بنیاد عبدالرحمن برومند

برای حقوق بشر در ایران

https://www.iranrights.org
امید، یادبودی در دفاع از حقوق بشر در ایران
یک سرگذشت

فاطمه زارعی

درباره

سن: ۳۸
ملیت: ايران
مذهب: اسلام (شيعه)
وضعیت تأهل: متاهل

مورد

تاریخ کشته‌شدن: مرداد ۱۳۶۷ — شهریور ۱۳۶۷
محل: شيراز، استان فارس، ايران
نحوه کشته‌شدن: نحوه اعدام نا مشخص
اتهامات: جرم ضد انقلاب نامشخص; طرفداری از گروه‌های چريکی مخالف نظام; چاپ/پخش اعلامیه; پندار و/يا گفتار ضدانقلابی

ملاحظات

اطلاعات راجع به اعدام خانم فاطمه زارعی از دفتر یادداشت های عزیز زارعی، پدر ایشان، مصاحبه ی بنیاد عبدالرحمن برومند با همسر ایشان (مصاحبه ی بنیاد برومند)، آقای حسن مکارمی (۲ آوریل ۲۰۰۹)، مکاتبه ی بنیاد برومند با دختر خانم زارعی (۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱)، روزنامه ی جمهوری اسلامی (۱۰ تیر ۱۳۶۰) و وبسایت همبستگی ملی (۱۱ مرداد ۱۳۸۹) به دست آمده است. اطلاعات تکمیلی در این زمینه از مصاحبه ی بنیاد برومند با یک شاهد عینی و کتاب «عادل آباد: رنج ماندگار» نوشته ی آقای جهانگیر اسماعیل پور جمع آوری شده است.

خانم زارعی، یکی از قربانیان کشتار جمعی زندانیان سیاسی ۱۳٦۷ است. اکثر زندانیان اعدام شده از اعضا و هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران (مجاهدین) بودند. علاوه بر آن، گروه‌های مارکسیست لنینیستی مخالف جمهوری اسلامی مثل سازمان فدائیان خلق (اقلیت) و حزب پیکار، اعضا و هوادارن احزابی چون حزب توده و فدائیان خلق (اکثریت) که فعالیتی در مخالفت با جمهوری اسلامی نداشتند نیزازقربانیان این کشتار بودند.

خانم زارعی متولد ۱۳۳۲ در شهرستان آباده و دبیر فیزیک دبیرستان رضاشاه سابق در شهر شیراز بود. او در سال ۱۳۵۳ ازدواج کرده و صاحب دو فرزند شد که در هنگام دستگیری وی، یکی چند ماهه و دیگری ۴ ساله بوده اند (مصاحبه ی بنیاد برومند، وبسایت همبستگی ملی).

خانم زارعی بنا بر گفته ی همسرشان، قبل از انقلاب نیز فعالیت های سیاسی کوتاهی در تهران داشته و در کلاس های علی شریعتی شرکت می کرده است. او پس از انقلاب سال ۱۳۵۷ به جنبش معلمان مسلمان که وابسته به مجاهدین بود، پیوست. کار این جنبش پخش اعلامیه و تراکت بوده و جلسات آن ها نیز پیرامون همین موضوع و مسائل دیگر مانند چگونگی عضوگیری و غیره می گشت. خانم زارعی هم چنین تظاهرات هایی نیز ترتیب می داد .خانم زارعی در سال ۱۳۵۹ یعنی در طی انقلاب فرهنگی (۱) نامه ای دریافت کرد که به موجب آن به دلیل آن چه «رعایت نکردن اصول جمهوری اسلامی» خوانده می شد، بدون مزایا از کار اخراج شد (مصاحبه ی بنیاد برومند).

خانم زارعی به گفته ی همسرش مبارزه ی مسلحانه اعتقادی نداشت مشی مسلحانه منشی ایجاب می کرد که از وی بر نمی آمد. وی در سال ۱۳۶۰ در اولین دوره ی انتخابات مجلس شورای ملی، به عنوان نماینده ی مجاهدین شرکت کرد. بنا بر اظهارات همسر خانم زارعی، ایشان در شهرستان شیراز به دلیل فعالیت سیاسی خود مشهور بودند و همین موضوع باعث ایجاد دردسر های فراوانی برای آن ها شده بود. مثلا یک روز چند ناشناس شیشه ی خانه ی او را شکستند. خانم زارعی سه ماه قبل از دستگیری خود شب ها را از ترس دستگیری در خانه نمی خوابید. خانواده ی خانم زارعی پیشنهاد ترک شیراز را به وی دادند که از جانب او رد شد (مصاحبه ی بنیاد برومند).

به گفته ی هم بندانش، خانم زارعی انسانی با روحیه ی قوی بود و همواره به دیگر زندانیان دلداری می داد (مصاحبه ی بنیاد برومند). پدر خانم زارعی در مورد وی گفته است: «فاطمه ستون و کارگشای خانواده بود. فاطمه دارای شخصیتی بود که حسن سلیقه داشت. حسن خلق و خوی داشت. گره گشای مشکلات بود. همیشه آسایش و آرامش دیگران را آسایش و راحتی خود ترجیح می داد...» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۷).

لازم به ذکر است خواهر خانم زارعی، خانم فتانه زارعی نیز در سال ۱۳۶۱ در حین بارداری در زندان بندرعباس به جرم همکاری با مجاهدین اعدام شد.

سازمان مجاهدین خلق ایران در سال ١٣٤٤ پایه گذاری شد که از نظر اید‌ئولوژی، تشکیلاتی مذهبی و معتقد به اصول و مبانی اسلام بود. این سازمان، با تفسیری انقلابی از اسلام به مبارزه مسلحانه علیه رژیم محمد رضا شاه پهلوی (١٢٩٨- ١٣٥٩) اعتقاد داشت و مارکسیسم را به عنوان روشی علمی برای تحلیل اقتصادی و اجتماعی از جامعۀ ایران می‌پذیرفت و در عین حال، اسلام را سرچشمه الهام فرهنگ و ایده‌ئولوژی خود می‌دانست. در دهه ١٣٥٠، زندانی شدن و اعدام بسیاری از کادرها باعث تضعیف سازمان مجاهدین شد. در سال ١٣٥٤ این سازمان با یک بحران اید‌ئولوژیک عمیق مواجه شد که در طی آن تعداد زیادی از کادرهای سازمان به نقد و نفی اسلام پرداختند و، پس از حذف فیزیکی چند تن از کادرها و تصفیه اعضای مسلمان، مارکسیسم را به عنوان اید‌ئولوژی خود برگزیدند. این اقدام در سال ١٣٥٦ منجر به انشعاب و ایجاد بخش مارکسیست لنینیست سازمان مجاهدین خلق شد. در بهمن ماه سال ١٣٥٧، رهبران زندانی سازمان مجاهدین که هنوز معتقد به ایده‌ئولوژی اسلامی بودند، همراه با دیگر زندانیان سیاسی، آزاد شدند و به بازسازی سازمان و عضوگیری پرداختند. پس از استقرار جمهوری اسلامی، مجاهدین که رهبری آیت الله خمینی را پذیرفته، و به دفاع از انقلاب اسلامی برخاسته بودند، حضور در ارگانهای حکومتی و شرکت فعال در حیات سیاسی جامعه را در دستور کار خود قرار دادند. در دو سال اول انقلاب، آن‌ها هواداران بسیاری، به ویژه در مدارس و دانشگاه‌ها، یافتند ولی تلاششان برای کسب قدرت سیاسی، چه از طریق انتصاب توسط مقامات و چه از طریق انتخاب توسط مردم با مخالفت شدید رهبران جمهوری اسلامی روبه رو شد (۲).

دستگیری و بازداشت

خانم زارعی در روز ۲۵‌خرداد سال ۱۳۶۰ در شیراز دستگیر شد. وی فرزندان خردسال خود را جایی گذاشته و برای خرید بیرون رفته بود که در خیابان به وسیله ماشین های گشتی سپاه دستگیر شد. یکی از شاگردان خانم زارعی که در اتومبیل گشت حضور داشت، او را شناسایی کرده بود. به گفته ی خانم زارعی: «هر چند التماس کردم اجازه بدهند که بروم بچه‌هایم را بسپارم دست کسی قبول نکردند.» همسر ایشان هم پس از دستگیری وی بلافاصله مجبور به فرار شده بود. چون یکی از فرزندان خانم زارعی شیرخوار بود، خانواده ی وی به نزد دادستان رفتند تا تسهیلاتی برای تغذیه ی بچه فراهم کند اما دادستان در جواب آن ها گفت: «بچه ها را بگذارید روی تابه و کباب کنید... اگر آن ها توله سگ بودند، ما برایشان احترام قائل بودیم چون بچه‌ی منافق هستند ما آن ها را دشمن خود می‌دانیم.» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی۵ و ۶)

سپاه پاسداران پس از دستگیری خانم زارعی خانه ی مشترک وی و والدینش را در شیراز اشغال کردند. آن ها تمامی قفل ها و شیشه های خانه را شکسته و خانه را به طور کلی بهم ریخته و وسایل آن را شکسته بودند. پس از مدتی به خانواده ی زارعی اجازه دادند که به یکی از طبقه های خانه نقل مکان کنند و طبقه ی دیگر در دست سپاه پاسداران باشد (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۵).

خانم زارعی مدت ۷ سال را در بازداشت و زندان گذرانید. ایشان در بدو دستگیری به زندان سپاه شیراز منتقل شد (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۷) و پس از آن مدت محکومیت خود را در زندان های عادل آباد و سپاه شیراز و مدت کوتاه تری را نیز در زندان اوین تهران گذرانید (یادداشت های عزیز زارعی). فشارها بر زندانیان در این سه زندان در سال های دهه ی شصت بسیار شدید بود. به حدی در زندان سپاه به خانم زارعی بد می گذشت که زندان عادل آباد را بهشت می خواند (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۱۹). آقای جهانگیر اسماعیل پور، یکی از زندانیانی که در زندان سپاه شیراز در طی همان سال های اولیه دهه ی ۶۰ برای مدتی زندانی بوده است، از وضعیت بد زندان سپاه شیراز صحبت می کند. بنا بر نوشته های آقای اسماعیل پور، در زندان سپاه شکنجه بسیار معمول بوده است و ایشان زندانیان را با پاهای مجروح که اثر کابل بوده بسیار مشاهده می کرده است. به طوری که گاهی زندانی به دلیل جراحات پا دیگر قادر به راه رفتن نبوده و با گاری او را درون سلولش می انداختند (عادل آباد: رنج ماندگار، صفحه ی ۲۰). فضای اختصاص داده شده به هر زندانی بسیار محدود بوده به طوری که خود آقای اسماعیل پور در ابتدای دستگیری تا مدتی با ۴ نفر دیگر در یک فضای سه متری زندانی بوده است. محدودیت های بسیاری برای رفتن به حمام وجود داشته و سلول همیشه بوی عفونت زخم های زندانیان شکنجه شده را می داده است. آن ها در این مدت فقط سه نوبت در روز، هر بار ۵ دقیقه برای شستن ظرف ها و رفتن به دستشویی فرصت داشتند (عادل آباد: رنج ماندگار، صفحه ی ۱۱).

یک شاهد عینی که مدت دو سال را در سال های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۲ در زندان عادل آباد به عنوان تبعید گذرانده است از طبقه بندی داخل این زندان سخن می گوید. به این صورت که زندان به سه طبقه تقسیم می شد که در یک طبقه توابان و در دو طبقه ی دیگر زندانیان سر موضعی (یعنی زندانیانی که از توبه و یا همکاری با مقامات زندان خودداری کرده و به اصول سیاسی سازمان خود هم چنان پایبند بودند.) قرار داشتند (مصاحبه ی بنیاد برومند). بعلاوه آقای اسماعیل پور که سال های زیادی از عمر خود را از سال ۱۳۶۱‌ تا ۱۳۶۷ نیز در زندان عادل آباد شیراز سپری کرده، این طبقه بندی را در بند مردان نیز تایید می کند: «در آن زمان طبقه ی سوم بنا به معیارهای مسئولین زندان و نادمین طبقه ی «خبیث ها» نامیده می شد.از نظر آن ها زندانی اگر ایستادگی می کرد، خبیث شمرده می شد. در طبقه ی سوم زندانیان بهایی هم بودند که مثل زندانیان چپ «نجس» محسوب می شدند. طبقه ی دوم به منفعل ها و طبقه ی یک به نادمین اختصاص داشت...» (عادل آباد: رنج ماندگار، صفحه ی ۴۳).

بعلاوه زندانیان عادل آباد به شدت برای تغییر عقیده و «توبه» تحت فشار قرار داشتند. تواب سازی نقش مهمی در مناسبات بین زندانیان در این زندان ایفا می کرد. از زندانیانی که تحت فشار به اصطلاح «توبه» کرده بودند برای فشار بر زندانیان دیگر استفاده ی گسترده ای می شد. کوچکترین اعمال زندانیان به شدت کنترل شده و به آن ها تذکر داده شده و حتی برای بازجویی بیشتر و تنبیه دست آویز قرار می گرفت. مثلا آقای اسماعیل پور نقل می کند که هم بند وی به دلیل طهارت نگرفتن پس از ادرار توسط توابین توبیخ شده است (عادل آباد: رنج ماندگار، صفحه ی ۴۶). زندانیان هم چنین در بدو ورود گاهی «ممنوع الحرف» می شدند به این ترتیب که ۲۴ ساعته تحت نظر بودند و کسی رد و بدل کردن کلمه ای با آن ها نداشت. این وضعیت برای برخی از زندانیان سال ها ممکن بود به طول بینجامد (عادل آباد: رنج ماندگار). شاهد عینی ذکر شده می گوید که هر شب زندانیان تواب تظاهراتی در زندان راه می انداختند و به بند سر موضعی ها می آمدند. یکی از زندانیان سر موضعی را انتخاب می کردند و به او فحاشی می کردند و یا وی را دمپایی و غیره کتک می زدند. بعلاوه وی در مورد کلاس های اجباری ایئولوژیک مانند تفسیر قرآن یا فلسفه ی اسلام و فیلم های عقیدتی در مورد جبهه و جنگ و یا اسلام صحبت می کند که زندانیان مجبور به شرکت در آن ها بودند: « ما ۸ صبح باید می رفتیم. سر کلاس تا ۱۲ ظهر. کلاسا اجباری بود...و ۱۲ میومدیم نهار می خوردیم. بعدش نماز باید می خوندیم...بعدِ یه مدتی دیگه هی سخت تر می کردند شرایط رو ... اولش این بود که فقط می رفتیم سر کلاس می نشستیم. بعد توابا در آوردند که نه اینا میان می شینند ولی گوش نمیدن... باید امتحان بگیرین ازشون. بعد قرار شد که ما هر دو هفته یک بار هر چی که خوندیم از ما امتحان بگیرند... بعد از نهار دو ساعت استراحت بود. بعد از اون دوباره یه برنامه ی دیگه بود یا باید می رفتیم سینما برامون فیلم های اسلامی می ذاشتند و پخش می کردند. یا حسینیه میرفتیم. روضه خوانی بودش.» وضع غذای بند زنان هم بسیار بد بود و بیماری هایی مثل قارچ و یا روماتیسم بیداد می کرد زیرا زندان بسیار سرد بود. با این وجود به دلیل ازدحام جمعیت در زندان ها، بسیاری از زندانیان مجبور بودند کف زمین سرد بخوابند. (مصاحبه با بنیاد برومند)

خانم زارعی مدتی را نیز در بند ۳۰۰۰ اوین سپری کرد. در آن جا فشارهای زیادی بر وی وارد شد. به گفته ی پدر خانم زارعی یکی از خانواده های زندانیان بند ۳۰۰۰ به وی گفت: «پدر دختر تو را برده‌اند بند ۳۰۰۰ و آن جا دست هیچکس بهش نمی‌رسد...حالا تو هم از من بشنو خودت را از پا نینداز... تا این که خودشان از زنده یا مرده بودنش خبرت کنند. چون اگر یک سال هم این جا دوند‌گری کنی هیچ نتیجه‌ای عایدت نمی‌شود.» (یادداشت های عزیز زارعی ، صفحه ی ۴۶)

خانم زارعی مدت زیادی از حبس خود را ممنوع الملاقات و ارتباط وی با دنیای خارج قطع بوده است. هر بار انتقال ایشان از زندانی به زندان دیگر بدون اطلاع خانواده و یا حتی اطلاع دلیل به خود وی انجام می شده است. به عنوان مثال هنگامی که خانم زارعی در فروردین ۱۳۶۳ به زندان اوین منتقل شد، در روز ۱۴ فروردین ۱۳۶۳ فردی با خانواده ی زارعی تماس گرفت و گفت که وی را در راه تهران با چشم بند و به همراه چند پاسدار در یک اتوبوس عمومی دیده است. خانم زارعی به وی شماره ی خانه اش را داده و به او التماس کرده که به خانواده اش اطلاع بدهند که او را منتقل کرده اند و خانواده باید بروند به دادستانی تا ببننند وی به کجا منتقل می شود و به چه دلیل. در بقیه ی موارد ایشان معمولا با خانواده هفته ای یک بار ملاقات کابینی داشته و سالی یک بار در ۲۲ بهمن، سالگرد انقلاب سال ۱۳۵۷ قادر به ملاقات حضوری با خانواده بوده است (یادداشت های عزیز زارعی ، مصاحبه ی بنیاد برومند). ملاقات کابینی هم به این صورت بوده است که خانم زارعی را با چشمان بسته می آوردند و درحضورخانواده چشم بند او را باز می کردند و پس از چند دقیقه صحبت دوباره او را چشم بسته می بردند. در تمام این مدت یکی از توابین مراقب اعمال و گفته های آن ها بوده است. خانواده ی وی می دیدند که وی از مامورین زندان در هنگام ملاقات ها بسیار وحشت داشته است و گاهی به خانواده ی خود سفارش می کرد که جلوی برخی از ماموران به نشانه ی احترام از جا برخیزند (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۲۰).

علاوه بر آن خانم زارعی تحت شکنجه های شدیدی قرار می گرفت به طوری که در طی ۷ سال سلامت جسمی وی کاملا رو به تحلیل رفت (یادداشت های عزیز زارعی). به گفته ی همسرش وی «به شدت از بیماری ستون فقرات و کمبود ویتامین رنج می برد و موهایش ریخته بود. بیماری پوستی هم داشت.» (مصاحبه ی بنیاد برومند) هم چنین به گفته ی پدرش: «در اثر سر به زیرآویزان کردن، ستون فقراتش آسیب دیده بود. پرده گوش چپش پاره شده بود. چند تا از دندان هایش شکسته بود. موهای سرش ریشه کن شده بود. چند جای بدنش را سوزانده بودند.» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۲۹) موارد دیگری که در این یادداشت های عزیز زارعی از قول خود خانم زارعی نام برده شده، عبارتند از: «شلاق زدن با کابل، انداختن در حوض آب یخ، ریختن آب جوش روی قسمتهای مخصوصی از بدن، بستن سیم برق بر گردن و سینه، دادن شوک الکتریکی، کندن موی سر با دست، سوزاندن بعضی جاهای حساس بدن بوسیله آتش سیگار، شکستن دندان و در «گردونه قرار دادن» یعنی «آپولو» (۳) و برای مدتی طولانی سرازیر آویزان کردن.» موارد شکنجه در یادداشت های عزیز زارعی بسیار است.

خانم زارعی یکی از موارد شکنجه و فشار برای همکاری را که در خرداد ۱۳۶۲ اتفاق افتاده بود در یکی از ملاقات های حضوری اش در ۲۲‌بهمن ۱۳۶۳ برای خانواده اش توضیح داد که در این جا عینا نقل می گردد: «من را بردند داخل یک اتاق جلوی درب یک اتاق جمله‌ای با خط درشت نوشته شده بود خواهر گفت آن را بخوان. من خواندم به این مضمون: «جایی که خروس تخم می‌گذارد»... به کمک آن خواهر مرا طاقباز خواباندند روی یک تخت مخصوص. سپس دو پایم را از زانو به پایین به وسیله یک دستگاه فنر مانندی بستند گوشه تخت ولی من خودم تعجب می‌کردم که چه معجزه‌ای باعث شده که من تا کنون غش نکرده‌ام و هنوز قادرم صحنه را تماشا کنم. خلاصه یکی از دژخیمان شلاق لاستیکی که کابلی بلند بود از روی دیوار برداشته و منتظر اجازه‌ی حاج آقاست. با اشاره‌ی ایشان اولین ضربه را که نواخت ناخن انگشت بزرگ پای راست پرید توی صورت حاج آقا و اما من تا سه ضربه را خوب تحمل کردم. اما دیگر نفهمیدم چه گذشت. ساعتی که مرا بردند داخل زیر زمین حدود ساعت ۱۰ صبح بود، اما وقتی که به هوش آمدم ساعت ٩ شب بود که روی تخت درمانگاه بودم. دو پایم به شدت درد می‌کرد و زیاد ورم کرده بود که نمی‌توانستم رویٓ زمین بگذارم ولی آخر شب مسوول درمانگاه گفت: «تخت را لازم داریم و او را ببرید.» که همان خواهر به اتفاق یک نفر دیگر مرا به سختی بردند داخل سلولم. سه روز بعد دو مرتبه مرا بردند دفتر حاکم شرع. ولی باز هم صحبتهای اولیه را تکرار کرد و گفت: «صلاح تو در آن است که با ما همکاری کنی.» ... دو مرتبه دستور داد مرا بردند داخل همان زیر زمین و همان صحنه قبلی تکرار شد. تا ده ضربه شلاق حواسم بود که از هوش رفتم. موقعی که به هوش آمدم دوباره داخل همان درمانگاه بودم. بعد هم طبق معمول به سلولم منتقل شدم. ولی پاهایم از ناحیه زانو به پایین فلج شده بود، که به سختی با زانوهایم جابجا می‌شدم. مخصوصا پشت پاهایم در اثر تورم زیاد مرتب ترک می خورد و آب چرک ترشح می کرد. هر چند هم که به خواهر مسئولم التماس می‌کردم که مرا ببرند درمانگاه شاید مرهمی بدهند که قدری دردش ساکت شود، چون مثل آن که دو پایم گذاشته شده باشد داخل آتش همان طور می‌سوخت، ولی آن زن بی انصاف جواب می‌داد: «تا چشمت کور، نصیحت حاج آقا را گوش بدهی.» ناگفته نماند که در آن مدت غذای کافی هم به من نمی‌دادند. چند روز از آن مقدمه گذشت تا بار دیگر مرا بردند به طرف زیرزمین ولی به مجرد وارد شدن داخل زیر زمین از وحشتم همان جا غش کردم... یکی دو روز بعد سلولم را عوض کردند. سلول جدید یک اتاقک مستراح بود که فقط جای چمپاته زدن داشت. آن هم با آن بوی تعفن و مشمئز کننده. درست مدت پنج ماه تمام داخل آن سلول لعنتی بودم و بدتر از همه آن که تا یک ماه متوالی صبح به صبح یکی از خواهران تواب در را باز می‌کرد و یک تف جانانه در صورتم می‌انداخت...» لازم به ذکر است که خانم زارعی در تمام این مدت ۵ ماهه از دیدن نور محروم بوده است به این صورت که یا در سلول تاریک به سر می برده و یا در بقیه ی موارد چشم بند داشته است (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۲۱ تا ۲۳)

خانم زارعی تحت فشارها و شکنجه های روحی فراوانی نیز بود. به عنوان مثال خانم زارعی شنیدن خبر اعدام خواهر خود را این گونه تعریف می کند: «همان شب که اعدامش کردند ساعت ۱۱ شب من از خواب بیدار کردند و«مژده‌»ی آن را به من دادند و تا صبح مراقب بودند چنانچه گریه کردم مجازات بشوم.» علاوه بر آن فرزندان خانم زارعی به دلیل ملاقات های غیرحضوری و عدم دیدار مادر خود دچار وضعیت روحی بدی بودند. پدر خانم زارعی در مورد یکی از ملاقات های حضوری سالانه چنین تعریف می کند: « مخصوصا آخرین ساعت که می‌خواستیم از هم جدا شویم دختر دو و نیم ساله فاطمه از مادرش به هیچ‌وجه جدا نمی‌شد. همان‌طور چسپیده بود به مادرش و فریاد و می‌زد که همه جمع را متاثر ساخته بود. هرچه التماس کردیم که طفلک امشب نزد مادرش بماند پذیرفته نشد.» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۶)

خانم زارعی بسیار برای «توبه» و انجام مصاحبه ی تلویزیونی تحت فشار قرار بودند. در موردی مسئول زندان های شیراز به پدر وی گفت: «ایشان هنوز هوای رجوی در سر دارد و حاضر نیست با ما همکاری کند. بنابراین باید در زندان بماند تا بپوسد.» علاوه بر آزارهایی که به خود وی روا می شد گاهی از خانواده ی وی هم برای فشار روانی بیشتر به او مورد استفاده قرار می گرفت. مثلا پدر خانم زارعی در یادداشت های عزیز زارعی خود می گوید که یک بار خانواده ی زارعی به همراه فرزندان خردسال وی دسته جمعی احضار شده اند و یکی از مسئولین زندان از آن ها خواسته که از خانم زارعی درخواست کنند توبه کند. گفته های این مسئول متضمن نوعی تهدید نسبت به خانواده ی زارعی هم بوده است: «...حالا اگر محض خاطر خود و حفظ جان فرزندانش هم شده یا به خاطر پدر و مادر پیرش، پیشنهاد ما را قبول کنند.» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۷)

خانم زارعی از فروردین ۱۳۶۷ دو تا سه بار به مرخصی آمد. او به شدت وحشت زده بود و مدام تکرار می کرد که این آخرین دیدار آن ها خواهد بود. وی هم چنین از صحبت با فرزندان خود و همسر خود که در خارج از کشور به سر می بردند در اولین مرخصی خودداری کرده و گفت که اجازه ی این کار را ندارد. در مرخصی دوم اما گفت که باید با ستاد خبری وزارت اطلاعات تماس بگیرد تا آن ها اجازه ی تماس را به او بدهند اما ستاد خبری با تعلل در دادن اجازه مانع صحبت وی با فرزندانش گردید. خانم زارعی به خانواده ی خود گفته بود که به شدت در طول مرخصی تحت نظر است و او مدام تکرار می کرد که اجازه ی انجام کارهای مختلف را ندارد و باید اعمال خود را پس از بازگشت به زندان دقیقا گزارش بدهد و الا آزار خواهد دید (یادداشت های عزیز زارعی، صفحات ۳۲ تا ۳۴). این نوع آزار ها روحیه ی خود خانم زارعی را نیز به طور کامل از میان برده بود. او به خانواده ی خود می گفت: «از هیچ چیز ترس و هراسی ندارم جز از زنده بودن... وقت کمی خوابم می برد و باز که بیدار می شوم و می بینم که هنوز زنده هستم مثل بید بر خود می لرزم و پیش خود فکر می کنم که ای وای باید هنوز زیر شکنجه بروم.» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۰) آخرین ملاقات خانم زارعی با خانواده در تاریخ ۹ مرداد ۱۳۶۷ صورت گرفت که شرح آن خواهد رفت.

دادگاه

خانم زارعی در طول مدت حبس خود چندین بار محاکمه شد:

‍۱. خانم زارعی کمتر از یک هفته پس از دستگیری (۲۵ خرداد ۱۳۶۰) برای اولین بار محاکمه شد (مصاحبه ی بنیاد برومند).

۲. محاکمه ی او چند روز بعد در تیرماه ۱۳۶۰ دوباره تجدید گشت. هر چند به نظر نمی رسد او در این دادگاه حاضر شده باشد (مصاحبه و ایمیل های بنیاد برومند).

۳. در سال ۱۳۶۳ دوباره دادگاهی گردید. در راستای همین محاکمه، پرونده ی وی در دادگاه انقلاب به دادگاه عالی قم (۴) که در آن زمان به نوعی نقش مرجع تجدید نظر برای دادگاه های انقلاب را ایفا می کرد، فرستاده شد (مصاحبه ی بنیاد برومند).

۴. هیئت ویژه ی آیت الله منتظری (۵) که در آن زمان به زندان ها سرکشی می کرد نیز یک بار پرونده ی وی را بازبینی نمود (مصاحبه ی بنیاد برومند).

۵. در اوایل سال ۱۳۶۴ ‌خانم زارعی در محل مقر سپاه پاسداران شیراز دوباره تجدید محاکمه شد. این دادگاه هشت ماه طول کشید و تقریبا هر روز از ساعت ۸ صبح تا ۴ بعدازظهر ادامه داشت. در دادگاه دو بازجو به همراه عده ای تواب حاضر بودند و از جزئیات زندگی وی سوالات متعددی می پرسیدند. کلیه ی اعضای خانواده ی خانم زارعی به این دادگاه احضار شد و در مورد جزئیات زندگی وی از آن ها تحقیق به عمل آمد. حتی کودکان خردسال ایشان در دادگاه مورد سوال قرار گرفتند تا مگر اطلاعاتی در مورد زندگی خانم زارعی از آن ها به دست بیاید. پدر خانم زارعی در این مورد گفته است: « برای تطبیق دادن صحت و سقم آن چه را فاطمه از شرح حال خودش از گذشته یادداشت کرده و آن چه را از ما سٔوال می کردند، که مطابقت می کند یا نه. مثلاً از بچه های فاطمه سٔوال می کردند: «آن وقت که مادرتان آزاد بود با کی ها رفت و آمد داشتید؟» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۰)

۶. در تاریخ ۹ مرداد ۱۳۶۷ خانم زارعی به یکی از کمیته های مرگ برده شد. طبق اطلاعات موجود در مورد قربانیان اعدام های تابستان سال ۱۳٦۷ دادگاهی رسمی با حضور وکیل و دادستان برای آن ها تشکیل نشد. زندانیانی که در سال ٦۷ اعدام شدند برای پاسخ به چند سوال در مقابل یک هیئت ویژه ۳ نفری، که متشکل از یک قاضی شرع، نماینده‌ای از وزارت اطلاعات و دادستان تهران، برده شدند. از گفته های خانم زارعی به خانواده اش این طور برداشت می شود که ایشان از این که چنین جمعی یک دادگاه است اطلاعی نداشته است. خانم زارعی در مورد این «دادگاه» به خانواده ی خود چنین گفت: «دیشب (روز ۹ مرداد) ساعت ۱۱شب که همه خواب بودند و سکوت کامل بر زندان عادل آباد حکم فرما بود، مرا بیدار کردند بدون آن که بدانم قضیه از چه قرار است، چشم هایم را بسته، آورده در یک جلسه که تعدادی از آقایان آن جا بودند. از جمله حاکم شرع، مدیر زندان، دادستان، بازجو، رییس اجرائیات، چند نفر ازماموران اطلاعات و چند نفر دیگر که آن ها را هیچ وقت ندیده بودم...» به گفته ی خانم زارعی پس از دو سوال در مورد مواضع خانم زارعی در قبال سازمان مجاهدین و جمهوری اسلامی:«حاکم شرع دستور داد : «ببریدش.» ...حال بعد از این هدف چه باشد نمی دانم...» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۶)

اتهامات

اتهامات خانم زارعی در دادگاه ها مختلف بسیار مبهم است اما می شود کلیات این اتهامات را به شرح زیر خلاصه کرد: کلیه ی اتهامات او در ارتباط با عضویت او در سازمان مجاهدین خلق و سازماندهی زندانیان در داخل زندان بوده است. او در دادگاه های مختلف و در مراحل بازجویی متهم شده است که به طرفداری از مجاهدین تظاهرات برگزار و اعلامیه های ضد انقلابی توزیع می کرده است. در جای دیگری او متهم به سخنرانی به طرفداری از مجاهدین شده است. یکی از حساسیت های دادگاه های مختلف بر روی وی به دلیل کاندیداتوریش در اولین دوره ی مجلس بوده است. به گفته ی پدرش، حاکم شرع به خانم زارعی گفته است: «ما نمی‌توانیم باور کنیم تو و خواهر معدومت رفته‌اید داخل زیر زمین، در را به روی خود بسته‌اید در آن جا کاندیدای منافقین شده اید و رای هم آورده‌اید. نمی‌خواهید واقعیت را بگویید در صورتی‌ که می‌دانید به فتوای حضرت امام خون و مال منافقین مباح است. شما بایستی اعدام می‌شدی ولی ما شما را نگاه داشتیم برای اجرای بعضی از این صحبت ها، برای هر چه بیشتر سرکوب کردن دشمن.» مسئولین اعتقاد داشتند که خانم زارعی به دلیل ارتباط با مجاهدین و اجانب موفق به کسب تعدادی رای در انتخابات مجلس شده است (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۱).

در دادگاه اول اتهامات خانم زارعی توزیع اعلامیه های ضد انقلابی بوده است (مصاحبه ی بنیاد برومند) دادگاه دوم چند هفته بعد به این دلیل تشکیل شد که خانم زارعی به حکم اول اعتراض کرد. پاسدار ابلاغ کننده ی رای از او پرسید آیا این به معنای تجدیدنظر است؟ و خانم زارعی پاسخ مثبت داد. اتهام جدید خانم زارعی در این دادگاه «توهین به حکم اسلام» عنوان شد (ایمیل بنیاد برومند).

اتهامی که در دادگاه سوم در سال ۶۳ به خانم زارعی بسته شد، ایجاد تشکیلاتی ۴ نفره در زندان برای عضوگیری و ارتباط با مجاهدین خارج از زندان بوده است (مصاحبه ی بنیاد برومند).

دلیل تجدید محاکمه ی خانم زارعی برای بار پنجم در زندان سپاه شیراز نامعلوم است هر چند در طول دادگاه سوالاتی در مورد پخش اعلامیه و تشکیل جلسات حزبی از او پرسیده می شد (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۰).

در مورد اتهام خانم زارعی در کمیته ی مرگ به صورت کلی می توان به حکمی ازآیت الله روح الله خمینی اشاره کرد. این حکم که در خاطرات حسینعلی منتظری، قائم مقام رهبری در آن زمان، به چاپ رسیده است اظهارات خانواده‌های قربانیان را در رابطه با اتهامات وارده تأئید می‌کند. در این حکم آیت الله خمینی از اعضای سازمان مجاهدین خلق به عنوان «منافقانی» یاد نموده که به اسلام اعتقاد ندارند و نوشته است: «کسانی که در زندان‌های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می‌کنند محارب و محکوم به اعدام می‌باشند.» خانم زارعی که یکی از معدود کسانی است که پس از حضور در برابر کمیته ی مرگ با خانواده ی خود ملاقات کرده است، در این آخرین ملاقات، وی به خانواده ی خود گفت: «اول حاکم شرع رو به من کرده و می گوید به طوری که ما کسب اطلاع کرده ایم هنوز تو طرفدار منافقین هستی.» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۶)

مدارک و شواهد

در گزارش این اعدام نشانی از مدارک ارائه شده علیه متهم نیست.

دفاعیات

از دفاعیات خانم زارعی اطلاعی در دست نیست. از دفتر یادداشت های عزیز زارعی مشخص است که وی در این دادگاه ها از دفاع موثر از خود بی بهره بود و به وکیل مدافع و یا سایر تضمینات دادرسی عادلانه دسترسی ای نداشته است. از یادداشت های عزیز زارعی که در جلسات دادگاه سال ۶۳ ایشان بارها حضور داشته پیداست که ایشان از کوچک ترین ضمانت های دادرسی عادلانه نیز در این دادگاه ها محروم بوده اند. در این یادداشت ها نشانی از حضور وکیل مدافع، ابراز ادله و احضار شهود به نفع متهم نیست. قضات بازجوهای سپاه پاسداران هستند و بیطرفی را رعایت نمی کنند. این جلسات بیشتر به جلسات بازجویی شباهت داشته است. مثلا پدر خانم زارعی از این دادگاه ها نقل می کند که:« ولی آن چه که برای ما دردآور بود مشاهده فاطمه بود که بیچاره محزون در گوشه ای کز کرده بود با یک برگه کاغذ و خودکار در دست، و نمی داند چه بنویسد. چند تایی هم از دختران تواب که سابقا ًشاگردش بودند احاطه اش کرده بودند... {واز وی سوال می پرسیدند}» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۰)

خانم زارعی در مورد چگونگی کسب رای در انتخابات مجلس به بازجوی خود گفت: «دبیر فیزیک چند دبیرستان بزرگ در شیراز بوده ام. وانگهی غم خوار و دلسوز شاگردانم بوده ام. آن ها را مانند بچه های خودم به حساب می آورده ام و آن ها هم نسبت به علاقه ای که به من داشتند به من رأی دادند و حال آن که خودم حاضر به کاندیدا شدن نبودم و می گفت: «من چندین مرتبه پیشنهاد کاندیدا شدن از طرف مجاهدین را رد کردم. معهذا مجبورم کردند که قبول کنم.» وی در مورد پخش اعلامیه و سخنرانی در سال های قبل از ۶۰ نیز اظهار داشت: «درست است من سخنرانی می‌کردم، دسته راه می‌انداختم ولی همه‌ی آن ها بر علیه رژیم شاه بود. چون بعد از سقوط شاه ما دیگر فعالیتی نداشتیم و اولین نفری که از گروه مجاهدین در شیراز دستگیر شد، من بودم... من در زندان چه کار می‌توانستم بکنم؟» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۲۳)

خانم زارعی در برابر کمیته ی مرگ در مورد موضع خود در قبال سازمان مجاهدین و جمهوری اسلامی گفت:«اگر هنوز برای شما ثابت نشده که من دیگر از من کاری ساخته نیست و طرفدار هم نیستم دیگر نمی دانم برای جلب نظر شما چه باید کرد...از روزی که جمهوری اسلامی ابراز موجودیت کرده تا کنون که هفت سال و اندی می گذرد من در زندان هستم. داخل اجتماع نبوده ام که برداشتی از نحوه و عملکرد جمهوری اسلامی داشته باشم.» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۰)

در مورد تضمینات دفاع در برابر کمیته های مرگ، خویشان قربانیان کشتار سال ۱۳۶۷ درنامه ی خود یادآورمی‌شوند که به عزیزانشان در دادگاه فرصت دفاع داده نشده بود. در همین نامه، در پاسخ این اتهام که زندانیان (از داخل زندان) با اعضای مسلح سازمان مجاهدین خلق در حمله به نیروهای مسلح جمهوری اسلامی همکاری داشته‌اند چنین آمده که این ادعا‌ها: «با توجه به اوضاعی که در زندانها حاکم بوده، به طور کلی باطل است، چرا که فرزندان ما در سخت‌ترین شرایط به سر می‌بردند، ملاقات های پانزده روز یک بار آن هم به مدت ده دقیقه از پشت شیشه و به وسیله تلفن و محرومیت اینان از داشتن هرگونه وسیله ارتباط با خارج زندان، که ما آن را در هفت سال اخیر تجربه کرده‌ایم، حقانیت ادعای ما را به اثبات می‌رساند.»

خانواده‌های قربانیان کشتار سال ۱۳٦۷ در نامه‌ای که در سال ۱۳٦۷ به وزیر دادگستری وقت، حسن حبیبی نوشتند، سیاست رسمی پنهان کاری در رابطه با این اعدام ها را به پرسش کشیده‌‌ و آن را دال بر غیر قانونی بودن اعدام ها شمرده‌اند. آن ها یاد‌آور شده‌اند که اکثریت قریب به اتفاق قربانیان زندانیانی بودند که قبلاً در محاکم شرع به حبس محکوم شده بودند و در حال گذراندن دوران محکومیت خود و یا به پایان رساندن آن بودند. این زندانیان دوباره دادگاهی شده و به سرعت به مرگ محکوم شدند.

حکم

کمتر از یک هفته پس از دستگیری، یعنی در اوایل تیرماه سال ۱۳۶۰ خانم زارعی به ۵ سال حبس محکوم شد. پس از مدت کوتاهی از این حکم، همان طور که گفته شد، به دلیل اعتراض ایشان به حکم اولیه، حکم دیگری صادر و این بار ایشان به ۱۰ سال حبس محکوم شد (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۷ و مصاحبه ی بنیاد برومند).

در محاکمه ی سوم خانم زارعی که در سال ۶۳ برای ایجاد تشکیلات داخل زندان اتفاق افتاد، سه نفر دیگر که اتهام مشابهی داشتند همه اعدام شدند. خانم زارعی نیز به اعدام محکوم شد اما در آن زمان دادگاه عالی انقلاب قم که همان طور که گفته شد عملا نوعی دادگاه تجدید نظر تلقی می شد، حکم اعدام خانم زارعی را لغو کرد زیرا هیچ مدرکی علیه خانم زارعی به جز اظهارات افرادی که همه اعدام شده بودند، وجود نداشت. پس از آن برای بار چهارم، هیئتی که از طرف آیت الله منتظری به زندان ها سرکشی می کرد، محکومیت ایشان را به ۱۰ سال حبس کاهش داد (مصاحبه ی بنیاد برومند). در دی ماه ۱۳۶۳ پرونده ی خانم زارعی از تهران به شیراز بازگشت و به خانواده ی وی اطلاع داده شد که حکم ۱۰ ساله ی وی تایید شده است (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۱۹).

پس از محاکمه ی پنجم خانم زارعی در تیر ماه ۱۳۶۵ دوباره حکم جدیدی به ایشان داده شد که علت صدور آن نامعلوم است. طبق آن خانم زارعی به ۷ سال حبس از تاریخ صدور حکم محکوم شد. پدر خانم زارعی از دادستان شیراز پرسید که تکلیف ۵ سالی که خانم زارعی گذرانده است چه می شود اما وی پاسخ داد: «برو خدا رو شکر کن که اعدامش نکردیم!» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۱) در فروردین سال ۱۳۶۶ خانم زارعی مشمول سه سال عفو از طرف آیت الله خمینی شد. ایشان قرار بود در فروردین سال ۱۳۶۹ آزاد شود (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۲).

خانم زارعی همان طور که گفته شد در ۹ مرداد ماه ۱۳۶۷ مقابل کمیته های مرگ قرار گرفت و به همراه تعداد زیادی از زندانیان سیاسی در قربانی کشتار تابستان سال ۱۳۶۷ شد. همان طور که گفته شد، در همان روز از طرف مقامات زندان با خانواده ی زارعی تماس گرفته و به آن ها گفته شد که چون خانم زارعی قرار است به یک مسافرت طولانی برود در روز بعد آن ها می توانند برای خداحافظی حضورا ایشان را ملاقات کنند این در حالی بود که خانواده روز قبل از آن به ملاقات خانم زارعی رفته بودند و آن روز روز ملاقات با زندانیان نبود. خانواده ی زارعی با دختر خود در روز ۱۰ مرداد ۱۳۶۷ در حضور حاکم شرع، ملاقات کردند و حتی برای وی لباس، پول و میوه بردند. خانم زارعی در این ملاقات از ملاقات کمیته ی مرگ با آن ها سخن گفته هر چند نمی دانسته هدف این کمیته چه بوده است. او در مورد زندگی به خواهران خود نصیحت کرده است. مسئولین زندان به آن ها گفته اند که ۱۵ روز دیگر برای خبر گرفتن از خانم زارعی به زندان مراجعه کنند (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۶، مصاحبه ی بنیاد برومند).

هنگامی که خانواده ی زارعی ۱۵ روز بعد به زندان مراجعه کردند خانواده های زندانیان بسیاری را مانند خود دیدند که جلوی در زندان تجمع کرده بودند. فضای رو به روی زندان کاملا امنیتی بود و هیچ گونه اطلاعاتی به خانواده ها داده نمی شد. از آن پس هر هفته در روز شنبه خانواده های زندانیان جمع می شدند تا از وضع عزیزان خود خبری بگیرند اما تنها یک پاسدار روی دیوار زندان آمده و فریاد می زد: « بیخود معطل نشوید، بچه هایتان ممنوع الملاقات هستند و چیزی هم لازم ندارند چون خودمان همه چیز داریم.» در اوایل آبان ماه ۱۳۶۷ بین خانواده های زندانیان فرمی توزیع شد که در آن مشخصات دقیق زندانی و خانواده ی وی از قبیل محل سکونت، محل کار، منبع درآمد، نحوه تامین مخارج روزمره، تعداد عائله و غیره باید درج می شد (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۷).

در نیمه ی آبان سال ۱۳۶۷ از طریق تلفن به خانواده ی زارعی اطلاع داده شد که در ساعت ۸ صبح روز بعد به زندان عادل آباد شیراز مراجعه کنند. در آن روز حدودا ۱۰۰ نفر از خانواده های زندانیان در جلوی در زندان تجمع کرده بودند. آن ها را یکی یکی به داخل صدا می کردند. پدر خانم زارعی به داخل فراخوانده شد. ابتدا از وی چند سوال پرسیده شد مانند این که «از جمهوری اسلامی چه برداشتی دارید؟ یا از شهادت ۷۲ تن یاران امام چه خاطره ای دارید؟» پس از آن یک تعهد نامه به وی داده شد. در آن تعهد نامه درج شده بود که خانواده ها باید از عزاداری و برگزاری هر گونه مراسم ختم، پخش قرآن و حتی گریه با صدای بلند خودداری کنند و در انتها آمده بود: «تخطی از هر یک از آن ها مخالفت با نظام جمهوری اسلامیست. شخص خاطی به سختی مجازات می شود.» هم چنین تکه کاغذی به آقای زارعی تحویل داده شد که روی آن نوشته شده بود: «دارالرحمه (گورستان شیراز)، قطعه ۲۵، ردیف ۵ و قبر شماره ۲.» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۳۸)

این قطعه از گورستان شیراز بنا بر یادداشت های عزیز زارعی، ردیف هایی از قبرهای سیمانی پیش ساخته است (صفحه ی ۳۹). این گورها هیچ یک سنگ قبر نداشتند و خانواده ها پس از مدتی اجازه یافتند که بر روی آن ها سنگ قبر نصب کنند. خانواده ی زارعی حتی مطمئن نیستند که آن گور مزار فرزند آن ها است اما به گفته ی داماد خود «برای دلخوشی» آن را قبول کرده اند. با این وجود هر از گاهی افرادی ناشناس، خانواده ی زارعی را که بر سر خاک فرزندشان می آمدند، مورد آزار روحی می دادند. مثلا روزی پیرزنی به مادر خانم زارعی که بر سر خاک فرزند خود بود گفت: «شما سر قبر فرزند من چه کار می کنید؟!» خانم زارعی توضیح داده که این گور مزار فرزند خود اوست اما آن خانم با پوزخند پاسخ داد: «فکر می کنی! خیال می کنی!» (مصاحبه ی بنیاد برومند) پدر خانم زارعی هم چنین در جایی از یادداشت های خود به آزار و اذیت های دیگری اشاره می کند که به خانواده ی آن ها مدت ها پس از اعدام خانم زارعی روا می شده است. آقای زارعی می نویسد: « با این که مدتی از مرگ فاطمه می گذرد تلفن منزل ما هنوز تحت کنترل است. حتی اگر نامه ای هم از دور و نزدیک برای ما ارسال شود سر از ستاد خبری در می آورد.» (یادداشت های عزیز زارعی، صفحه ی ۲۸)

_________________________________________________________

(۱) انقلاب فرهنگی در فروردین ١٣٥٩ با فرمان آیت‌الله خمینی برای تصفیه دانشگاه‌ها از نیروهای مخالف وتبدیل دانشگاه به محیط علم برای تدریس علوم عالی اسلامی آغاز شد. نخستین موج خشونتها در ۲٦ فروردین هنگام سخنرانی اکبر هاشمی رفسنجانی در دانشگاه تبریز رخ داد. دانشجویان طرفدار رژیم ساختمان مرکزی دانشگاه را به تصرف در آوردند و خواستار "پاکسازی دانشگاه" از کسانی شدند که "عناصر وابسته به رژیم شاه و دیگر خودفروختگان" می‌خواندند.

در ۲۹ فروردین شورای انقلاب در بیانیه‌ای گروه‌های سیاسی را متهم به تبدیل مراکز آموزش عالی به "ستاد عملیات سیاسی تفرقه آور" و مانعی در مقابل دگرگونی بنیادی دانشگاه‌ها کرد. این بیانیه به این گروه‌ها سه روز (از شنبه ٣٠ فروردین تا دوشنبه اول اردیبهشت ٥٩) مهلت داد که دفتر فعالیت خود در دانشگاه‌ها را تعطیل کنند. شورای انقلاب همچنین تأکید کرد که این تصمیم شامل کتابخانه‌ها، دفترهای هنری و ورزشی نیز هست. گروه‌های سیاسی مخالف حاضر به بستن دفاتر خود نشدند و در طول این سه روز درگیری میان دانشجویان چپگرا و انجمنهای اسلامی که با حمایت نیروهای دولتی و شبه نظامیان طرفدار حکومت، دانشگاه‌ها را تحت کنترل خود در آوردند ادامه داشت.

در پایان ضرب الاجل شورای انقلاب خشونتها به اوج رسید و دردانشگاه‌های سراسر کشور صدها تن زخمی و تعدادی کشته شدند. روز اول اردیبهشت پیروزی انقلاب فرهنگی اعلام و دانشگاه‌ها برای دو سال تعطیل شد. در نتیجه انقلاب فرهنگی عده زیادی از اساتید دانشگاه پاکسازی شده و تعداد کثیری از دانشجویان به دلیل اعتقادات سیاسیشان از ادامه تحصیل محروم شدند.

(۲) كنار گذاشتن كامل مجاهدین از نهادهای دولتی و بستن نشریات و دفاترشان از طرفی، و تناقض بین تفسیر مجاهدین و تفسیر حكومت از اسلام از طرف دیگر، اختلافات بین آن دو را تشدید كرد به طوری که رهبران جمهوری اسلامی مجاهدین را «منافق» می‌نامیدند و طرفداران حزب اللهی رژیم، هواداران این سازمان را در هنگام تظاهرات و پخش نشریاتشان آماج حمله خویش قرار دادند و حتی باعث کشته شدن تنی چند از آنها شدند. روز ٣٠ خرداد ١٣٦٠ مجاهدین برای اعتراض به برخورد رژیم با آنها و عزل بنی صدر، رئیس جمهور وقت، تظاهراتی را سازمان دادند که هزاران تن به خیابانها آمدند و برخی از آنان به مقابله با تهاجم پاسداران و افراد حزب اللهی پرداختند. تعداد تلفات آن روز روشن نیست اما تعداد زیادی از تظاهركنندگان دستگیر و در روزها و هفته‌های بعد اعدام شدند. جمهوری اسلامی پس از آن روز سركوب و كشتاری را آغاز کرد كه در تاریخ معاصر ایران بی‌نظیر بوده است و در طی آن هزاران نفر از طرفداران مجاهدین زندانی یا اعدام شدند. سازمان مجاهدین از ٣١ خرداد قیام مسلحانه علیه رژیم را اعلام كرد و پس از آن تعدادی از مسئولان بلندپایه و طرفداران جمهوری اسلامی را ترور کرد.

در تابستان ٦٠، رهبر سازمان مجاهدین و رئیس جمهور مخلوع (ابوالحسن بنی صدر) از کشور گریختند و در فرانسه مستقر شدند و «شورای ملی مقاومت» را تشکیل دادند. این سازمان پس از اخراج رهبران و تعداد زیادی از هوادارانش از فرانسه، در خرداد سال ١٣٦٦ ارتش رهایی بخش ایران را در عراق پایه گذاری کرد که چندین بار وارد خاک ایران شد. آخرین حمله آن تحت عنوان «عملیات فروغ جاویدان» در مرداد ١٣٦٧ شکست خورد. چند روز پس از شکست این عملیات هزاران نفر از هواداران سازمان که در زندانهای جمهوری اسلامی به سر می‌بردند در کشتار دسته جمعی سال ٦٧ اعدام شدند. از تابستان ١٣٦٠ به بعد فعالیت های علنی سازمان مجاهدین خلق ایران در خارج از کشور ادامه یافته است. از دامنۀ فعالیت ها و تعداد اعضا و هواداران کنونی سازمان در داخل کشور اطلاع دقیقی در دست نیست.

(۳) آپولو نام دستگاهی است که به با نشاندن زندانی روی آن، به کف پای او کابل می زنند. این دستگاه یک صندلی است که روی دسته هایش دو گیره وجود دارد که دست ها با آن بسته می شود. یک کلاهخود آهنی هم روی سر زندانی قرار می گیرد. ظاهرا فلسفه ی کلاه آهنی این است که وقتی زندانی بر اثر درد شلاق فریاد می کشد، صدایش در کلاهخود بپیچد و گوش او را نیز آزار دهد.

(۴) تا سال ها پس از انقلاب اسلامی مرجع تجدیدنظر برای احکام صادره از دادگاه های عمومی و انقلاب وجود نداشت با این وجود دادگاه عالی قم مرجعی بود که عملا در تاریخی بین تیر ۱۳۶۰ تا بهمن ۱۳۶۱ در قم تشکیل گردید که احکام اعدام و مصادره ی اموال برای نوعی تجدید نظر به آن ارجاع داده می شدند اما این دادگاه، دادگاه تجدیدنظر در معنای استاندارد های بین المللی آن نبود و هیچ تاریخچه ی مدونی از رویه ی آن وجود ندارد.

(۵) پس از انقلاب ١٣٥٧، به دنبال گزارش هایی در مورد وجود شکنجه و بدرفتاری شدید با زندانیان سیاسی، چندین هیئت برای رسیدگی به امور زندان ها تشکیل گردید از جمله هیئتی که در سال ۱۳۶۰ زیر نظر آیت الله منتظری سازماندهی شد. در خرداد ماه سال ١٣٦٢ به در خواست آیت الله منتظری، قائم مقام رهبری در آن زمان، با موافقت شورای عالی قضایی و تایید آیت الله خمینی، «ستاد اصلاح امور زندان ها» که به «هیئت آیت الله منتظری» نیز مشهور بود، برای نظارت و سرکشی به زندان ها تشکیل گردید. در همین چهارچوب از همان خرداد ماه، بازرسانی به زندان های مختلف فرستاده می شدند که به زعم آیت الله منتظری: «با زندانیان سیاسی صحبت کنند و آنان را راهنمایی کنند و... {احراز نمایند} که این افراد متنبه و آگاه شده اند». در صورت احراز این شرایط با هماهنگی رئیس زندان و نماینده ی وزارت اطلاعات و دادستانی، پرونده ی آن ها را برای تأیید به «هیئت عفو» می فرستادند و در موارد تأیید شده، آیت الله منتظری زندانیان را از طرف آیت الله خمینی عفو می کرد. این هیئت نامه هایی مبنی بر تظلم خواهی، از خانواده ی زندانیان سیاسی دریافت کرده و گاه نیز با آن ها دیدار می نمود. بنا به شهادت زندانیان سیاسی، حضور این هیئت در زندان ها تغییراتی به وجود آورد و باعث برکناری عده ای از مسئولین تندرو تر زندان ها لااقل تا سال ١٣٦٥ و کاهش نسبی فشار بر زندانیان سیاسی (مثلا پایان نماز اجباری و بهره بردن از روزنامه و کتاب و غیره) در برخی از زندان ها شد.

تصحیح و یا تکمیل کنید