعی و تلاش فراوان ذره‌ای از مصیبت‌هایی که به ناحق به خود و خانوادهام روا داشتند فقط به خاطر این که اهل حق پیرو استاد نورعلی الهی بوده‌ایم بر قلم بیاورم. بعد از این همه زجر و شکنجه و مصیبت تازه خودم را از لحاظ روحی و روانی و جسمانی بازسازی کنم تا حداقل بتوانم اتفاق‌هایی که برایم افتاده را به گوش وجدان‌های بیدار و انسان‌های آگاه برسانم و این‌جانب به دفعات فریاد دادخواهی خود را به گوش مسئولین مرتبط با پرونده خود رسانده‌ام ولی افسوس که از هیچ یک پاسخی دریافت ننموده‌ام.» (نامه دست‌نویس دادخواهی آقای حسینی موجود در تحقیقات بنیاد برومند)

بر اساس اطلاعات موجود، وکیل آقای فردین حسینی، در تقاضای فرجام‌خواهی با رد اتهامات وارده به موکلش بر اساس مستندات قانونی و با اشاره به این که هیچ مدرک قانع‌کننده‌ای مبنی بر دخالت آقای حسینی در اتهامات وارده وجود ندارد، تاکید کرد که شهادت آقای وهاب امیری، شوهرخواهر آقای حسینی، علیه او در اثر فشارهای طاقت‌فرسا و شکنجه گرفته شده و نزد قاضی انکار شده است. وکیل آقای حسینی همچنین تاکید کرد: «موکل من در دادگاه کیفری استان کرمانشاه به صراحت بیان داشته که اقاریر ایشان که در پرونده نوشته شده در شرایط ویژه در حالت شکنجه از او اخذ شده و بر اقاریر وی که در اثر شکنجه و فشار و تهدید به اماله با بطری اخذ شده معترض بوده است». (مدارک موجود در تحقیقات بنیاد برومند)

یک شاهد عینی که مدتی با آقای حسینی هم‌بند بوده با تایید مشکلات روحی و روانی او گفت: «او مدت‌ها در بازداشتگاه‌های وزارت اطلاعات در شهرهای کرمانشاه و کرج و هشتگرد تحت شکنجه‌های وحشیانه‌ای بود و ماه‌های متوالی در سلول انفرادی حبس بود و مورد ضرب و شتم قرار داشت ... او دچار ترس‌های ناشناخته ناشی از شرایط روانی خود بود. من از خود او شنیدم که به دفعات تحت مراقبت‌های روان‌درمانی قرار گرفته است. او حاضر نبود توضیحات بیشتری در این زمینه ارائه کند و یا مدارکی از پرونده پزشکی خود را در اختیار دیگران قرار دهد. او تقریبا به همه مظنون بود و به هیچ کس اعتماد نداشت. هر فردی هم در برخورد اول با وی کم و بیش به شرایط نامتعادل روحی او پی می‌برد ... شکنجه‌هایی که دیده بود وی را از حالت طبیعی خارج ساخته بود. با توجه به این که قبل از دستگیری نیز مشکلات روانی داشت این شرایط بدون شک وضعیت تاحدودی نامتعادل روانی وی را تشدید کرده بود. هر زمان از رفتاری که با وی ضمن بازجویی‌ها می‌شد سوال می‌کردیم، در عمق نگاهش وحشت عظیمی می‌درخشید که ادامه صحبت را حتی برای شنونده مشکل می‌ساخت. ضمنا هیچ زمان نشنیدم که در زندان جهت درمان او اقدامی جدی صورت گرفته باشد.» (مصاحبه بنیاد برومند با یک فرد مطلع)

از جزئیات دفاعیات آقای حسینی در دادگاه اطلاعی در دست نیست.

حکم

آقای فردین حسینی در پرونده دوم (قتل یک شهروند در کرمانشاه) به اعدام (یک بار قصاص نفس از طریق سپردن به چوبه دار) محکوم شد. رای صادره در تاریخ ۱۶ اسفند ماه ۱۳۹۰ به وکیل آقای حسینی ابلاغ شد. این حکم از سوی شعبه ۱۶ دیوان عالی کشور تایید شد. او همچنین در پرونده نخست به هشت سال زندان برای اتهام «خرید و فروش و نگهداری اسلحه و مهمات جنگی» محکوم شد که پس از سه سال بخشیده شد، اما به خاطر اتهام دومش آزاد نشد و همزمان پرونده قتل دوم برای او گشوده شد. اتهام دیگر او (قتل امام جمعه هشتگرد) در این پرونده همچنان در شعبه پنج دادسرای عمومی و انقلاب ناحیه یک کرج مفتوح ماند. (مستندات موجود در تحقیقات بنیاد)

بر اساس گزارش‌های منتشر شده در رسانه‌های داخل ایران آقای فردین حسینی در تاریخ یک بهمن ۱۳۹۴ در کرمانشاه اعدام شد. (خبرگزاری فارس و مشرق نیوز ۴ بهمن ۱۳۹۴) خانواده آقای حسینی نسبت به نحوه درگذشت او تردید دارند و نمی‌دانند که به دلیل اعدام بوده و یا زیر شکنجه کشته شده است. (تحقیقات و مصاحبه‌های بنیاد برومند)

تصحیح و یا تکمیل کنید