شهاتنامه کیوان رفیعی
من کیوان رفیعی، متولد ۱۳۶۲ و اهل شهرستان گنبد کاووس در استان گلستان هستم. سالهای پایانی دبیرستانم همزمان بود با آغاز جریان اصلاحات و دوم خرداد [منظور پیروزی ریاست جمهوری محمد خاتمی در انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ با شعار اصلاحات] وعلاقهمند شدنم به موضوعات سیاسی نیز از همان زمان شروع شد.
من در سال ۱۳۸۲ وارد دانشگاه آزاد گرگان شدم و در رشته کامپیوتر تحصیل کردم. در آن بازه زمانی، ما جزء نخستین ورودیهای رشته کامپیوتر در دانشگاه آزاد گرگان بودیم. دانشگاه به تازگی تاسیس شده بود و به همین دلیل، فضای دانشگاه بسیار کوچک و ابتدایی بود. در آن شرایط، فعالیتی با عنوان فعالیت دانشجویی در عمل وجود نداشت. در سالهای بعد بود که فعالیتهای دانشجویی در دانشگاههای آزاد و بیشتر در تهران، شکل گرفت. در دانشگاه آزاد، به ویژه در دانشگاه آزاد گرگان، فعالیت چندانی وجود نداشت؛ چون اغلب دانشجویان بومی منطقه بودند و دانشگاه هم فاصله چندانی با شهر گنبد نداشت. ورودیهای اولیه رشته ما که در قالب کارگروه اول شناخته میشدند، حدود ۱۰۰ نفر بودند. در نتیجه، فضای خاص و پویایی در دانشگاه حاکم نبود و فعالیتهای ما نیز محدود به مسائل انتخاباتی و درگیریهایی بود که میان گروههای مختلف سیاسی جریان داشت.
نخستین بازداشت و محرومیت از تحصیل
در آن زمان یعنی سال ۱۳۸۲، فضای انتخاباتی و اصلاحطلبی که از سال ۱۳۷۶ آغاز شده بود، همچنان ادامه داشت. سال ۱۳۸۲، انتخابات مجلس هفتم برگزار شد که در بهمنماه به اوج خود رسید. در گرگان نیز رقابتهایی بین نماینده اصلاحطلب و نمایندگانی که بعدها به جبهه پایداری پیوستند، وجود داشت. یکی از چهرههای شاخص آن دوره فردی با نام خانوادگی طاهری بود که تحت حمایت جریان نورمفیدی و جریانهای دستراستی قرار داشت. نورمفیدی و همفکرانش نماینده ولیفقیه در منطقه بودند و طاهری نیز، تا آنجا که به یاد دارم، بعدها به عنوان نماینده ولیفقیه منصوب شد. البته حافظه تاریخی من چندان دقیق نیست؛ بنابراین، ممکن است برخی اسامی یا تاریخها را به درستی بیان نکنم، اما کلیت موضوع به همین شکل بود.
از جمله این درگیریهای سیاسی، رقابت میان فردی به نام حیدری یا حیدرآبادی ـ که تصور ما بر این بود که نماینده اصلاحطلبان است، اگرچه خود را مستقل معرفی میکرد ـ و جریان طاهری بود. ما فکر میکردیم که این فرد گزینه بهتری نسبت به جریان مقابل است. یکی از اقداماتی که در آن زمان انجام دادیم، با وجود تعداد اندکمان، توزیع تراکت در جلسه سخنرانی نورمفیدی، نماینده ولیفقیه در استان، بود. این اقدام ما اخلال در نظم تلقی و در نهایت، به بازداشتمان منجر شد.
این نخستین بازداشت من بود که در چهارم بهمن ماه سال ۱۳۸۲ اتفاق افتاد و ۱۳ روز در بازداشتگاه وزارت اطلاعات شهر گرگان بودم. اتهامی که در آن زمان مطرح شد، «اخلال در نظم» بود. البته پروندهای که به معنای حقیقی کلمه روند حقوقی رسمیای را طی کند و سرانجام مشخصی داشته باشد، هرگز برای من تشکیل نشد. ماهیت پرونده بیشتر حالتی نامشخص و بلاتکلیف داشت؛ شبیه آنچه که به آن «پروندههای بیسرانجام» گفته میشود. خلاصه آنکه ما ۱۳ روز در بازداشت بودیم و پس از آن، از همان مکان آزاد شدیم.
در مدت ۱۳ روز بازداشت، در ابتدا توهماتی وجود داشت، از جمله اینکه گمان میبردند ما وابسته به گروه مجاهدین خلق هستیم، اگرچه دلیلی برای آن وجود نداشت، اما پس از اینکه آنها از پیشینه خانوادگی ما آگاه شدند و دریافتند که چنین سابقهای وجود ندارد، شدت برخوردها با ما کمتر شد. شاید در دو یا سه روز اول، چند بازجویی انجام شد، اما پس از آن یا در سلول بودیم یا فقط گفتوگوهایی میان ما و نیروهای بازداشتکننده انجام شد. به نظر نمیرسید که آنها برنامه مشخصی درباره ما داشته باشند. در نهایت، پس از کمتر از دو هفته، ما را آزاد کردند.
پس از آزادی، برای نیمسال دوم در دانشگاه ثبتنام کردم. در ابتدا، هیچ ممانعتی از ثبتنام یا حضور در دانشگاه صورت نگرفت، اما پس از مدتی، حراست از ورود من به دانشگاه جلوگیری کرد؛ بدون اینکه هیچ دلیل یا توضیحی در این باره بدهند. تصور من این بود که این اقدام حراست مرتبط با همان بازداشت قبلی من است و بیتردید چنین بود، اما هرگز هیچ ابلاغ رسمی یا توضیحی در این باره ارائه نکردند. در آن زمان، مفهوم دانشجوی ستارهدار [به دانشجویانی گفته میشد که به دلایل امنیتی از ادامه تحصیل آنها جلوگیری میشد] برای ما ناشناخته بود و نسبت به آن آگاهی نداشتیم. من در آن زمان تصور میکردم که این وضعیت موقتی است و به همین دلیل به تهران آمدم. حضور من در تهران همزمان شد با روزهای سالگرد ۱۸ تیر[منظور ۱۸ تیر ۱۳۷۸ که نیروهای امنیتی به خوابگاه دانشگاه تهران حمله کردند] و این نخستین ۱۸ تیری بود که در آن بازداشت شدم.
بازداشت در سالگرد ۱۸ تیر
سال ۱۳۸۳، اگر اشتباه نکنم، برای حضور در مراسم سالروز ۱۸ تیر در نزدیکی میدان انقلاب و پارک لاله حضور داشتم. حافظه تاریخیام البته نیاز به بازبینی دقیق دارد، اما تا جایی که به یاد دارم، در نزدیکی پارک لاله و میدان انقلاب بودم و دیدم گروهی از مردم سردرگم بودند؛ انگار آنها فکرمیکردند قرار است تجمعی شکل بگیرد، اما هیچ هستهای از تجمع به صورت واقعی شکل نگرفته بود. من بدون آنکه آمادگی یا برنامه قبلی داشته باشم، دست یکی دو نفر را گرفتم و به این ترتیب، به تدریج هسته اولیه تشکیل شد. پس از مدت کوتاهی، جمعیتی چند صد نفره ـ شاید ۲۰۰ یا ۳۰۰ نفر ـ پشت سر ما به سمت میدان انقلاب حرکت کردند. پس از آن، مسیرمان را به سوی پارک لاله ادامه دادیم. در پارک لاله، نیروهای بسیج و لباسشخصیها به جمعیت حمله کردند و بسیاری از افراد حاضر در تجمع پراکنده شدند. آنها چون از قبل میدیدند که ما از سمت میدان انقلاب به طرف پارک لاله میرویم، آمادگی برخورد با ما را داشتند. نیروهای امنیتی گذاشتند ما از خیابان عبور کنیم و به داخل پارک برسیم. زمانی که وارد پارک شدیم، فضا را که مناسب دیدند، از همه طرف به ما حمله کردند. بسیاری از افرادی که با ما بودند خیلی سریع پراکنده شدند. جمعیت هم به شکلی نبود که بخواهد مقاومت کند. در نهایت، تنها سه یا چهار نفر باقی ماندیم که بازداشت شدیم. یکی از آنها ـ که بعدها شناختم ـ آقای بهروز جاوید تهرانی بود و دو یا سه نفر دیگر که بعدتر با آنها آشنا شدم. آن سال فکر کنم استاندار تهران آمد و مصاحبهای کرد. او گفت: «ما هجده تیر اصلا هیچ بازداشتی نداشتیم»، در صورتی که چهار پنج نفر از ما بازداشت شدیم.
نزدیک به ۱۰ روز در کلانتری بودیم. در صورتی که بر اساس قانون آنها نمیتوانستند بیشتر از ۲۴ یا ۴۸ ساعت ما را در کلانتری نگه دارند. اما به دلیل اختلافی که نیروی انتظامی با وزارت اطلاعات داشت، حاضر نشد ما را به وزارت اطلاعات تحویل دهد و در همان کلانتری نگه داشتند و پس از ۱۰ روز به دادسرا بردند. در دادسرا، قاضی اعلام کرد که این پرونده ربطی به دادسرای عمومی ندارد و باید به دادگاه انقلاب برود. در زمان دستگیری ما نیروهای امنیتی دستبند کم داشتند و به همین دلیل ما را به چند نفر دیگری که با جرائم غیر سیاسی مانند مشروب خوردن و فروش مواد مخدر دستگیر کرده بودند، با هم دستبند زدند و همین مسئله سبب شد پروندههای ما با هم قاطی شود. ماموران همه ما را برای تست الکل به پزشکی قانونی بردند و در نهایت هم همه با هم به بند ۲۰۹، بازداشتگاه وزارت اطلاعات در زندان اوین، منتقل شدیم. حتی کسانی که به اتهام مشروب خواری و فروش مواد مخدر گرفته بودند را نیز به بند ۲۰۹ آوردند. در طبقه همکف بند ۲۰۹، نماینده دادستان در اتاقی ما را تفهیم اتهام کرد که اگر درست در خاطرم باشد، «تبلیغ علیه نظام» یا «اخلال در نظم عمومی» بود. در آن زمان، این مساله که ما متوجه شدیم پروندههای ما از بازداشتیهای غیر سیاسی تفکیک نشده، باعث شد بتوانیم نقش خودمان را درشکلگیری تجمع پنهان کنیم و بگوییم نمیدانیم چه خبر است و چرا ما را بازداشت کردند.
در نهایت سه هفته در بند ۲۰۹ بودیم. پیش از آنکه ما را آزاد کنند به دادگاهی رفتیم که در آن قاضی برایمان قرار وثیقه صادر کرد. من در آن زمان گیتار میزدم و یکی از ناخنهایم به همین دلیل از بقیه بلندتر بود. قاضی آن دادگاه به من گفت: «این ناخن چیه؟ خجالت نمیکشی؟» و ناخنم را به سمت داخل فشار داد و آن را شکست که البته برایم مشکلی ایجاد نکرد. در همان روز برای ما قرار وثیقه صادر شد و ما با تودیع وثیقه آزاد شدیم و هرگز حکمی برای این پرونده صادر نشد. در این پرونده چهار نفر از ما به اعتراضات ۱۸ تیر مربوط بودیم و دو نفر بازداشتی دیگر غیر سیاسی بودند. ما پس از یک ماه بازداشت آزاد شدیم. اما این پرونده هیچگاه به سرانجام نرسید و هیچگاه هم مختومه نشد. در آن زمان، این شیوه برخورد خیلی اتفاق میافتاد که پروندهای را باز میکردند اما به آن رسیدگی نمیکردند یا احکام تعلیقی را اجرایی نمیکردند و از آنها تنها به عنوان ابزار فشار علیه ما استفاده میکردند. من بعدها هم حکم حبس تعلیقی گرفتم و با اتهامی مشابه دستگیر شدم اما حکم تعلیقی که به من داده بودند، اجرایی نشد. در واقع مثل فیلمهای سینمایی آخرش باز است، نمیدانی که چه نتیجهای خواهد داشت. گاهی هم احکام تعلیقی اجرا نمیشود اما همیشه به عنوان ابزار از آن استفاده میکند.
تحریم انتخابات ۱۳۸۴
ارتباط و رفاقت بین من و بهروز جاوید تهرانی که در جریان بازداشت ما در سال ۱۳۸۳ اتفاق افتاد، ادامه پیدا کرد. سال ۱۳۸۴ که همزمان بود با برگزاری انتخابات [ریاستجمهوری]، موضع ما نسبت به [شرکت در] انتخابات به طور مشخص تغییر کرد و مسئله اصلی ما تحریم انتخابات بود. برداشت ما از شرایط سیاسی حاکم این بود که دیگر فرایند انتخابات معنای پیشین خود را از دست داده، به ویژه که دوران اصلاحات به پایان رسیده بود و ما، پس از هشت سال تجربه و مشاهده عملکرد جریان اصلاحطلب، به این نتیجه رسیده بودیم که چنین انتخاباتی راه به جایی نخواهد برد. به باور ما دورهای که میشد از انتخابات بهرهای برد، گذشته بود؛ چه برسد به اینکه فردی مانند محمود احمدینژاد قصد ورود به عرصه انتخابات داشت، که از همان ابتدا موضع ما نسبت به او به طور کامل مشخص و روشن بود.
اگرچه در آن انتخابات هم نامزدهایی با گرایش اصلاحطلبانه حضور داشتند، اما ما مدتها بود که از جریان اصلاحطلبی عبور کرده بودیم و دیگر اعتقادی به کارآمدی آنها نداشتیم. علت این عبور نیز تجربههایی بود که از آن دوره کسب کردیم، وعدههایی که از سوی اصلاحطلبان داده شده بود، انتظاراتی که از آنها داشتیم که هیچیک نیز به نتیجه نرسیده بود. حتی بهبودهایی که در زمینههای مختلف از جمله وضعیت اقتصادی انتظار داشتیم هم محقق نشده بود.
ما در آن زمان به دنبال جامعه باز بودیم، همان جامعه مدنی که وعدهاش را داده بودند اما تحقق نیافت. بهبود اوضاع اقتصادی هم برای بسیاری از ما دغدغه بود و هرگز به شکل ملموس رخ نداد. فهرستی بلند بالا از وعدهها وجود داشت که ما آنها را مرور و ارزیابی میکردیم، اما هیچ نشانی از امید در آنها نمیدیدیم. به همین دلیل، به این جمعبندی رسیدیم که اکنون وقت آن رسیده که تجربهای جدید رقم بخورد. تجربهای که پیش از ما، مخالفها و گروههای سیاسی آن را آزموده بودند: تحریم انتخابات.
ما، که پیشتر معتقد بودیم باید از ظرفیت انتخابات بهره برد، در نهایت به عنوان نسل جدید به این نتیجه رسیدیم که اکنون باید از تجربه تحریم [انتخابات] به عنوان ابزاری برای تغییر استفاده کرد. ما جمعی از افراد فعال بودیم که در آن دوره با هم ارتباط داشتیم. در روزهای منتهی به انتخابات، من رفتوآمدهایی به خانه بهروز جاویدتهرانی داشتم و برخی از دوستان و افراد دیگر هم به آنجا میآمدند. در این دیدارها، صحبتهایی میان ما ردوبدل میشد که نشان میداد هر یک از این افراد، به نوعی نماینده یکی از گروههای اجتماعی مختلف هستند.
بهروز، پس از بازداشت سال ۱۳۷۸ و چهار سال زندان، با افراد بسیاری آشنا شده بود؛ چه در دوران زندان، چه بعد از آزادی و همین مسئله موجب شکلگیری شبکهای از ارتباطات برای او شده بود. این شبکه شامل زندانیان پیشین، فعالان سیاسی و مدنی و چهرههایی مانند شیوا نظرآهاری بود که بعدها دوستی صمیمیتری با او برقرار کردیم.
بسیاری از این افراد دانشجو بودند، اما در حوزههای گوناگون مانند گروههای زنان هم مشارکت داشتند. رفتوآمد این افراد به خانه ما و نشستوبرخاستهایی که شکل میگرفت، نوعی محفل غیر رسمی ایجاد کرده بود که هر یک از اعضا، بخشی از جامعه را نمایندگی میکردند. منظورم از «ما» اشاره دارد به همین تجربه مشترک تعامل و همکاری با نمایندگانی از گروههای مختلف اجتماعی، به ویژه نسل جوانتر که گاه تجربه کمتری هم داشتند. برای گروههای مخالف که پیشتر چنین فعالیتهایی را انجام داده بودند، این تعاملها امری شناخته شده بود. اما برای ما بسیاری از این مسائل تازگی داشت.
در انتخابات دوره محمود احمدینژاد، فعالیت ما ـ که شامل من، بهروز و دو تن از دوستان دیگر بود ـ در حوزه تحریم انتخابات شکل گرفت و تصمیم داشتیم این تحریم را به سطح فعالیتهای خیابانی برسانیم. بخشی از این فعالیتها شامل شعارنویسی و پخش تراکت بود. البته خودمان هم میدانستیم که این اقدامات به تنهایی اثربخش نیست و اگر قرار است تاثیرگذار باشد، باید بازتاب رسانهای پیدا کند. به همین دلیل برنامهای برای خود ترسیم کرده بودیم. یعنی پس از اجرای این فعالیتها، از آنها تصویربرداری میکردیم و سپس این تصاویر را با رسانهها و فعالان رسانهای خارج از کشور به اشتراک میگذاشتیم تا آنها بتوانند پوشش رسانهای آن را برعهده بگیرند و پیام ما را منعکس کنند. تمام این اقدامات در خارج از کشور پیگیری میشد، چون در این دوره به این نتیجه رسیده بودیم که ظرفیت خیابانی در داخل کشور از بین رفته است و دیگر نمیتوان بر آن تکیه کرد. در نهایت به دلیل همین فعالیتها، پیش از برگزاری انتخابات در دوم خرداد، ما در خانه دستگیر شدیم و هفت ماه نیز در بازداشت بودیم.
بازداشت پیش از انتخابات ۱۳۸۴
فعالیتهای ما در [جهت تحریم] انتخابات ۱۳۸۴ مانند شعارنویسیها منجر به بازداشت ما قبل از برگزاری انتخابات شد. ما بیشتر شعارنویسی را در ساعات بین سه تا چهار نیمهشب انجام میدادیم و در یکی از شبها، یک نفر به تماشای ما در خیابان ایستاد. در شبی دیگر، یک مامور لباسشخصی با اسلحه شروع به تهدید ما کرد اما توانستیم از دست او فرار کنیم. درست یک روز پس از آخرین تصویربرداری که انجام دادیم و در حالی که در خانه بهروز بودیم، ماموران وارد خانه شدند و ما را دستگیر کردند. نیمهشب بود و ما خواب بودیم که ناگهان متوجه حضور ماموران با اسلحه در خانه شدیم.
آنها ما را به بند ۲۰۹ منتقل کردند و در آنجا، اتهام «تبلیغ علیه نظام» به ما تفهیم شد. تا جایی که به یاد دارم، در آن مقطع، دادستان فردی با نام خانوادگی جعفری بود، البته اگر اشتباه نکنم. حضور ما در بند ۲۰۹ حدود هفت ماه طول کشید. البته بهروز مدت بیشتری نسبت به من در بازداشت ماند، چرا که اتهامات او بعدتر تغییر کرد و وضعیتش پیچیدهتر شد. طولانیتر بودن مدت بازداشت بهروز، دو دلیل اصلی داشت. در زندان، به دلیل اهانت به رهبری، یعنی به دلیل فحاشی نسبت به آیتالله خمینی و آیتالله خامنهای، پرونده جدیدی برایش گشوده شد. ماموران امنیتی، صدای او را پشت در سلول ضبط کرده و از آن به عنوان سند استفاده کردند. همچنین او در همان دوره بازداشت چندین بار مورد ضربوشتم قرار گرفت. در مجموع، برای بهروز، در مدت حدود دو سال، پروندهسازی جدید شد. با این حال، پس از آزادی من، ارتباط ما قطع نشد و باهم در تماس بودیم. اما وضعیت من سادهتر بود و تنها همان اتهام «تبلیغ علیه نظام» برایم مطرح شد و پس از گذشت هفت ماه با قرار وثیقه آزاد شدم. در جریان این بازداشت به پرونده پیشین من که مربوط به پارک لاله بود، اشارهای نشد. بعد مرا به دادگاه احضار کردند. دادگاه برای اتهام «تبلیغ علیه نظام»، حکم یک سال حبس تعلیقی برای من صادر کرد که این حکم به مدت سه سال تعلیق شد.
دوران هفت ماهه بازداشت، با شرایط خاصی همراه بود. برخلاف انتظار، هیچ بحث یا گفتوگوی تئوریکی درباره فعالیتها یا مسئله تحریم انتخابات میان ما و بازجوها در جریان نبود. به نظر میرسید نهاد بازجویی علاقهای نداشت که وقت خود را صرف گفتوگوی اقناعی یا تحلیل سیاسی کند. هدف اصلیشان این بود که با اعمال فشار، نگهداری در انفرادی و ایجاد شرایط سخت، ما را به نوعی تنبیه کنند. به جای گفتوگو، قصد داشتند این پیام را منتقل کنند که اگر این مسیر را ادامه دهیم، با پیامدهای بیشتری روبهرو خواهیم شد. ماندن در زندان برای مدت هفت ماه، حتی در نبود بازجوییهای پیدرپی یا فشارهای شدید مستقیم نیز دشواریهای خاص خود را دارد. زندان، بهخودیخود، سخت است. در بخشی از این دوره، حدود یک تا دو ماه را در انفرادی سپری کردم. البته باید توجه داشت که بند ۲۰۹ در آن زمان، از نظر ساختاری با وضعیت کنونی تفاوت داشت. بعدها، اتاقهای عمومی بزرگتری ایجاد شد که حدود ۱۴ تا ۱۷ نفر در اتاقهای مشترک با ۱۰ تا ۱۲ تخت مستقر میشدند. اما در آن زمان، سلولهای انفرادی بسیار کوچکتر بودند. حتی زمانی هم که ما را از انفرادی خارج میکردند، باز هم نوعی انفرادی باقی میماند؛ چرا که تنها درهای سلولها را باز میکردند و سر و ته یک سالن را میبستند. به این ترتیب، نوعی انفرادی با درِ باز به وجود میآمد که ساختار بسته و محدود خود را همچنان حفظ میکرد.
ما حدود هفت ماه در بازداشتگاه ۲۰۹ بودیم و در همین زمان، انتخابات ریاستجمهوری برگزار شد. زندانبانان در روز انتخابات از ما پرسیدند که میخواهیم رای بدهیم یا نه و پاسخ من به آنها این بود که به دلیل تحریم انتخابات بازداشت شدیم. بازجوها به من میگفتند شما تحریم انتخابات را در رسانهها تبلیغ کردید و این تبلیغ علیه نظام است. در آن زمان مسئله تحریم انتخابات میان دیگر گروهها به شکل جدی مطرح نبود و جریان چپ دانشجویی نیز هنوز به راه نیفتاده بود، موضع دفتر تحکیم هم تحریم نبود و به همین دلیل موضع تحریم در داخل کشور محدود بود.
زمانی که ما را به بند عمومی منتقل کردند، ترکیب افراد حاضر در بند بسیار پراکنده و ناهمگون بود. بسیاری از کسانی که در آن زمان در این بند حضور داشتند، افرادی بودند که ادعای ارتباط با امام زمان یا پیامبر داشتند، یا خود را مروج دین جدید معرفی میکردند، یا در حوزههایی مثل انرژیدرمانی فعالیت میکردند. گروهی دیگر از زندانیان، افرادی بودند که به اتهام دایر کردن خانههای فساد بازداشت شده بودند، در حالی که برخی از اعضای نهادهای امنیتی، مشتریان این افراد بودند و این افراد توسط وزارت اطلاعات دستگیر شده بودند. دستهای دیگر از بازداشتشدگان هم به اتهامات جاسوسی، حمل و فروش سلاح یا جرائم امنیتی دیگری در بند حضور داشتند. ترکیب جرائم و اتهامات در آن زمان بسیار متنوع بود. با این حال، در آن مقطع، نسبت به شرایط فعلی، تعداد زندانیان سیاسی یا عقیدتی بسیار کمتر بود. پس از قتلعامهای دهه شصت، نوعی خلا در این زمینه به وجود آمد، که در دوران اصلاحات هم ادامه یافت. در آن زمان، حکومت تلاش میکرد از بازداشتهای گسترده سیاسی پرهیز کرده و برای زندانیان سیاسی بندهای پایدار شکل ندهد.
در واقع، دورهای بود که اصلا زندانی سیاسی یا عقیدتی، به شکلی که امروز در زندانها شاهدش هستیم، وجود نداشت یا بسیار نادر بود. برای مثال، به یاد دارم که در آن زمان، وقتی به دادگاه یا سایر مراجعی مانند آن میرفتیم و عباراتی مانند «زندانی سیاسی» یا «اقدام علیه امنیت ملی» روی پرونده ما بود، دیگران با دیدی متفاوت و خاص به ما نگاه میکردند؛ انگار یک مورد ویژه و استثنایی هستیم. این وضعیت نشان میداد که آن نوع اتهامات، برای دستگاه قضایی و امنیتی چندان رایج یا عادی نبود.
اما این فضا در سالهای بعد و با گسترش اعتراضات خیابانی، به طور کامل تغییر کرد. پس از آن دوره، اتهاماتی مانند «اقدام علیه امنیت ملی» چنان همهگیر شد که دیگر هیچ بار خاص یا استثناییای نداشت. این نوع اتهامات، که زمانی وجه تمایز بودند، اکنون در پروندههای مرتبط با اعتراضات اجتماعی و سیاسی به امری عادی و تکراری تبدیل شده بودند. از آن پس، افراد زیادی با همین عنوان بازداشت شدند و دیگر کسی به عنوان اتهامی خاص یا عجیب به آن نگاه نمیکرد؛ چرا که تقریبا همه، همین نوع اتهام را داشتند.
تجمعهای روز دانشجو و روز جهانی کارگر
نزدیک به آذرماه و چند روز پیش از شانزدهم آذر (روز دانشجو) و در سالگرد قتل فروهرها [قتل داریوش فروهر و همسرش توسط عناصر وزارت اطلاعات در سال ۱۳۷۷] بود که من آزاد شدم. به محض آزادی، یک تاکسی گرفتم و مستقیم به خانه فروهرها رفتم. دلیل رفتنم این بود که میدانستم آنجا برنامهای برگزار میشود و من هم علاقه داشتم در آن شرکت کنم. یادم است وقتی به کوچه رسیدم، فضای امنیتی شدیدی حاکم بود و ماموران امنیتی در آن نزدیکی حضور داشتند. فکر میکنم شیوا نظرآهاری هم آنجا بود. او میدانست که تازه از بازداشت آزاد شدم، از دیدنم خیلی تعجب کرد و به من گفت بهتر است از آنجا بروم، چون ماموران امنیتی مانع از برگزاری مراسم شده بودند و حضور من میتوانست دردسر تازهای ایجاد کند. پیاده بودم و تنها چند خانه مانده به کوچه، متوجه حضور نیروهای امنیتی که فضا را در اختیارشان گرفته بودند، شدم. جلوتر رفتن ممکن نبود و جمعیت هم زیاد نبود، همه پراکنده بودند. در نهایت، مسیر آمده را برگشتم. به هر حال، آن روز گذشت و بازداشتی رخ نداد.
چند روز پس از مراسم خانه فروهرها، شانزدهم آذر (روز دانشجو) بود و من برای شرکت در برنامهای که مربوط به همان روز بود، دوباره راهی دانشگاه شدم. آن روز، در جریان تجمع دانشجویان که تا سردر دانشگاه تهران ادامه داشت، مشغول تهیه گزارش و عکاسی بودم. تجمع روبهروی سردر دانشگاه تهران شکل گرفته بود و نیروهای امنیتی برای جلوگیری از فیلمبرداری، اتوبوسها و ماشینها را روبهروی صف دانشجویان پارک کرده بودند تا حتی دید بصری نسبت بهآنها نیز وجود نداشته باشد. برای نمونه، اگر من در سمت دیگر خیابان ایستاده بودم و میخواستم دانشجویان را ببینم، به دلیل استقرار ماشین و اتوبوسها، دانشجویان اصلا دیده نمیشدند. در واقع، دانشجویان تا مقابل سردر دانشگاه تهران پیش آمده بودند، اما در خاطرم نیست که آن روز اتفاق خاصی هم افتاد یا نه. عکاسی من از همین فضاها بود؛ از تجمع، از فضای امنیتی و از شعارهایی که سر داده میشد. به یاد دارم که دانشجویان وقتی وارد خیابان میشدند، نیروهای امنیتی بیدرنگ وارد عمل شدند اما جزئیات بیشترش را به یاد ندارم. در آن منطقه، اینترنتها را از پیش قطع کرده بودند و باید کمی دورتر میرفتم تا به اینترنت دسترسی داشته باشم. کارم این بود که مرتب عکس میگرفتم، گزارش تهیه میکردم و سپس از کافینتی که مشخص کرده بودم، این محتوا را برای رسانهها میفرستادم.
در رفتوآمدهایی که برای این کار انجام میدادم، به دلیل پیشینه فعالیت و شناخت نیروهای وزارت اطلاعات از من، چندینبار بازداشت شدم. بعدها متوجه شدم که اصطلاحا «توی تورشان بودم.» در همان روزها با یکی از کسانی که در بازداشت آخر با من همسلول بود، تماس گرفتم تا همدیگر را ببینیم. قصد ما دیداری دوستانه بود و قرار گذاشتیم در یک کافه همدیگر را ببینیم. در کافه نشسته بودیم که نیروهای امنیتی آمدند، دستور دادند که وسایلمان را جمع کنیم و ما را بازداشت کردند. آنها ما را به یکی از خانههای امن وزارت اطلاعات که به «اداره پیگیری» معروف بود، بردند. این ساختمان در خیابان ولیعصر، پشت پاساژ رضا قرار داشت. نیروهای امنیتی هر دوی ما را گرفتند و با هم به آنجا بردند. ما را در اداره پیگیری به اتاقی بردند که پردهای وسط آن کشیده بودند. همسلولی من، نوجوانی بود که به شدت بیتاب بود و گریه میکرد. دلیل بازداشت او این بود که خانوادهاش از هواداران سازمان مجاهدین خلق بودند که به اردوگاه اشرف رفتوآمد داشتند. بازجوی من در بند ۲۰۹ در اداره پیگیری بود و از من پرسید که در آنجا چه میکنم. زمانی که ما از کافه خارج شدیم تا به اداره پیگیری منتقل شویم، من کارت حافظه گوشی همراهم را از دستگاه خارج کردم و به همین دلیل، وقتی آنها موبایلها را بررسی کردند، نتوانستند چیزی پیدا کنند و من هم چیزی را گردن نگرفتم. در نتیجه، پس از چند ساعت، ابتدا آن نوجوان همسلولیام و بعد هم خودم را آزاد کردند و این ماجرا هم بدون دردسر جدی ختم شد. اما بعد از این روز، فضا برای ما رادیکالتر شد و نسبت به گذشته میتوان گفت به نوعی وارد فاز جدیدی از فعالیت شدیم.
روز یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۵، که مصادف با روز کارگر بود، توسط انجمن شرکت واحد اتوبوسرانی فراخوانی داده شده بود و من هم در آن تجمع شرکت کردم. تجمع جلو شرکت واحد برگزار شد. زمانی که من رسیدم، تجمع شکل گرفته بود و بچههایی که از پیش میشناختم هم آنجا بودند. جمعیتی نزدیک به صد نفر ایستاده بودند. جمعیت در آرامش و بسیار صلحآمیز، ایستاده بودند. تعدادی تراکت در دست داشتند و شعارهای آرامی هم سر داده میشد؛ برای نمونه شعارهایی مثل «زندگی حق مسلم ماست» یا شعارهای متداول و معروف انجمن. حضور ذهن ندارم که دقیقتر بگویم، اما کل فضا بسیار ساده و بدون حاشیه بود. زمانی که به محل تجمع رسیدم، رعایتهای معمول را انجام ندادم؛ یعنی بدون پنهانکاری شروع به عکاسی و تهیه گزارش از تجمع کردم. همین رفتار من باعث شد که نیروهای امنیتی متوجه شوند و من را هدف قرار بدهند.
در واقع، این نیروهای امنیتی بودند که آمدند و فضا را متشنج کردند. نیروهایی که وارد عمل شدند، همه لباسشخصی بودند. در ابتدا مشخص نبود دقیقا وابسته به چه نهادی هستند. وقتی ما را بازداشت کردند و بردند، تازه متوجه شدیم که از پلیس امنیت بودند، چون ما را به بازداشتگاه پلیس امنیت منتقل کردند. اگر هم از ابتدا نیروهای پلیس امنیت بودند، با لباس شخصی میان جمعیت حضور داشتند. در مجموع، یازده یا دوازده نفر را بازداشت کردند. در بین ما، هم دانشجو بود، هم راننده، هم کارگر. کسانی مانند ابراهیم مددی، رضا شهابی، کوهیار گودرزی و دیگر فعالان کارگری و دانشجویی هم بودند. وقتی ما را به بازداشتگاه بردند به شدت کتکمان زدند. حتی گاز اشکآور هم زدند و حال خیلی از بچهها وخیم شد. دلیل درگیری و ضربوشتم آنها این بود که ما مقاومت میکردیم. من هم بین بچههایی بودم که مقاومت کردند. از آن صحنه، عکسهایی نیز وجود دارد. میزان استفاده از گاز اشکآور خیلی زیاد بود و تجمع واقعا بههمریخته شد. به دلیل مقاومت در زمان بازداشت، برخورد نیروهای امنیتی مانند دیگر بازداشتها، عادی نبود. آنها به جای اینکه مرا روی صندلی ماشین بنشانند، روی صندلی خواباندند و چند نفر روی بدنم نشستند. بعد از آن به بازداشتگاه منتقل شدم. چند روزی آنجا نگهمان داشتند. وقتی آنها فرم مشخصات مرا پر کردند، چون میدانستم حکم تعلیقی دارم، اسم واقعیام را به ماموران نگفتم.
در بازداشتگاه، چون نمیخواستیم اطلاعاتی بدهیم، آنها ما را با شدت بیشتری و با باتوم کتک زدند. هنوز پس از ۲۰ سال، اثرات آن ضربهها روی استخوان پایم باقی مانده است. هدف نیروهای امنیتی این بود که اسم واقعی یا شماره تلفن و اطلاعات بیشتری از ما بگیرند. من تا جایی که میتوانستم بهانه میآوردم و ضربههایی که آنها میزدند، هدفدار بود؛ برای نمونه به ماهیچههای شکم یا بازو، جایی که اثر کمتری به جا بگذارد، میزدند. در حین ضربوشتم، چیزی نمیگفتند، فقط خواستهشان را تکرار میکردند؛ برای مثال فقط میگفتند «شماره تلفنتان را بده.» در نهایت، اطلاعاتی که میخواستند را به آنها دادم. پلیس امنیت برخلاف وزارت اطلاعات، سازوکار اطلاعاتی بستهتری داشت و دادههای خود را با سایر نهادها به اشتراک نمیگذاشت. به همین دلیل، متوجه نشدند که من چه کسی هستم. در نهایت با یک قرار کفالت آزاد شدم. دیگر بازداشتیها را هم پیش از من آزاد کرده بودند.
آخرین بازداشت
بازداشت بعدی من در تاریخ ۱۸ تیر ماه ۱۳۸۵ رخ داد. بیش از نیمی از بازداشتهای من در روز ۱۸ تیر اتفاق افتاده است. در آن روز، در حال قدم زدن روبهروی دانشگاه تهران بودم و هیچ خبری، تجمعی یا برنامهای در جریان نبود. در همان حال، مشغول گفتوگو با یکی از دوستان دوران زندان بودم و فضا هم کاملا عادی به نظر میرسید. ناگهان در یکی از چهارراهها، فردی از پشت به من فشار وارد کرد و در همان لحظه، خودرویی جلویم پیچید، شبیه به صحنهای از فیلمهای سینمایی با مضمون آدمربایی. پیش از آنکه متوجه شوم، داخل خودرو بودم و خودرو با سرعت در حال حرکت بود. سپس متوجه شدم که ماموران وزارت اطلاعات هستند. از آنها درباره علت بازداشت پرسیدم و گفتم که فعالیتی نداشتم. آنها پاسخ دادند: «به عنوان پیشگیری از جرم بازداشت شدهای. تنها چند ساعت مهمان ما خواهی بود و سپس آزاد خواهی شد.» هدف آنان این بود که چند ساعت مرا نگه دارند تا سالگرد ۱۸ تیر سپری شود. منظور آنها از «پیشگیری از جرم» در این مورد، پیشگیری از شرکت احتمالیام در برنامههای اعتراضی مرتبط با ۱۸ تیر بود. پس از انتقال، از من خواسته شد که نشانی ایمیلم را اعلام کنم. با توجه به تجربههای پیشین، تصور میکردم که این افراد از دانش فنی لازم برخوردار نیستند. به همین دلیل یک نشانی ایمیل نه چندان مهم را به آنها دادم. سپس از من درخواست رمز عبور کردند. در پاسخ، یک رمز اشتباه به آنها گفتم، به این امید که چند بار تلاش ناکام باعث قفل شدن ایمیل شود. با این حال، پس از چند ساعت، بازجو با چندین کاغذ پرینت شده در دست برگشت. به نظر میرسید در آن زمان، توانایی فنی لازم برای دسترسی مستقیم به ایمیلها و هک آنها را به دست آورده بودند. این برخلاف تصورات من بود و متوجه شدم که در این زمینه شکست خوردهام و توان مقابلهای نداشتم.
از آن نقطه به بعد، دیگر موضوع فقط «بازداشت پیشگیرانه» نبود. آنها یک پرونده سنگین برای من تشکیل دادند و نزدیک به یک سال را در سلول انفرادی گذراندم. این دوره شامل دو بازه ۶ ماهه بود. ابتدا ۶ ماه در سلول انفرادی بودم، سپس برای مدتی کوتاه از سلول انفرادی خارج شدم و پس از چند هفته دوباره ۶ ماه دیگر مرا به سلول انفرادی بردند. من در این پرونده ۱۵ ماه بازداشت بودم اما در نهایت به یک سال زندان محکوم شدم. من در مدت بازداشت نتوانستم با وکیلم ملاقاتی داشته باشم و مدتی پس از صدور حکم، بدون آنکه به آن اعتراضی داشته باشم، وکیلم خلیل بهرامیان را ملاقات کردم، اما دیگر نیازی به آن نبود.
بازجوییهای من بیشتر بر پایه خشم و نفرت بازجوها نسبت به فعالیتهایم بود. به این معنی که با وجود حضور طولانیمدت در بند ۲۰۹ و در سلولهای انفرادی، کمترین میزان بازجویی را تجربه کردم. در همین دوره بود که نهادهای امنیتی از جدیت و ساختارمند بودن فعالیتهای مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران آگاه شدند. این مسئله به آن معناست ما با وجودی که تحت نظارت و زیر فشار قرار داشتیم، موفق به راهاندازی سازمان و پیشبرد فعالیتها شده بودیم و همین موضوع باعث خشم فراوان آنها شده بود. از سوی دیگر، دامنه فعالیتهای مجموعه، فراتر از تهران بود و به چند استان دیگر هم کشیده شده بود و همین موضوع آنها را غافلگیر و خشمگین کرده بود. در واکنش به گسترش فعالیتها، هیاتهایی از استانهایی مانند گلستان و مازندران که در آنها فعالیت داشتیم، به تهران سفر کردند و در برخی جلسات بازجویی شرکت میکردند. در مجموع، مسئولان امنیتی تهران از عملکرد نیروهای امنیتی استانها و ضعف آنها ناراحت و ناراضی بودند و این نارضایتی، در نهایت اوضاع را برای من دشوارتر میکرد. اواخر ماه دوازدهم بازداشت بود که مرا به دادگاه و نزد قاضی صلواتی بردند. من در دادگاه وکیل نداشتم و جلسه دادگاه بسیار کوتاه برگزار شد. فضای دادگاه، فضای تنشآلود و تندی بود. صلواتی، من را عنصری مزدور و نوکر دشمنان انقلاب خطاب کرد. من هم انگیزهای برای دفاع نداشتم، چرا که با رویکرد این قاضی و نحوه صدور احکامش تا حدودی آشنا بودم. در نتیجه، دادگاه شاید ۱۵ دقیقه بیشتر طول نکشید. بعدتر که به زندان برگشته بودم، حکم را در زندان به من ابلاغ کردند که یک سال حبس تعزیری و سه سال حبس تعلیقی بود. به یاد دارم که اتهام «تبلیغ علیه نظام» و همچنین «اجتماع و تبانی علیه امنیت ملی»، از جمله اتهامات بودند اما بقیه آنها را به یاد ندارم. پس از آزادی از زندان، فقط چند نفر از اعضای مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران را ملاقات کردم تا آنها را از وضعیت پیشآمده و برخورد نهادهای امنیتی آگاه کنم و پس از آن، راهی شمال شدم و به منزل والدینم رفتم.
مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران
در همین دوران زندان، ایده شگلگیری سازمان فعالان حقوق بشر به ذهنم رسید و البته یک پیشزمینه ذهنی هم داشت. در بازداشتهای قبلی، متوجه شده بودم که هیچوقت از من در هیچ رسانهای اسم برده نمیشود. متوجه شدم کسانی که در رسانهها مطرح میشوند، اغلب یا به یک گروه سیاسی مرتبطاند یا وابسته به یک دفتر یا جریان مشخصاند. اما من که از شهرستان آمده بودم، به هیچ گروه سیاسیای وصل نبودم و حتی به جریان اصلاحطلبی هم تعلقی نداشتم، در سازوکارهای حمایت از زندانیان سیاسی جایی نداشتم. همین موضوع، نخستین انگیزه من بود. میخواستم گروهی وجود داشته باشد که بدون تبعیض فعالیت کند و کاری به دستهبندیها و وابستگیهای سیاسی نداشته باشد. من در اطرافم افراد زیادی را میدیدم که مانند خودم در زندان هستند. زندانیان بلوچ، مجاهد یا دیگرانی که اصلا اسمی از آنها برده نمیشد. در عوض، چند چهره خاص که به یک گروه مشخص وابسته بودند، همه توجهها را به خود جلب میکردند. این تجربه عمیقِ تبعیض، هم در مورد خودم و هم آنچه میدیدم، باعث شد بفهمم که برای تغییر باید از این مسیر عبور کرد.
از سوی دیگر، سرخوردگی از فعالیت سیاسی هم مزید بر علت شد. با آن حد از دانش و شناختی که از سیاست داشتم، میدیدم که در سیاست، راهحل واقعی و کارآمد وجود ندارد. بنابراین اگر میخواهیم برای فردای بهتری برنامهریزی کنیم، راهش از مسیر جامعه مدنی و حقوق بشر میگذرد. در نهایت، ایده تشکیل این سازمان در آذر ۱۳۸۴ (دسامبر ۲۰۰۵) در ذهنم شکل گرفت. فکر میکنم دی ۱۳۸۴ (ژانویه ۲۰۰۶) بود که آن را به یک بیانیه رسمی تبدیل کردیم و به شکل رسمی و عمومی فعالیتمان را آغاز کردیم. لحن بیانیه حالت انقلابی و نگاهمان همچنان بار ایدئولوژیک داشت. اما به هر حال، این شروع بود. جمال حسینی در آن مقطع، موثرترین فرد در این روند بود. مدتی فقط من و او این کار را جلو میبردیم و بعدها افراد دیگری هم به ما اضافه شدند.
گمان میکنم نخستین گزارش تصویری که تهیه کردیم مربوط به سیزدهم فروردین سال ۱۳۸۵ بود. فراخوانی برای زندانیان سیاسی برای تجمع مقابل پارک ملت منتشر شده بود. من برای تهیه گزارش تصویری به آن مکان مراجعه کردم. این تجمع به دعوت زندانیان سیاسی برگزار شد؛ البته نه از سوی خود آنان بلکه برای حمایت از آنها. من با فراخوان کاری نداشتم و هدفم تصویربرداری و تهیه گزارش از تجمع بود. در آن زمان، به دلیل فعالیتهای پیشینم در استان گلستان، به من اعلام شده بود که بدون دریافت اجازه، حق خروج از استان را ندارم؛ مشابه وضعیت نظارتپذیری یا سوپروایزر. با وجود این، من با یک تاکسی دربستی، خود را به پارک ملت تهران رساندم، گزارش را تهیه کردم و در همان روز به محل سکونتم بازگشتم؛ سفری یکروزه برای دور زدن آن محدودیت.
پس از سالها، زمانی که دوباره بیانیه تاسیس را دیدم، تعجب کردم که چقدر ناپخته بودیم. از لحن نوشتار، مشخص بود که آگاهی دقیقی از حقوق بشر و نظریههای مرتبط نداشتیم. انگار یک گروه چریکی تازهکار آن را نوشته بود. با این حال، سازمانمان پیشرو بود. بعدتر خیلی جدی به مسئله فقدان دانش پی بردیم و همین باعث شد که با جدیت بیشتری مطالعه و تحقیق کنیم. اما واقعیت این است که دسترسی ما به منابع خیلی محدود بود. هیچ کتاب موثری در زمینه حقوق بشر در دسترسمان نبود که بتوانیم با اتکا به آن جلو برویم. تمرکز اولیه ما بر ساختار بود؛ چون میدانستیم که در یک فضای امنیتی کار میکنیم و باید ساختار محکمی داشته باشیم. از لحاظ تئوریک، مواردی مانند اعلامیه جهانی حقوق بشر و مفاهیم پایه را در اختیار داشتیم. برای مثال، یکی از منابع ما، کتابهای لطفالله میثمی بود؛ کسی که پیش از انقلاب عضو سازمان مجاهدین بود و تجربهاش از فعالیت تشکیلاتی را نوشته بود. کتابهایی هم مثل «جنگ شکر در کوبا» و «انقلاب الجزایر» را میخواندیم. اینها کتابهایی بودند که چپگرایان بیشتر میخواندند، اما ما به قصد تحلیل ساختار از آنها استفاده میکردیم. هدفمان این بود که بفهمیم یک سازمان چطور باید در وضعیت امنیتی کار کند و چه ویژگیهایی داشته باشد و چگونه سازماندهی شود. به همین دلیل، برداشت ما از مفهوم «سازمان» با دیگر گروههایی که آموزشهای آماده از جاهای دیگر میگرفتند، تفاوت داشت. آنها میرفتند و جزوه آماده میخواندند، اما ما خودمان دانش تولید میکردیم و این تفاوت عمده ما با بقیه بود. در سالهای بعد، فرصت پیدا کردیم تا بیشتر روی بُعد تئوریک کار کنیم، اما در ابتدا، تمرکز اصلی ما ساختار و سازمان بود. این سازمان در زمانبندیهای مختلف، پوستاندازیهای متعددی را تجربه کرد و دستخوش تغییرات فراوانی شد.
ما باید یک ساختار را از صفر میساختیم. از نظر تئوریک، هیچ منبعی در اختیار و در دسترس ما نبود. در آن زمان، هنوز اینترنت در دسترس عموم نبود و حتی شبکه موبایل به تازگی در تهران راهاندازی شده بود. در ابتدا باید درک درستی از ماهیت یک سازمان پیدا میکردم، سپس ساختار آن را درک میکردم و پس از آن، بر اساس شرایط ایران و از دل دانشی که پیدا کرده بودم، این سازمان را تاسیس میکردم و پیش میبردم.
در گام نخست، به خرید کتابهای خاطرات گروههای دهه پنجاه و شصت در ایران و دیگر نقاط جهان اقدام کردم، حتی گروههایی با مشی چریکی. پس از آنکه درک ساختاری و چگونگی فعالیت در فضای امنیتی برایم روشن شد، ساختار را طراحی و فعالیتها را با آزمون و خطا آغاز کردم. از آنجا که برخورد نهاد امنیتی قابل پیشبینی بود، ناگزیر بودیم یک لایه ظاهری و روبنایی ایجاد کنیم تا حساسیت نهاد امنیتی را نسبت به ما کاهش دهد و در کنار آن، یک لایه زیرزمینی برای گسترش فعالیتها ایجاد کردیم که از دید نهاد امنیتی پنهان بماند. کمی بعدتر، اینترنت در دسترس قرار گرفت و توانستیم به تولیدات گروههایی مانند بنیاد برومند دسترسی پیدا کنیم که باعث جهشی در زمینه آموزش و دستیابی به منابع شد.
چالش بعدی، یافتن حوزههایی بود که میتوانستیم یا میخواستیم در آنها فعالیت کنیم. برای مثال، درک این مسئله که حقوقی با عنوان حقوق کارگر یا حقوق زنان وجود دارد یا شناخت این مسئله که ما چه تواناییهایی داریم و در صورت آگاهی از حقوق زندانیان، در اساس چه اقدام موثری میتوانیم انجام دهیم. یکی از مهمترین چالشها، کسب اعتماد بود. در داخل کشور، ما جزو هیچ جریان سیاسی محسوب نمیشدیم و هیچ پشتوانه رسانهای، حکومتی یا مالی نداشتیم. همه تلاش میکردند ما را از خودشان برانند، چون مستقل بودیم. در خارج از کشور هم، نسل قدیمیتر با ما برخورد میکرد. برای آنها باورپذیر نبود که از داخل زندان، فایل صدای یک زندانی ضبط و منتشر شود، چون همچنان در ذهنشان، تصورات زندانهای دهه شصت را داشتند و ما را به ارتباط با نهادهای امنیتی متهم میکردند.
ما در شرایط امنیتی قرار داشتیم و نمیتوانستیم به شکل علنی و گسترده در رسانهها حضور داشته باشیم. در چند مورد، سخنگوهایی از جمله خودم در رسانهها و با اسم مستعار ظاهر شدیم اما در مجموع، اینکه سازمانی جوان و نوظهور، مستقل، با استفاده از شیوههای جدید و خلاقانه و بدون ترس و تبعیض فعالیت کند و بتواند مورد پذیرش دیگران، از جمله رسانهها و فعالان سیاسی قرار بگیرد، یکی از طولانیترین چالشهای ما بود؛ چالشی که میتوانم آن را مانند کندن کوه با سوزن توصیف کنم. امروز، شاید بسیاری از گروههای جوانتر این تجربه را نداشته باشند، اما ما در گشودن این راه، نقشی دشوار ایفا کردیم.
چالش دیگر، تعریف فعالیتها و سازماندهی نیروها بود. در سال ۱۳۸۸، ما بیش از دو هزار عضو داشتیم که فرم عضویت را پر کرده بودند، اما به واقع نمیدانستیم با این حجم نیرو چه کنیم و چه مسئولیتی به آنان محول کنیم که متناسب با شرایطشان باشد. ما به مثابه درختی شده بودیم که میوههای فراوانی بر آن نشسته بود، اما تنه آن که نقش مدیریت را ایفا میکرد، با چالش جدی روبهرو شده بود.
دو دهه از روزی که این سازمان را راهاندازی کردم، سپری شده و کسب تجربه، مهمترین دستاورد من در این مدت بود. تغییر وضعیت سیاسی، دگرگونی شرایط امنیتی، ارتقاء سطح آگاهیهای عمومی، افزایش مطالبات مردمی، پیشرفت تکنولوژی و ابزارهای ارتباطی، تغییر در وضعیت منابع مالی و عوامل دیگر، همگی باعث ایجاد تفاوتهای بنیادین میان فعالیتهای امروز و آنچه در دو دهه پیش تجربه کردیم، شدند.
ما تجربهای تلخ از برخورد نهادهای امنیتی در اسفندماه ۱۳۸۸ پشت سر گذاشتیم که منجر به بازداشت دهها تن از اعضای کلیدی سازمان شد. حتی اعضای خانوادههای ما نیز از آسیب در امان نماندند. در این مسیر، عزیزانی را نیز از دست دادیم که یادشان همواره با ماست. به همین دلیل هم در سالهای اخیر، بخشی از فعالیتهای خود را به انتقال تجربهها اختصاص دادیم. امروز گروههای متعدد و افراد بسیاری، به شکل مستقیم یا غیر مستقیم از تجربیات ما بهرهمند شده و میشوند. فعالیتهای ما اکنون هدفمندتر شدند و درک ما از مفهوم حقوق بشر و اهمیت اجزای مختلف آن دچار تحول شده است. اگرچه امروز نمیتوانیم مانند دو دهه پیش ادعا کنیم که فعالیتهای داخل کشور با همان وسعت و گستردگی در جریان است، اما میتوانیم با اطمینان ادعا کنیم که در حوزه آگاهیبخشی در خارج از کشور، ریشه دواندیم و در این بخش سرمایهگذاری کردیم. در بخشهای مختلف از جمله مدیریت، ثبات، نظم، برنامهریزی و حرفهایگری، تغییر مسیر دادهایم و امروز با کاستن از کمیت و افزودن بر کیفیت، به مراتب بهتر و موثرتر عمل میکنیم.
با توجه به فضای امنیتی موجود در کشور، دیگر مانند دو دهه پیش برای تجمع و فعالیتهای خیابانی فراخوانهای علنی صادر نمیکنیم. با این حال، نیروهای داوطلب ما درگیر فعالیتهایی پیچیدهتر و تخصصیترند. برای مثال، نیروهای داوطلب، مستندسازی اماکن دفن مخالفان سیاسی یا شناسایی و تعقیب ناقضان حقوق بشر را انجام میدهند. این همان تغییر از کمیت به کیفیت است.
خروج از کشور
پس از آزادی با توجه به روندی که پشت سر گذاشته بودم و خشم عمیقی که از سوی نهاد امنیتی مشاهده کردم، مرا به این باور رساند که این آزادی نمیتواند وضعیت پایداری باشد، بلکه موقت و ظاهری است. بازداشت آخرم بیشتر جنبهای تصادفی داشت و به نظر میرسید که نهادهای امنیتی نتوانسته بودند با آمادگی کامل به سراغ من و مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران بیایند. به همین دلیل چیز دندانگیری از ما به دست نیاورده بودند. چنین به نظر میرسید که با آزادی من، قصد دارند در مرحلهای دیگر و با نظارت دقیقتر، کشف ارتباطات گستردهتر و طراحی اتهاماتی جدیتر بار دیگر به سراغم بیایند.
اندکی پس از آزادی، در حالی که دچار این تصور بودم که هر لحظه امکان دارد اتفاقی غیرمنتظره رخ دهد، بار دیگر به دادگاه انقلاب تهران احضار شدم. با توجه به این احضار و درک این موضوع که به طور همزمان، افراد دیگری همچون آقای کبودوند نیز احضار شدهاند، این ذهنیت در من تقویت شد که زنجیرهای از برخوردهای امنیتی با گروههای مستقل در حال شکلگیری است. بر اساس همین تحلیل و جمعبندی شخصی، اواخر سال ۱۳۸۶ تصمیم گرفتم که به جای حضور در دادگاه، از کشور خارج شوم. به همین دلیل، با استفاده از مدرک هویتی که متعلق به خودم نبود، بلیت خریدم. سپس با یک قاچاقچی که آشنا به مسیر خروج افراد سیاسی از کشور بود و پیشتر توسط برخی همکاران در ترکیه معرفی شده بود، هماهنگ کردم. ابتدا به شهر ارومیه رفتم و پس از ملاقات با او، راهی یکی از روستاهای مرزی شدیم.
در آن روستای مرزی، در منزل همان فرد اقامت داشتم که خبر رسید نیروهای امنیتی خواهان صحبت با او هستند. او اندکی بعد نزد من آمد و اطلاع داد که به او پیشنهاد شده که فردی که همراه دارد (یعنی من) را تحویل دهد و در ازای آن، مجوز عبور تعداد زیادی از مهاجران افغانستانی را دریافت کند. اما او اعلام کرده بود که چنین کاری نخواهد کرد. پس از این اتفاق، تصمیم گرفتیم فرار کنیم. در میانه برف و در شرایط دشوار و در حالی که وسایل شخصیام را جا گذاشته بودم، خودمان را به روستای دیگری رساندیم. در آنجا مدت ۱۰ روز اقامت پنهانی داشتیم تا اینکه یک روز وضعیت مساعد شد و ما توانستیم پس از ۱۳ ساعت پیادهروی در کوهستان و در میان برف، خود را به روستای ترک برسانیم. از آنجا، پس از گذشت چند روز، موفق شدیم وارد شهر وان در کشور ترکیه شویم.
آرمانگرایی، الگوی سرکوب و راههای مقابله
واقعیت آن است که هزینه فعالیتهای سیاسی، غیرخشونتآمیز و مدنی ما در آن برهه زمانی، آن طور نبود که بتواند عطش آرمانگرایی ما را تضعیف کند. همان طور که با مرور پیشینهام میتوان فهمید، تقریبا هر سال تجربه بازداشت را از سر گذرانده و سپس آزاد شده بودم. این روند باعث شده بود که از یک سو ترس کمتری از نهادهای امنیتی داشته باشم و از سوی دیگر، ما جوانانی آرمانگرا و جسور بودیم که باور داشتیم در مسیر درست گام برمیداریم و طبیعیست که هزینه این فعالیتها نیز اجتنابناپذیر باشد. من و افرادی که با من همکاری میکردند، تخصصی در امور حقوقی نداشتیم. تنها درک ما این بود که فعالیتهایمان با استناد به قانون اساسی و حقوق مربوط به تشکلها و احزاب، نمیتواند غیر قانونی تلقی شود. بنابراین، برخوردهای صورت گرفته را ناشی از خطای نهاد امنیتی میدانستیم، نه خطای خودمان. ما هیچگاه تلاش نکردیم که برای تجمعهایمان مجوز دریافت کنیم، چرا که باور داشتیم بر اساس قانون، به شرط عدم حمل سلاح، حق داریم تجمعات صلحآمیز برگزار کنیم. تجمعاتی هم برگزار کردیم که برخی از آنها بدون تنش و برخی دیگر با تنش به پایان رسیدند. با این حال، پس از آنکه وزیر کشور اعلام کرد تشکلها نیاز به دریافت مجوز دارند، ما هم درخواست خود را برای دریافت مجوز به وزارت کشور ارسال کردیم. اما همان طور که انتظار میرفت، از اساس هیچ توجه و حتی پاسخی به درخواست ما داده نشد. با وجود این، ما همواره این اقدام خود را نشانه حسننیت و پایبندی به قانون اعلام میکردیم. در زمان کوتاهی، یعنی در همان اوایل فعالیتهایم، به این جمعبندی رسیدم که راه حل بهبود وضعیت در ایران از مسیر فعالیتهای حقوق بشری میگذرد. هرگز در هیچ اردوگاهی از جمله اصلاحطلبان فعالیتی نداشتم. شاید به جز یک مورد در انتخابات مجلس، هیچگاه رای ندادم، چون باور داشتم تمرکز ما باید روی آگاهسازی نسبت به ناسالم بودن انتخابات باشد. فردی با این طرز فکر نمیتواند به تاسیس حزب داخلی که هدفگذاریش مجلس باشد، بیاندیشد، چون ما منتقد ناکارآمدی آن بودهایم. احزاب خارج از کشور هم جذابیتی برای ما نداشتند، چون احساس میکردیم ارتباط آنها با واقعیتهای درون کشور، آنقدر واقعگرایانه نیست که بتواند افراد همفکر ما را به خود جذب کند.
بحث دیگر سر تفاوت شرایط گذشته و حال است و اینکه الگوی سرکوب چگونه عمل میکند. همچنین مسئله این است که چه عواملی برای شکلگیری اعتراضات سراسری یا وسیع در ایران لازم است و چرا چنین اعتراضاتی در حال حاضر رخ نمیدهد. در رابطه با الگوی سرکوب، باید گفت که این مسئله وابسته به نوع اعتراض یا جریان اجتماعی است. باید بررسی کرد که به طور دقیق با چه مدل اعتراضی روبهرو هستیم. به طور مشخص، اگر به وضعیت جنبش دانشجویی نگاه کنیم، میبینیم که در سال ۱۳۸۸ سرکوب اتفاق افتاده، همچنان که در سال ۱۳۷۸ هم سرکوب مشابهی وجود داشت. این روند در سالهای بعد نیز تکرار شد. جنبش دانشجویی همواره با دورههایی از فراز و فرود همراه بوده است. گاه این جریان تضعیف میشود و از بین میرود، اما بار دیگر رشد میکند و سر برمیآورد. هرگاه این جنبش به مرحلهای میرسد که میکوشد با جریانات سیاسی یا اعتراضات سراسری خارج از محیط دانشگاه همراهی و همراستایی ایجاد کند، در همان نقطه نهادهای امنیتی مداخله میکنند و سرکوب آغاز میشود. برای نمونه، در اعتراضات جنبش مهسا (زن، زندگی، آزادی)، تا زمانی که جنبش دانشجویی به شکل فعال وارد اعتراضات نشده بود، واکنش شدیدی از سوی حاکمیت نشان داده نشد. اما به محض آغاز همدلی و همراهی از سوی دانشجویان، موج بازداشتها و برخوردها آغاز شد.
در سطح کلانتر، از نظر تحلیلی، آنچه حاکمیت به عنوان خط قرمز اصلی ترسیم کرده، مسئله اتحاد و تشکیلات است. به باور من، این مولفه، یعنی اتحاد و تشکیلات، اصلیترین نقطه حساسیت حکومت محسوب میشود. حتی مواردی دیده شده که فردی فقط اقدام به برگزاری کلاس قرآن کرده، اما به دلیل گسترش این کلاسها خارج از چارچوب نظارتی نظام و ایجاد ساختاری با ویژگیهای اتحاد و تشکیلات، با برخورد امنیتی روبه رو شده است. بنابراین، مهم نیست که موضوع فعالیت چه باشد؛ چه تدریس قرآن باشد و چه آموزش قانون اساسی. اگر این فعالیتها خارج از نظارت و وابستگی به حاکمیت انجام شود و در آنها نوعی سازمانیافتگی و اتحاد وجود داشته باشد، به طور قطع با برخورد روبهرو خواهد شد. حتی اگر فردی انرژیدرمانی کند، زمانی که این فعالیت در قالب تشکیلاتی و مستقل شکل گیرد، حساسیتبرانگیز خواهد شد. این قاعده در سراسر ساختار نظام جاری است. نظام حاکم، با توجه به تجربه انقلاب ۱۳۵۷، از ابتدا به این درک رسیده که اتحاد و تشکیلات، توانایی براندازی دارد. بنابراین، در این سالها، همه تلاش خود را بر جلوگیری از هر نوع اتحاد و تشکیلاتی متمرکز کرده است. ایجاد تفرقه میان مخالفها، گروهها و افراد ریشه در درک عمیق سیستم از اهمیت اتحاد دارد. به نظر من مهمترین ابزار لازم برای شکلگیری تشکیلات در داخل کشور «ارتباط» است. ارتباطگیری میان اعضای جامعه مهمترین چیزی است که ما به آن نیاز داریم.
عصر حاضر به دوران دیجیتال مشهور است و ارتباط الزاما به معنای فیزیکی یا حضوری نیست، بلکه میتواند در قالب ارتباط دیجیتال تعریف شود. اعطای چند دستگاه اینترنت ماهوارهای به تعداد محدودی از شهروندان در یک کشور با جمعیت ۸۵ میلیونی، کمک موثری نخواهد کرد. وقتی صحبت از ارتباط میشود، باید توجه داشت که با وقوع هر اعتراض سراسری، نظام حاکم بیدرنگ نسبت به مسدود سازی تلگرام یا قطع اینترنت اقدام میکند. علت این کار آنها، دقیقا ترس از همان قابلیت ارتباطگیری است که در جریان است. منظور از «ابزارهای ارتباطی»، تجهیزاتی هستند که در برابر فیلترینگ مقاوم باشند یا تلفنهای همراه و ابزارهایی که همهگیر باشند و بتوانند بدون واسطه یا فیلتر، به اینترنت متصل شوند یا اینترنت ماهوارهای در دسترس همگان باشد. این ابزارها هستند که میتوانند بستر لازم برای ارتباطات موثر را فراهم سازند. بسیاری از این ابزارها در حال حاضر در اختیار ما نیستند و تنها در حد تئوری مطرح شدند. اما به هر حال، اگر هدف آن است که در میان مردم، تشکیلاتی واقعی و موثر شکل گیرد، لازمه نخست آن ایجاد ارتباط است. برای دستیابی به این ارتباط هم باید بتوان زیرساختهای دیجیتال مستقل و امن را توسعه داد و نیاز است در این زمینه سرمایهگذاری جدیتری انجام شود.
تشکیل گروهی با ساختار نیمهعلنی، عضوگیری گسترده و تقسیم کار سراسری مشابه الگوی دو دهه پیش، در فضای کنونی، امکانپذیر و عملیاتی نیست. دلایل این عدم امکان، به تشدید فضای امنیتی، افزایش هزینههای فعالیتهای مدنی، سختگیرانهتر شدن قوانین و همچنین ارتقاء مهارتها و تجربه نهادهای امنیتی در ردیابی نشانهها و فعالیتهای گروههای حقوق بشری برمیگردد. مجموعه این عوامل موجب میشود که نتوان عینا همان ساختار پیشین را بازتولید کرد. با این حال، آنچه هنوز ممکن و ضروری است، یافتن شیوهها و راهکارهای نوآورانه برای ادامه مسیر فعالیتهای حقوق بشری در ایران است. اگرچه ساختار گذشته قابلیت تکرار ندارد، اما با نوآوری، انعطافپذیری و استفاده از روشهای جدید، همچنان میتوان در جبهه دفاع از حقوق بشر در ایران، گامهای موثری برداشت و پیش رفت. ایرانِ امروز، نسلی مطلعتر، پرانگیزهتر و باتجربهتر از نسل دو دهه پیش در اختیار دارد و میتوان تصور شکلگیری گروههایی جوان، نوگرا، پرشور و خلاق را در ایران داشت که فعالیتهای خود را وقف بهبود وضعیت حقوق بشر کنند.