بنیاد عبدالرحمن برومند

برای حقوق بشر در ایران

https://www.iranrights.org
ترویج مدارا و عدالت به کمک دانش و تفاهم
قربانیان و شاهدان

شهادت‌نامه کوثر افتخاری

از آسیب‌دیدگان چشمی اعتراضات ۱۴۰۱
بنیاد عبدالرحمن برومند
۶ آبان ۱۴۰۴
مصاحبه

[اعتراضات ۱۴۰۱ ایران در شهریور آن سال پس از جان‌باختن مهسا امینی در بازداشت گشت ارشاد آغاز و به سرعت به جنبشی سراسری با شعار «زن، زندگی، آزادی» علیه جمهوری اسلامی تبدیل شد]

اسم شناسنامه‌ای من کوثر افتخاری‌ست. نام پدرم مرتضی شرف‌الدین و مادرم ناهید اقدسی است. من در سال ۱۳۷۸ در تبریز به‌دنیا آمدم و در یکی از شهرستان‌های تبریز به نام ممقان بزرگ شدم. علاقه بسیاری به تئاتر و بازیگری دارم، به طوری که در حال حاضر تنها کاری که پس از نابینا شدن چشمانم انجام می‌دهم، تمرین تئاتر است.

من در خانواده‌ای به شدت مذهبی بزرگ شدم. پدرم می‌خواست داشتن حجاب و خواندن نماز را به زور به من تحمیل کند. در حالی که من با بعضی از دوستانم که در کشور ترکیه بودند یا بعضی از اقوامان که در کانادا و آمریکا زندگی می‌کردند، ارتباط داشتم و می‌دیدم که تفاوت سبک زندگی ما با آنها از زمین تا آسمان است و از همان سنین کم ۱۰، ۱۲ سالگی از این تفاوت نفرت پیدا کردم. در حقیقت چون پدربزرگم مجتهد بود، پدرم نیز به دلیل محیط خانوادگی‌اش دچار تعصبات جاهلی بود و حجاب را به من تحمیل می‌کرد. البته ناراحتی من فقط از پدرم نبود چون متوجه بودم که مشکل از کشوری‌ست که در آن زندگی می‌کنم. مشکل این آخوندها هستند. من از همان موقع همیشه با حسرت تصاویر مربوط به دوران پهلوی را نگاه می‌کردم و می‌گفتم، ای کاش من هم در آن زمان زندگی می‌کردم. شاید اگه من در آن زمان بودم این همه گریه و فشار عصبی که در سال‌های کودکی و نوجوانی، سر موضوع حجاب یا تحمیل اسلام با خانواده‌ام داشتم را تحمل نمی‌کردم. من از همان سنین کم نیز می‌دانستم که مقصر اصلی، وضعیت کشورمان است. شاید اگه ما هم مثل سایر اقواممان، در کانادا یا آمریکا بودیم و زندگی راحتی داشتم و [تفکر] پدرم اینطور نبود، بچه‌‌ افسرده‌ای نبودم.

در انتخابات سال ۱۳۸۸ [انتخابات سال ۱۳۸۸ در ایران به اعتراضات گسترده‌ منجر شد. معترضان معتقد بودند که در این انتخابات تقلب شده است]، پدرم در شهرستان ممقان رئیس ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی [یکی از کاندیداهای شکست خورده انتخابات سال ۱۳۸۸] بود. به همین دلیل پس از انتخابات و در پی اعتراضاتی که آن سال‌ها انجام شد، با وجود اینکه خودش طرفدار جمهوری اسلامی بود، تحت بازجویی قرار گرفت و آنها ورود ما را به شهرستان محل زندگی‌مان، ممقان، ممنوع کردند. به این معنی که اجازه ندادند تا یک هفته یا ۱۰ روز وارد خانه و شهر محل زندگی‌مان شویم. حتی شناسنامه‌های اعضای خانواده‌ام را گرفتند تا ما نتوانیم در انتخابات شرکت کنیم. [افراد حکومتی] به ما گفتند شما تبعید شدید. البته ما را به شهر خاصی تبعید نکردند، در واقع ما اجازه ورود به شهرستان ممقان نداشتیم. من استرس، بغض و غم وحشتناکی که پدرم داشت را حس می‌کردم و با خودم می‌گفتم مگر پدر من چه کار کرده؟ علت این بازجویی‌ها چیست؟ اعتراضات کشور چه ربطی به پدر من دارد؟ پدرم فقط رئیس ستاد یکی از نامزدهای انتخابات بود. چرا این همه تنش برای خانواده‌ام باید ایجاد شود؟ و از همان موقع بود که نفرت از آنها [حکومت ایران] در قلبم ریشه کرد.

پس از ۱۸ سالگی و با قبولی در دانشگاه الزهرا [دانشگاه دولتی مخصوص بانوان] در سال ۱۳۹۶ به تهران آمدم و مستقل زندگی کردم. از زندگی در شهرستان ممقان خسته بودم. شهری بود که همه دخترها باید چادر می‌پوشیدند، یعنی دختری که در شهرستان ممقان چادر نپوشد، دختری خراب تلقی می‌شود. آن شهر هیچ رستوران، کافه یا جایی ندارد که یک دختر بتواند با خیال آسوده در آن تنها بنشیند. به همین دلیل نیز از همان ابتدا  می‌خواستم روی پای خودم بایستم و وابسته به خانواده‌ام نباشم و در شهری کوچک زندگی نکنم.

 شرکت در اعتراضات دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸

[اعتراضات دی‌ماه ۱۳۹۶ در واکنش به مشکلات اقتصادی و اعتراضات آبان ۱۳۹۸ به دنبال افزایش سه‌برابری قیمت بنزین شکل گرفت. هر دو موج اعتراضی با خشونت شدید سرکوب شدند.]

من در سال۱۳۹۶ به تهران آمدم، در همان سال اعتراضاتی شکل گرفته بود. من و برخی از هم‌دانشگاهی‌هایم نیز با رفتن به میدان انقلاب در آن اعتراضات شرکت کردیم. آن سال دیدم افرادی بازداشت شدند اما از من و دوستانم کسی به بازداشتگاه نرفت. پس از اعتراضات سال ۱۳۹۶، اعتراضات سال ۱۳۹۸ اتفاق افتاد که مردم به دلیل فشار مالی، گرانی و به خصوص قیمت بنزین که بسیار گران شد، به خیابان‌ها ریختند. من هم به عنوان یک فرد از جامعه، همیشه خودم را موظف دانستم چنانچه از شرایط کشور ناراضی‌ام، اگر معتقدم که حکومت فاسدی بر ایران حاکم است، بنا به وجدان انسانی، باید در اعتراضات خیابانی شرکت کنم. آن سال من در بلوار کشاورز بودم و دیدم که چطور جلو چشمانم با گلوله [جنگی] به مردم شلیک کردند و چند نفر به زمین افتادند.

بازداشتگاه گشت ارشاد

در بهمن‌ماه سال ۱۳۹۸، پیش از شیوع گسترده ویروس کرونا، من از مترو حقانی به سمت پل طبیعت می‌رفتم. آن روز یک شال و کلاه زمستانه پوشیده بودم. حتی یک تار از مویم هم بیرون نبود. گردنم را با شال‌گردن کامل پوشانده بودم و کلاه زمستانی بسیار بزرگی نیز سر تا گردنم را پوشانده بود. یک کاپشن سورمه‌ای بلند و گشاد هم بر تن داشتم. همین که از مترو حقانی بیرون آمدم، هفت، هشت نفر  زن چادری به سمتم آمدند. آن زمان بیست سال داشتم، آنها به شکلی به سمتم آمدند که انگار یک قاتل زنجیره‌ای یا یک جانی بسیار بزرگی را به دام انداختند. در ابتدا فکر کردم شاید مرا با شخص دیگری اشتباه گرفتند؛ هرچند ته دلم می‌دانستم که این افراد کارشان همین است. پیش از این اتفاق نیز شاید گشت ارشاد بیش از پنج، شش بار مرا گرفته بود. آنها به سمتم یورش آوردند و پرسیدند که چرا کلاه گذاشتی سرت؟ این پوشش غربی‌ست. مملکت ما اسلامی‌ست و پوشش شما عرف جامعه ما نیست. من هم اهل «بله، بله، حق با شماست» گفتن، نیستم. به آنها گفتم: «پوشش من کاملا اسلامیه، حتی گردنم هم بیرون نیست» و حتی گفتم حجاب من با این کاپشن از حجاب شما که چادر دور خودتان پیچیدید بهتر است. بعد یکی از آنها از من پرسید که تو در تظاهرات چند وقت پیش نبودی؟ وقتی من گفتم:‌ «اصلا معلومه چی دارید می‌گید، شما حالتون خوش نیست»، مرا گرفتند و تا ون گشت ارشاد روی زمین کشاندند. کشاندن آدم‌ها روی زمین به روال کار گشت ارشاد تبدیل شده است؛ اتفاقی که بارها شاهد آن بوده‌ام. وقتی آنها مرا داخل ون بردند، به من گفتند ماشین دوربین دارد و از این پس هر کاری بکنی ثبت می‌شود. من هم به آنها گفتم حالا که دوربین دارد، در همان لحظه کلاه و شالم را درآوردم که ناگهان یکی آمد چنان سیلی‌ای به گوشم زد که برق از سرم پرید! من هرگز حتی از جانب خانواده‌ام هم آن طور کتک نخورده بودم، آنقدر این اتفاق برایم سنگین بود که جیغ کشیدم و داد و بیداد کردم و به آنها گفتم به چه حقی مرا کتک می‌زنید. آنها هم با دست جلو دهانم را گرفتند و گفتند: «صدات در نیاد، تو کشف حجاب کردی، فقط همین کارت چند ماه زندان دارد.»

پس از آن مرا به خیابان وزرا، مرکز پلیس امنیت اخلاقی، بردند. آنجا مرا در اتاقی تنها نشاندند. پیشتر نیز دست‌کم پنج، شش بار مرا به ساختمان گشت ارشاد در خیابان وزرا برده بودند، اما هیچ وقت در آن اتاق، آن هم تنها نبودم. همیشه اینطور بود که گروه گروه دخترها را می‌آوردند، اغلب دخترها هم گریه می‌کردند و به آنها می‌گفتند ببخشید دیگر تکرار نخواهد شد، بعد هم خانواده‌های [دختران بازداشت‌شده] برایشان لباس می‌آوردند و بعد می‌رفتند. اما من هیچ وقت گریه نکردم، آنها اشکم را ندیدند و نخواهند دید. 

شخصی آمد و شروع کرد به بازجویی از من. او پرسید: «با چه کسانی در ارتباط هستی؟»، «به چه حقی در ماشین گشت ارشاد کشف حجاب می‌کنی؟ هیچ کسی این حق را ندارد». من هم به آنها گفتم: «هیچکس تا حالا نکرده ولی من می‌کنم. وقتی من با پوشش درست آمدم و بی دلیل برایم تنش ایجاد می‌کنید و روزم را خراب می‌کنید، من هم این کار را می‌کنم.» این را که گفتم، آن شخص دوباره یک سیلی دیگر به من زد. من هم دوباره داد و بیداد کردم که شما چه حقی دارید که مرا  می‌زنید؟ داد می‌زدم: «اینجا کسی نیست صدایم را بشنوه، به کی باید پناه ببرم...» اما آنها به کتک زدنم ادامه دادند، یکی می‌زد وسط پیشانی‌ام و مدام می‌گفت ساکت باش. از یک طرف همکارش از پشت مرا می‌زد و یکی که دستکش داشت گونه‌هایم را محکم گرفت و فشار داد گفت: «بگو گه خوردم». من اصلا کوتاه نمی‌آمدم، هرچند کم مانده بود گریه کنم، اما هیچ وقت جلو آنها گریه نکردم. در آخر هم گفتم: «من همینم، پوششم همینه و کاملا اسلامی است.» آنها هم در پاسخ گفتند: «تو باید بری پیش قاضی.»

آن شب من در بازداشتگاه ساختمان وزرا و در یک سلول انفرادی خوابیدم. یک اتاق کوچک شاید ۱۰ متری. نیمه‌های شب یکی از آن «کله گنده‌ها» آمد به سلولم. شاید سرهنگ بود، چون درجه‌های [نظامی] بسیار بزرگی روی شانه‌اش داشت. او پرسید کوثر افتخاری تو هستی؟ گفتم بله. گفت می‌خواهم با تو صحبت کنم. من گفتم بفرمایید، می‌شنوم، اما اگر می‌خواهید مثل همکارهایتان با من حرف بزنید، صحبت نکنیم بهتر است، همان بهتر که بروم پیش قاضی. گفت نه می‌خواهم فقط صحبت کنم. بعد دوباره پرسید با کسی رابطه داری؟ گفتم منظورتان چیست؟ او گفت خیلی واضح می‌پرسم که دوست پسر داری؟ باورم نمی‌شد! این مرد شاید پنجاه سالش بود، مطمئنم که چهل سال به بالا داشت، وقتی من گفتم نه دوست‌ پسر ندارم، به راحتی گفت: «خیلی عالی شد، من خیلی ازت خوشم اومده، خیلی صدا و چهرت زیباست. اگر با من در ارتباط باشی دیگر کسی حق ندارد به تو چپ نگاه کند و اگر بخواهی دیگر می‌توانی با تاپ و شلوارک هم بروی به خیابان و هر طور خودت خواستی لباس بپوشی!» من بلند شدم، بلند داد زدم و می‌کوبیدم به در که بیایید یا مرا از اینجا ببرید بیرون یا خودکشی می‌کنم. آن مرد هم بلند شد و گفت: «آروم باش، من داشتم امتحانت می‌کردم، کاری با تو ندارم، فردا می‌ری پیش قاضی اما بدان که قاضی کسی را که کشف حجاب کرده و توی تظاهرات هم بوده، آزاد نمی‌کند. دست‌کم پنج، شش سال در زندان می‌مانی». من هم گفتم: «باشه من می‌روم زندان، حداقل تا فردا می‌خواهم بخوابم.» و آن مرد در را بست و رفت.

صبح فردا یک زن به اتاقم آمد و مرا با لگدی که از پشت توی کمرم زد، صدا کرد که بلند شو. او مرا به سالن برد و به دست‌هایم دستبند زد. یک سمت دستبند را هم به صندلی بست. آن زن یک سیلی به گوشم زد و گفت: «دختره کشف حجابی، قاضی می‌داند با شماها چطور رفتار کند». آنها مرا چند ساعت در همان حال نگه داشتند. از ۹ صبح تا ۵ بعدازظهر. در تمام این مدت یعنی از روز قبل هیچ غذایی نخورده بودم. حتی با وجود آب‌سردکن آنها به من گفتند ما به دختر کشف حجابی آب نمی‌دهیم و من از روشویی سرویس بهداشتی آب خوردم. 

حدود ساعت پنج مرد دیگری آمد و با من صحبت کرد. او به من گفت با این رفتار مخالفم، گفت پوشش همسر خودم از تو بدتر است و می‌داند که بی‌گناه اینجا ماندم. آن مرد گفت: «اما اگر بری پیش قاضی، با این انگ تظاهرات که به تو زدند برایت گران تمام می‌شود. به من اعتماد کن و این تعهد‌نامه را امضا کن و برو به زندگی و درس و کارت برس.» من هم گفتم چون شما آدم منطقی‌ای هستید امضا می‌کنم، وگرنه حاضرم پیش قاضی هم بروم. آن مرد به من گفت من به قدرتت افتخار می‌کنم، اینجا همه می‌گویند کوثر افتخاری از دیروز با فریادهایش همه ما را کلافه کرده است. سپس تعهد‌نامه را امضا کردم و آنها هم مرا آزاد کردند.

 اعتراضات ۱۴۰۱، کشتار در بلوار کشاورز

من تقریبا در تمام تظاهرات‌ها و فراخوان‌ها حضور داشتم. در واقع من از ۲۲ شهریورماه که مهسا امینی را کشتند، کف خیابان بودم. به جز اعتراضات دانشگاهی، اعتراضات خیابانی اغلب عصر به بعد شروع می‌شدند. هوا که تاریک می‌شد اعتراضات تهران اوج می‌گرفت. من اغلب نزدیکی بلوار کشاورز بودم. همان اتفاقات سال ۱۳۹۸ انگار دوباره تکرار می‌شد.

روز ۲۶شهریورماه بود، نزدیک به ساعت ۶ عصر غروب بود. ما در حال شعار دادن و فریاد «زن، زندگی، آزادی» بودیم. یگان‌های ویژه جلو ما ایستاده بودند، مامورانی که همگی لباس‌های سیاه به تن داشتند. جمعیت ما زیاد بود، شاید چهارصد نفر بود. من هم اغلب لیدر بودم و جلو می‌ایستادم. با فاصله‌‌ای که نسبت به ماموران داشتیم، در حقیقت جانمان‌را کف دستمان گرفته بودیم. من با جلوتر رفتن مخالف بودم، اما چند نفر جلوتر رفتند و شروع کردند به شعار دادن. من استرسم بیشتر شد. انگار دلم گواهی می‌داد که اتفاق بدی می‌افتد. مامورها شلیک کردند. در عرض چند صدم ثانیه، سیل خون جاری شد. جمعیت هم تا این خون را دید، فرار کرد و پراکنده شد. مطمئنم تیرهایی که شلیک کردند، گلوله‌های جنگی بودند که چنین خونی از بدن‌ها جاری شد؛ وگرنه گلوله‌های ساچمه‌ای و پینت بال باعث جاری شدن این حجم از خون نمی‌شود. این صحنه به قدری وحشتناک بود منی که مدعی شجاعت بودم، نتوانستم بالای سر زخمی‌ها بروم و تنها کاری که توانستم بکنم این بود که دوتا پا داشتم، دو پای دیگر هم قرض کردم و گریختم. با این حال دیدم که مامورها افراد زخمی را با همان شکلی که از بدن آنها خون می‌رفت کشان کشان به داخل ماشین‌ بردند. من دقیقا شبیه همین وضعیت را [در اعتراضات] آبان ۱۳۹۸ نیز در بلوار کشاورز مشاهده کردم. بلوار کشاورز برای من حکم قتلگاه دارد، برای همین واقعا از آنجا متنفرم.

بازداشت در اعتراضات خیابانی ۱۴۰۱

روز ۲۸ شهریورماه بود. من به همراه گروهی از دوستانم در نزدیکی تئاتر شهر در پارک دانشجو بودیم. صدای اعتراضات و شعارهای مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر خامنه‌ای را که از طرف چهارراه ولیعصر و خیابان انقلاب می‌آمد، می‌شنیدیم. صدای شلیک‌های پراکنده هم می‌آمد. ما تصمیم گرفتیم به سمت صداها حرکت کنیم. می‌خواستیم بین مردم باشیم و اگر شد به کسی کمک کنیم. نزدیک‌تر که شدیم، دیدیم نظامی‌ها دارند هجوم می‌آورند. ون‌های نیروهای امنیتی نبش تئاتر شهر ایستاده بودند. ناگهان نظامی‌ها همزمان حمله کردند و چند نفر از جمعیت را که جلوتر ایستاده بودند، گرفتند و به سمت ون‌ها بردند. صحنه‌ بسیار وحشتناکی بود. جلو چشم ما مردم را می‌بردند. این مامورها دو نوع بودند. عده‌ای لباس‌های یگان ویژه داشتند، لباس‌های نایلونی سرتا پا مشکی. عده‌ای دیگر نیز لباس‌های نظامی پلنگی سبز تیره به تن داشتند. این افراد به شکل بسیار ترسناکی حرکت می‌کردند طوری که مردم فقط با دیدنشان هم فرار می‌کردند. دوستانم به من گفتند، این‌ها دارند یکی‌یکی افراد را می‌گیرند و الان مردم متفرق می‌شوند، نباید جلو برویم. این وسط یک پیرمرد حدود ۶۰ تا ۷۰ ساله را هم گرفتند. او داد می‌زد که رهایم کنید، بچه‌هایم منتظرم هستند، من باید به خانه‌ام بروم. آنها چند دختر و پسر دیگر هم پشت‌بندش دستگیر کردند. من به دوستانم گفتم باید برویم و مانع از بردنشان شویم. اگر یکی را می‌برند ما نباید فقط بایستیم و نگاه کنیم. دوستانم مخالف بودند و می‌گفتند این کار خریت است. ما باید به تظاهرات ادامه بدیم. دوستانم به من گفتند اگر تو بروی جلو، تو را هم می‌گیرند و با خودشان می‌برند.

من از یکی از لباس‌شخصی‌هایی که جلوی ون ایستاده بود، پرسیدم چرا آن مرد مسن را گرفتید. اون اصلا سنش به شرکت در تظاهرات نمی‌خورد. آن فرد گفت اگر تو هم از اینجا نروی، تو را هم بازداشت می‌کنیم. من هم در پاسخ گفتم من که خونم از آنهایی که گرفتید رنگین‌تر نیست. یا مرا بگیرید یا قانعم کنید که گناه این افراد چیست؟ در همین حال یک مامور لباس‌شخصی که ماسک هم زده بود و چشم‌های بسیار ریزی داشت و کمی هم چاق و قدکوتاه بود، مرا هل داد. ۱۰، ۱۵ قدم، سینه به سینه مرا هل داد و در نهایت مرا گرفت و کشان کشان به سمت ون‌ها برد و انداخت بین چند خانم چادری که باتوم به کمرهایشان بسته بودند. آنها مرا با باتوم‌هایشان کتک زدند و داخل ون بردند. آن افراد ما را کف ون نشاندند و خودشان روی صندلی‌ها نشستند. به نظرم می‌خواستند ما از بیرون دید نداشته باشیم. ابتدا ما را به پایگاه ۸ بردند، بعد گفتند اینجا آقایان را آورده‌اند، برای همین ما را به پایگاه ۳ منتقل کردند. پایگاه ۳ مکانی در خیابان شریعتی در شمال تهران و نزدیک مترو شریعتی و مصلی بود. آنها ابتدا موبایل‌هایمان را گرفتند و گفتند این سند جنایت‌های شماست و دیگر به شما پس نمی‌دهیم؛ هیچ وقت هم پس ندادند. تعداد ما در پایگاه ۳ حدود۳۰۰ نفر بود. من تعداد افراد را از فهرست آماری می‌دانستم که هر روز خانمی از روی آن اسامی ما را تک به تک صدا می‌کرد و ما هم باید اعلام حضور می‌کردیم. آنها ما را در اتاق‌های کوچکی جا دادند، در چهار تا پنج اتاق و در هر اتاق شاید ۵۰ نفر بودیم.  

آزار جنسی در بازداشتگاه خیابان وزرا

آنها پس از گرفتن موبایل‌ها، ما را بازرسی بدنی کردند. هرچند که بازرسی بدنی را خانم انجام می‌داد، اما کاری که می‌کرد شبیه بازرسی نبود و بسیار تحقیر آمیز بود. برای بازرسی بدنی چند ثانیه کافی است که با دست داخل لباس را چک کنند اما دست او سه، چهار دقیقه داخل لباس زیر من بود. هر روز لباس‌های ما رو بازرسی می‌کردند، هر بار شخص جدیدی این کار را انجام می‌داد. وقتی از اتاق بیرون می‌آمدیم، مردی که بیرون اتاق بود هر بار این جمله را می‌گفت: «شورت و سوتینشون را هم گشتی؟ قشنگ بگردید که اون لاها چیزی قایم نکرده باشند». من کسی نیستم که بتوانم سکوت کنم و گفتم: «شماها بی‌ناموس‌ترین آدم‌های روی زمین هستید.» با گفتن این حرف، او با مشت کوبید روی قفسه سینه‌ام. این مشت آنقدر سنگین بود که تا چهار، پنج ثانیه نفسم بالا نیامد. این تجربه که یک خانم چند دقیقه دستش را روی اندام خصوصی‌ام بگذارد، برایم بسیار عذاب‌آور بود. هرچند که می‌دانم بسیاری دیگر آزار جنسی شدیدتری را تجربه کردند. آنها نه‌تنها مرا که جوابشان را می‌دادم، می‌زدند؛ بلکه حتی کسانی که می‌گفتند غلط کردیم و گریه و زاری می‌کردند نیز در امان نبودند.

در مدت بازداشت، در شبانه روز شاید حدود چهار، پنج ساعت می‌خوابیدیم. ساعت‌های دیگر بازجویی بود همراه با تحقیر جنسی و کتک‌های بدنی. بازجوها هم زن بودند و هم مرد. روی لباس‌هایشان اسمی نداشتند، اسم همدیگر را هم صدا نمی‌کردند. فقط یکدیگر را همکار خطاب می‌کردند. آنها به ما روزی یک وعده غذا می‌دادند. هر روز نزدیک ظهر، به هر نفر از ما سه تا ناگت می‌دادند. این تمام جیره غذایی ما بود. در واقع افزون بر بازجویی‌ها و تحقیرهای جسمی و جنسی، از شدت گرسنگی هم زجر می‌کشیدیم.

بازجویی‌ها پر از تحقیر و تهدید بود. برای نمونه چون زیاد جوابشان را می‌دادم به من می‌گفتند، تو اولین نفر اعدام می‌شوی. یا برای مثال به ما می‌گفتند شما غربزده هستید. در زندگی‌تان دوست پسرهای زیادی داشتید. رابطه جنسی برای شما یک موضوع عادی است. یا حرف‌هایی می‌زدند که دود از کله آدم بلند می‌شد، می‌گفتند قرار است که شما صیغه مردهای اینجا شوید، تا از این مسیر ضد اسلام که در آن قرار دارید برگردید و گناهان شما پاک شود!

من نزدیک به یک هفته در آن بازداشتگاه بودم و گمان کنم ۳ مهرماه بود که آزاد شدم.

چشمی که برای همیشه بسته شد

روز ۲۰ مهرماه برای تظاهرات فراخوان داده بودند. البته من برنامه پیوستن به تظاهرات داشتم اما پیش از آن چون بازیگرم، باید برای آزمون بازیگری به میدان انقلاب می‌رفتم. سمت چهارراه ولیعصر بودم و در محوطه تئاتر شهر نشسته بودم. به دلیل فراخوان، ماموران یگان ویژه همه جا حضور داشتند و هر جایی که مردم سه، چهار نفری ایستاده بودند با آنها برخورد می‌کردند. از اینکه می‌دیدم آنها افراد را فقط به دلیل ایستادن با باتوم می‌زنند زجر می‌کشیدم. آنها باتوم به دست به مردم امرو نهی می‌کردند: «اینجا نایست، شالت را بنداز روی سرت، برو، تجمع نکنید»، اینطوری ایجاد رعب و وحشت می‌کردند و حتی رهگذرها را با گلوله پینت بال می‌زدند.

من تازه از بازداشتگاه آزاد شده بودم و نمی‌توانستم با آنها درگیر شوم. حدود ساعت ۴ بود که پیاده از سمت چهارراه ولیعصر به سمت میدان انقلاب حرکت کردم. به خیابان ابوریحان که رسیدم، دیدم یگان ویژه پیاده‌رو را بسته‌اند. بعضی از مردم بی اینکه چیزی بگویند از لابه‌لای یگان ویژه رد می‌شدند، یا اغلبشان از ترس، به جای پیاده‌رو از خیابان رد می‌شدند. من هم از میان مامورها رد شدم. کاری هم به آنها نداشتم، قصد شعار دادن هم نداشتم. هیچکس شعار نمی‌داد. خیلی خطرناک بود. من کاری نمی‌کردم، فقط شالم روی شانه‌هایم بود. یکی از مامورهای یگان ویژه از پشت محکم مرا هل داد و فحش‌های رکیکی به من داد. با شنیدن فحش‌ها نتوانستم سکوت کنم و گفتم از مردم با دست خالی هم می‌ترسید؟ 

بحث بالا گرفت، چند مامور یگان ویژه هم دخالت کردند و آنها نیز شروع کردند به بددهنی. تا اینکه یک مامور لباس‌شخصی آمد و از فاصله یک متری گلوله پینت بال به من شلیک کرد و داد زد: «می‌ری یا بزنم توی چشمت؟». من واقعا ترسیدم و باورم شد که می‌زند توی چشمم. پشت کردم به یگان ویژه و ۱۰ متری از آنها دور شدم. اما از درد گلوله‌های پینت‌ بالی که به بدنم خورده بود، ناخواسته افتادم روی زمین. بعضی خانم‌ها دور من جمع شدند و به من گفتند بلند شو برویم. این‌ها بدجوری به تو نگاه می‌کنند. اگر حال‌ات خوب نیست، می‌بریمت دکتر، اما دیگر اینجا نمان. من که سرم را از روی زمین بلند کردم، دیدم ماموران دو خانم دیگر را روی آسفالت می‌کشند و با خود می‌برند، من داد زدم: «ول کنید زنِ مردم را...» که همان مرد لباس‌شخصی که چند دقیقه پیش مرا تهدید کرده بود با نیشخند چشمم را هدف گرفت و گفت: «نمی‌ری؟ بیا ...» و شلیک کرد.

آنقدر این اتفاق سریع افتاد که حتی نتوانستم انگشت‌هایم را جلو چشمم نگه دارم. این طور شد که چشمم نابینا شد. اما چهره آن شخصی که چشمم را نابینا کرد به یاد دارم. قدش به نسبت کوتاه بود، رنگ پوستش تیره بود، موهایش را به سمت بالا داده بود. پیراهن طوسی با شلوار مشکی به تن داشت. مثل بقیه لباس‌شخصی‌ها.

احضار به دادسرای امنیت

پس از چند ماه و پس از اجرای تئاترم عکسی دست‌جمعی از من و برخی دیگر از دوستان آسیب‌دیده چشمی منتشر شد. آن عکس خیلی وایرال شد، حتی آقای رضا پهلوی هم آن را استوری کرد. به همین دلیل مرا به دادسرای امنیت اوین احضار کردند. وقتی به آنجا رفتم، شش نفر دورم جمع شدند از من بازجویی کردند. یکی از آنها محکم زد روی شانه‌ام و گفت: «در مورد چشمت توضیح بده.»

من هم در پاسخ گفتم یک لباس‌شخصی چشم مرا کور کرد. آنها به من گفتند، لباس‌شخصی که مسلح نیست. حتما یکی از مردم عادی به تو شلیک کرده! من هم عصبانی شدم و داد زدم: «آن شخص برای دفاع از یگان ویژه‌های شما، به چشم من شلیک کرد. او مامور جمهوری اسلامی بود، جمهوری اسلامی چشم من را کور کرد».

پس از دو، سه ساعت مرا به زندان بردند، بعد هم به من گفتند با عفو رهبری آزاد شدی.

پرونده‌سازی به اتهام تبلیغ علیه نظام

مدتی بعد، دوباره به دادسرای اوین احضار شدم و دلیل آن فعالیت‌هایم در صفحه اینستاگرام بود. اتهام مرا «اجتماع و تبانی و تبلیغ علیه نظام» از طریق فعالیت‌های اینستاگرامی نوشته بودند. 

پس از اینکه چشمم در اعتراضات از بین رفت. بسیاری صفحه مرا دنبال کردند. آنها در واقع به عنوان کسی که چشمش را برای آزادی ایران از دست داده، صفحه مرا دنبال کرده بودند. طبیعی بود که پس از آن اتفاق فعالیتم به سمتی رفت که برای آن چشمم را از دست داده بودم؛ یعنی در جهت مخالفت با حجاب اجباری. استوری‌های زیادی در این باره می‌گذاشتم. با خانواده‌های شهدای اعتراضات هم در ارتباط بودم چون نمی‌خواستم اسم آنها فراموش شود. همین طور از دوستان دیگری که یک چشم یا بعضی‌هایشان هر دو چشمشان را از دست داده بودند، می‌نوشتم. در مورد افرادی که ایران را اشغال کردند هم گاهی می‌نوشتم. برای نمونه در مورد آن خبری که حتی خبرگزاری‌ داخلی (برنا) نیز منتشر کرده بود، در مورد اینکه به دختر قاسم سلیمانی ۱۰ هزار هکتار زمین بادام و گردو و انگور دادند نیز استوری گذاشتم. آخر برای یک بچه هم سوال پیش می‌آید که اگر ۱۰ هزار هکتار زمین به دختر قاسم سلیمانی هدیه بدهند، پس تکلیف بقیه ۸۵ میلیون نفر جمعیت ایران چه می‌شود؟ خلاصه از این جور مطالب استوری می‌کردم. یا در مورد یکسری عقاید خرافی که درست نیستند، می‌نوشتم. من با مراسم محرم مشکلی ندارم، محمدرضا شاه پهلوی هم در زمان حکومتش مراسم‌های عزاداری برگزار می‌کرد. اما مسئله سواستفاده سیاسی از محرم و عوام‌فریبی‌ست. در واقع جمهوری اسلامی می‌خواهد با ترفند محرم، حامیانش را جمع کند. من در استوری‌هایم می‌نوشتم که مسلمان نیستم، شیعه نیستم و کسانی که به جشن غدیر خم یا عزاداری محرم می‌روند، حتی اگر یک شربت از حکومت بگیرند، دارند در زمین جمهوری اسلامی بازی می‌کنند. ضارب چشم من جمهوری اسلامی است و هر کسی که عروسک خیمه‌شب‌بازی جمهوری اسلامی شود، آن هم ضارب چشم من محسوب می‌شود. این‌ها مسائلی بود که در استوری‌هایم می‌نوشتم و در نتیجه برای من پرونده‌ای در شعبه ۳ بازپرسی توسط بازپرس محمدرضا محمدی باز شد؛ من این شخص را هم فراموش نمی‌کنم و امیدوارم که به سزای اعمالش برسد.

پس از دریافت احضاریه، قاضی به وکیل من گفته بود که کوثر افتخاری باید ۲۰۰ میلیون وثیقه بگذارد، در غیر این صورت باید تا زمان دادگاه بازداشت شود. من آن زمان روزهای بسیار بدی را می‌گذراندم. حالا که فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم شاید باید ضعف نشان نمی‌دادم، ولی آن روزها، روزهای بسیار تلخی برایم بود. روزگارم شده بود گریه. من توان پرداخت این مبلغ را نداشتم، برای خانواده‌ام هم پرداخت چنین مبلغی مقدور نبود. من تا آن زمان از هیچ فردی کمک مالی نگرفته بودم و این موضوع برایم بسیار سخت بود. در نهایت و با هر سختی‌ای که بود این مبلغ جمع‌آوری شد.

روزی که همراه وکیل برای سپردن وثیقه به دادسرای امنیت اوین رفتیم، بازپرس محمدرضا محمدی به ما گفت: «همراه بیرون باشد و فقط کوثر افتخاری بماند». پرونده‌ام جلو او باز بود، یک پرونده پروپیمان که دست‌کم ۳۰۰ صفحه بود. تمام استوری‌ها و پست‌های اینستاگرامی‌ام در پرونده بود. او از من پرسید: «این‌ها چیه خانم افتخاری؟» من هم گفتم، شما چشمم را از من گرفتید بعد مرا احضار می‌کنید؟ اگر چشمم را کور نمی‌کردید، این استوری‌ها هم نبودند. او جواب داد: «اصلا چرا روز فراخوان از خانه بیرون رفتی؟ کسی که در اعتراضات شرکت می‌کند باید هر دو چشم را از دست بدهد، کسی که علیه حکومت فعالیت می‌کند را باید ساکت کرد.» من به بازپرس گفتم، چرا جانم را نمی‌گیرید که از دستم راحت شوید؟ بازپرس به من گفت: «جانت را نمی‌گیریم کوثر افتخاری، کاری می‌کنیم که خودت خیلی زودتر از آنچه که فکر کنی از جانت خسته شوی»، من هم در جواب گفتم :«شما چشم من را کور کردید، نابود کردید، مگر از چشم عضوی حیاتی‌تر هم داریم، خب پس بقیه را هم می‌توانید نابود کنید، چرا باید چشم را هدف بگیرید؟ چرا نمی‌زنید روی کتف؟ چرا نمی‌زنید روی شانه؟ چرا نمی‌زنید روی پاها؟ شما از عمد چشم را هدف می‌گیرید، شما از سال ۱۳۸۸ چشم‌ها را هدف گرفتید»، او عصبانی شد و گفت: «مگر من چشم تو را کور کردم؟» گفتم بله، حکومت کور کرد، حکومتی که شما قاضی‌اش هستی، همکار شما چشم من را زد و حالا شما مرا احضار می‌کنید. قاضی پس از این جملات من بسیار عصبانی شد و گفت به هیچ وجه مرا آزاد نخواهم کرد و دست‌کم یک سال باید به زندان بروم. من هم در جوابش گفتم: «من از زندان رفتن ترسی ندارم، چرا از من خواستید وثیقه جور کنم.» او سرآخر به من گفت: «تو گویا طلبکاری، می‌دانی روزی چند نفر اینجا به من التماس می‌کنند؟ حالا تو یک الف بچه می‌خواهی جلو حکومت بایستی؟»

من دیگر جواب بیشتری به او ندادم و از اتاق بیرون آمدم. خانم ستاره اسکندری [بازیگر زن سینمای ایران] هم که بسیار به من کمک کرده بود نیز آن روز همراه من و وکیلم آمده بود. از اینجا به بعد آنها رفتند داخل اتاق. پس از مدتی که بیرون آمدند، وکیلم به من گفت: «قاضی خیلی از تو شاکی شده و اصرار داره که تو بری زندان.» او به من گفت تنها راه این است که یک تعهد بنویسی که تا زمانی که چشمت تحت درمان قرار دارد فعالیتی که مصداق اجتماع و تبانی باشد، نخواهی داشت. من آن موقع نمی‌خواستم به زندان بروم، بنابراین قبول کردم. رفتیم داخل اتاق و هر چیزی که وکیل گفت، نوشتم. قاضی هم داد می‌زد: «امضا هم بکن، انگشت هم بزن و این تعهدنامه را هیچ وقت فراموش نکن. وای به حالت اگر به فعالیت‌هایت ادامه بدی».

یک ایران نام تو را می‌داند، اما کسی مرا نمی‌شناسد

پس از نوشتن تعهدنامه از اتاق بیرون آمدم و در سرسرای دادسرا منتظر ماندم. یک زندانی مرد دیگر همراه یک مامور آنجا منتظر بودند. من از آن زندانی پرسیدم، جرم شما چیست؟ گفت: «اقدام علیه امنیت». گفتم اسمت چیست؟ شاید بتوانم با وکلای دیگر راجع به شما صحبت کنم. مامور کناری با نگاه چپ چپ زندانی را از من دور کرد و در اعتراض به زندانی گفت چرا با این خانم حرف زدی. آن زندانی هم در حالی که دور می‌شد، داد زد: «من وحید قنبرنژاد. کوثر افتخاری، یک ایران نام تو را می‌داند، اما کسی مرا نمی‌شناسد» من هم بلند گفتم: «اسمت به یادم می‌ماند.»

در سرسرا منتظر وکیلم نشسته بودم و با یک نفر صحبت می‌کردم که ناگهان پنج، شش نفر مرد ریش‌دار با انرژی بسیار منفی بالای سرم ظاهر شدند. آن وقت بود که تازه متوجه شدم شالم روی شانه‌هایم افتاده است. یکی از آنها داد می‌زد که «شالت را بکن روی سرت، مثل طناب بپیچون دور سرت»، من همین‌طور خیره نگاه می‌کردم که باز داد زد: «اگر این شال روی سرش نباشد، مامور خانم صدا کنید که این را ببرند داخل بازداشتگاه» من هم شالم را روی سرم گذاشتم و فقط گفتم: «انشالله که خیره». او عصبانی‌تر شد و گفت: «چقدر تو حرف می‌زنی دختر، اینجا جای حرف زدن نیست، سرت را می‌خواهی به باد بدی؟» گفتم مگر گفتنِ «انشالله، خیره» هم زشت است؟ گفت: «از دهن آدمی به زشتی تو، هر چیزی که بیرون بیاید، زشت است. چون تو برای همه ماها زشت هستی». یک لحظه واقعا کم آوردم که چه باید بگویم و فقط گفتم: «اصلا ناراحت نیستم بابت این قضیه، خیلی خوشحالم که در نگاه شماها من زشتم».

زمانی که کار ما تقریبا تمام شده بود و وکیل مبلغ وثیقه را هم پرداخت کرده بود، در لحظه آخر قاضی گفت اجازه خروج نداریم. گفت: «کوثر افتخاری بازداشت است». همان موقع وکیل به آرامی گفت حرفی نزن، این جنگ روانی این‌هاست، فقط می‌خواهند تو را اذیت کنند. بعد قاضی رو به من گفت: «در دادسرای اوین روسری‌ات را برداشتی؟ همکارهای من همه درگیر حجاب تو هستند. می‌فرستمت داخل زندان، وثیقه‌ات را هم پس نمی‌دهم». یک برگه به من داد امضا کنم که روی آن نوشته بود قرار ممنوع‌الخروجی. گفت در دادسرا شالت را بر می‌داری به ما و اسلام توهین می‌کنی. امضا که کردم، او گفت باید هر سه روز یک بار بروم کلانتری تعهد بدهم و تاکید کرد که باید با حجاب اسلامی بروم. او گفت وقتی ضابط‌های ما با تو تماس می‌گیرند باید جواب بدهی و به این فعالیت‌ها هم دیگر ادامه ندهی. من هم فقط دوباره گفتم: «انشالله خیره» و آمدیم بیرون.

تهدیدات و تعقیبات امنیتی

از اسفندماه به بعد، تقریبا هر ماه یا گاهی هر دو هفته یک بار، ماموران اطلاعات با عنوان ضابط قضایی پرونده از شماره‌های خصوصی با من تماس می‌گرفتند؛ شماره‌هایی که نه می‌شد از آنها اسکرین‌شات گرفت و نه می‌شد صدایشان را ضبط کرد. بی اینکه خودشان را به اسم معرفی کنند، مدام از من می‌پرسیدند که چرا در اینستاگرام فلان فعالیت را کردی، یا چرا با سایر آسیب‌دیدگان چشمی در ارتباطی یا در ارتباط با کارم به من می‌گفتند چرا فلانی (پوریا علیپور)[از آسیب‌دیدگان اعتراضات ۱۴۰۱] به تئاتر تو دعوت شد یا چرا با حسین رونقی در ارتباطی. آنها به روشنی به من گفتند اگر بخواهی با این افراد ارتباط داشته باشی نصف دیگر صورتت هم با اسید از بین خواهد رفت. من این تهدیدها را حتی به دوستانم هم نگفتم تا از ارتباط با من دچار وحشت نشوند. بسیاری از دوستان صمیمی‌ام به دلیل اینکه دانشجو هستند و می‌ترسند مشکلی برایشان پیش بیاید، ارتباطشان را با من کم کردند.

۱۲ مهرماه بود و من در راه برگشت به خانه‌ام و در محله فیروزآباد، نزدیک خانه‌‌ام، بودم؛ محله خلوت بود و در گوش‌هایم هندزفری گذاشته بودم و قدم می‌زدم که ناگهان حس کردم هندزفری از گوشم کشیده شد. یک مرد با هیکل خیلی درشت درست جلویم ایستاد و گفت: «کوثر افتخاری؟». ضربان قلبم از ترس بالا رفت. فقط گفتم بله. گفت: «خوب این موقع شب برای خودت خلوت کردی؟» وقتی جواب دادم، مگر به کسی ربطی دارد؟ گفت: «به ما خیلی ربط داره»، بعد دوباره درباره صفحه اینستاگرام من حرف زد و اینکه چرا فعالیت‌هایم را در اینستاگرام قطع نمی‌کنم. من در پاسخ گفتم اصلا دیگر صفحه اینستاگرام ندارم و او هم فقط به من گفت: «با این کله‌خر بودنت خودت رو به کشتن می‌دی. من امشب می‌رم ولی دلم برات می‌سوزه و به تو رحم می‌کنم. ولی توصیه من به تو اینه جلو حکومت نایست». با رفتن آن مرد، من فقط تا خانه‌ام دویدم و آنقدر حالم بد بود که به گریه افتادم.

محکومیت به سه سال و هشت ماه زندان

در نهایت دادگاه برای پرونده‌ام با اتهام «اجتماع و تبانی به قصد برهم زدن امنیت ملی» مرا به سه سال و هشت ماه حبس و همچنین ۲۰۰ میلیون تومان جریمه نقدی محکوم کرد. وکیلم برای تجدید نظرخواهی اقدام کرد. البته یک حکم هشت ماه حبس نیز از پرونده دیگری داشتم که  پیشتر به من ابلاغ شده بود اما بعدتر به پنج ماه کاهش پیدا کرد. همچنین آنها از من خواستند که هر ماه یک مطلب که آنها تعیین می‌کنند در صفحه‌ام منتشر کنم که نشان دهد تابع قوانین جمهوری اسلامی‌ام و مرا تهدید کرده‌اند که اگر این کار انجام نشود باید برای اجرای هر دو حکم به زندان بروم.

من واقعا از این افراد نمی‌گذرم و می‌خواهم انتقام این کارهایشان گرفته شود. در واقع و در حال حاضر تنها انگیزه‌های زندگی من: یکی نابودی جمهوری اسلامی‌ و دیگری بازیگری بر صحنه تئاتر است. علاقه‌ام به تئاتر به حدی است که تنها با گذشت دو سه روز از عمل چشمم و با وجود ممنوع بودن حرکات تمرینی تئاتر به دلیل وضعیت جسمانی‌ام، با این حال به تمرین تئاتر رفتم.  

به جرات می‌توانم بگویم که بعد از این همه تجربیات بازداشت و اتفاقی که برای چشمم افتاد، نه‌تنها نترسیدم بلکه الان بسیار مصمم‌تر شدم که هر طور شده این ظلم و عذابی که به ما دادند را جبران کنم. ما زن، زندگی، آزادی را فقط شعار ندادیم، ما «زن، زندگی، آزادی» را زندگی کردیم. البته نه فقط از زمانی که مهسا امینی را کشتند، بلکه به علت فرهنگ غلطی که به نام اسلام در ایران وجود دارد؛ ما از سال‌ها پیش و درون خانواده‌هایمان برای «زن، زندگی، آزادی» تمرین و آن را زندگی کردیم و امروز شعار همه‌ ما شده است. امیدوارم هرچه زودتر کشورمان آزاد شود و شاهد روزهای خوب برای همه‌ باشیم.