شهادتنامه نوشین کشاورزنیا
من نوشین کشاورزنیا، در رشته مطالعات زنان تا مقطع کارشناسی ارشد تحصیل کردم و سال ۱۳۸۱ از دانشگاه علامه طباطبایی از این رشته فارغالتحصیل شدم. ما نخستین گروهی بودیم که در دانشگاه علامه در این رشته تحصیل کردیم . البته پیش از ما، یک دوره آزمایشی برگزار شد، اما رشته مطالعات زنان به شکل رسمی از دوره ما تاسیس شد.
پیش از ورودم به دانشگاه و تحصیل در این رشته، طبیعتا به عنوان یک زن که در جامعه ایران زندگی میکند نسبت به مسائل زنان حساس بودم. من در مسائل خانوادگی یا اجتماعی، تبعیض و نابرابری را [نسبت به حقوق زنان] میدیدم؛ اما تحصیل در رشته مطالعات زنان سبب شد با بینش و انگیزه بیشتری در این عرصه قدم بردارم و حساسیت جدیتری نسبت به جنسیت در من شکل گرفت. پیش از آن، من دانشجوی رشته جامعهشناسی بودم و زمانی که خودم را به عنوان یک زن هویتیابی کردم و متوجه وجود مشکلاتی در حوزه هنجارها نسبت به نقش زنان شدم. با ورودم به رشته مطالعات جنسیتی در سال ۱۳۸۱ فعالیتهای مدنی را در حوزه زنان شروع کردم.
با شروع دوره اصلاحات[جناحی سیاسی در ایران به رهبری محمد خاتمی] در سال ۱۳۷۶ و ریاستجمهوری [محمد] خاتمی، فضا برای فعالیتهای زنان کمی باز شد. پیش از آن نیز فعالیتها و محفلهای زنان وجود داشتند اما در دوره اصلاحات، افراد علاقمند توانستند جمعهای خودشان را بسازند، مراسمهای ۸ مارس را برگزار کنند، دور هم جمع شوند و صحبت کنند. تا سال ۱۳۸۱ که من وارد رشته مطالعات زنان شدم، چندین سازمان مردمنهاد (NGO) توانستند برای فعالیتهایشان مجوز بگیرند. در حقیقت، جمعهای دوستانه تبدیل به انجمنهایی شدند که دیگر به طور رسمی فعالیت میکردند.
فعالیت در مرکز فرهنگی زنان
من در همان سال ۱۳۸۱ وارد مرکز فرهنگی زنان شدم، با فعالان این سازمان مردمنهاد (NGO) در دانشگاه آشنا شدم و به واسطه رشته تحصیلیام توانستم با آنها در ارتباط باشم. در آن زمان ما یک جمع حدود ۸ تا ۱۰ نفره بودیم و بیشتر این افراد، در حوزههای مرتبط با مسائل زنان مشغول به کار بودند. یکی روزنامهنگار بود و دیگری در آموزش و پرورش یا دفتر امور مشارکت زنان در دولت کار میکرد. همه آنها در دهه ۳۰، ۴۰ یا ۵۰ زندگی انتخاب کردند که در کنار کار به تحصیل هم بپردازند. تنها من و یک نفر دیگر در دهه ۲۰ زندگی و هماهنگ با سنوسالمان دانشجو و مشغول تحصیل بودیم.
در آن زمان کسانی که در نهادهای دولتی کار میکردند تفکر انتقادی داشتند. برای نمونه خانم شهلا شرکت از همکلاسیهای من بود، او سالها مدیرمسئول مجله زنان بود و در فضای روشنفکری و دینی هم فعالیت داشت. پروین اردلان همکلاسی دیگر من، روزنامهنگار و از موسسان مرکز فرهنگی زنان بود. فریده ماشینی هم بود که در حوزه روشنفکری دینی نقدها و مطالعات گستردهای داشت و فعالیتهای متعددی را به ثمر نشاند.
در آن زمان، نوشین احمدی خراسانی، پروین اردلان، فیروزه مهاجر و چند تن دیگر کتابخانه مرکز فرهنگی زنان را راهاندازی کردند. کسانی مانند منصوره شجاعی نیز در این روند مشارکت داشتند که نسل قدیمیتر بودند و سنشان بیشتر بود. آنها شاهد بسته شدن دانشگاهها و انقلاب فرهنگی بودند و به گروههای چپ و سکولار تمایل داشتند. این افراد از موسسان و اعضای فعال مرکز فرهنگی زنان بودند و فعالیت اصلیشان اطلاعرسانی بود. در آن زمان هدف اصلی ارتقای آگاهی نسبت به مساله زنان بود و مرکز فرهنگی توانست رویکردها و دیدگاهها در این حوزه را با تغییرات جدی روبهرو کند. دیدگاه فعالان زنان در آن زمان سکولار بود، با این حال همکاری نزدیکی بین آنها و فعالان زنانی که مذهبی اما دارای دیدگاهی نواندیشانه بودند، وجود داشت. نمونه چنین گروههایی مجله کیان بود. سایت «تریبون فمینیستی» یکی از نمونههای موفق فعالیتهای آموزشی فعالان زنان بود و من هم در این سایت مقاله مینوشتم و همانجا بود که با تعداد دیگری از فعالان زنان آشنا شدم و این آشنایی زمینه فعالیتهایی شد که در آینده شکل گرفت. در آن زمان، مرکز فرهنگی یکی از نهادهای مدنی برگزارکننده مراسمهایی مانند ۸ مارس نیز بود.
در تمام سالهای پس از انقلاب، مراسمهای روز جهانی زن در جمعهای کوچک و در خانهها برگزار شد. برای نمونه به منظور یک جلسه کتابخوانی گرد هم میآمدند و در پایان همان جلسه به ۸ مارس میرسیدند و آن را گرامی میداشتند. اما اولین مراسمی که در یک مکان عمومی برای روز جهانی زن برگزار شد در «شهر کتاب» بود. پس از آن، مراسم دیگری در «خانه هنرمندان» برگزار شد که به مراتب جدیتر و بزرگتر بود. در این مراسم سخنرانیهای مختلفی انجام شد، نمایش فیلم داشتیم و کل عمارت خانه هنرمندان برای مراسم ۸ مارس در اختیار گروههای مختلف مرتبط با زنان مثل مرکز فرهنگی زنان و گروه زنان اسفند و … قرار گرفت. در این مراسم، درباره روز جهانی زن و سن ازدواج دختران بحثهای مختلفی شکل گرفت و برای اعتراض به این موضوع امضاهایی هم جمع کردیم. این مراسم مجوز داشت و پس از آن، چنین مراسم با نشاط و پرشوری دیگر برگزار نشد.
آخرین مجوز برای برگزاری مراسم روز جهانی زن به درخواست مرکز فرهنگی برای تجمع در پارک لاله صادر شد که تنها چند ساعت پیش از شروع تجمع مجوز آن را لغو کردند. با این حال ما، به پارک لاله رفتیم، دور حوض فوارهها جمع شدیم و تجمع را برگزار کردیم. اما ماموران امنیتی در پارک حاضر شدند و حلقهای که گرداگرد فوارهها شکل گرفته بود کوچک و کوچکتر شد.
در سال ۱۳۸۴، تجمعی مقابل ساختمان ریاستجمهوری در اعتراض به رد صلاحیت زنان برای نامزدی در انتخابات ریاستجمهوری برگزار کردیم. در آن سال، ۹۳ زن برای ریاستجمهوری نامزد شدند، از جمله اعظم طالقانی که هر سال برای ریاستجمهوری نامزد میشد، اما هیچکدام تایید صلاحیت نشدند.
پس از آن نیز تجمع دیگری در ۲۲ خرداد در اعتراض به قوانین تبعیضآمیز شکل گرفت. این تجمعها به درخواست سازمان مردمنهادی به نام «کانون هستیا اندیش» برگزار شد. تجمع ۲۲ خرداد نتیجه یک جلسه هماندیشی بود. در این جلسه، گروههای مختلف زنان، گروههای مذهبی، دولتی و سکولار حضور داشتند و با وجود اختلافات فکری بسیار زیاد اما بر سر اعتراض به قوانین تبعیضآمیز علیه زنان به توافق رسیدند. این هماندیشی زمینه تولد کمپین یک میلیون امضا شد. در نهایت، تجمعی در ۲۲ خرداد ۱۳۸۴، اواخر کار دولت [محمد] خاتمی مقابل دانشگاه تهران ترتیب دادیم و گروههای مختلف زنان از شهرهای استانهای مختلفی از جمله کردستان و اصفهان در آن شرکت کردند که دستاورد بزرگی برای ما محسوب میشد، زیرا توانسته بودیم تعداد زیادی از فعالان زنان را گرد هم بیاوریم و تجمع خیابانی برگزار کنیم. هدف ما از برگزاری این تجمعها ایجاد حساسیت در جامعه بود. این یک شیوه اعتراضی بود که بتوانیم صدایمان را بلند کنیم. در تجمع سال ۱۳۸۴، هرچند ماموران امنیتی میان ما و مردم اتوبوسهایی گذاشتند که جلو دید مردم را بگیرند و صدای ما شنیده نشود، اما بازداشتی اتفاق نیفتاد.
پس از آن، در سالگرد ۲۲ خرداد در سال ۱۳۸۵ در میدان هفتتیر تجمع دیگری در اعتراض به قوانین تبعیضآمیز علیه زنان، برگزار کردیم که متاسفانه با برخورد شدید پلیس روبه رو شد. از سال ۱۳۸۵ به بعد، با استفاده از پلیسهای زن و باتومهای نیروهای انتظامی، برخوردها شدت گرفت. در تجمع ۲۲ خرداد ۱۳۸۵ در میدان هفت تیر، ۷۲ نفر از فعالین دستگیر و بازداشت شدند. از دانشجویان دلارام علی حتی کتک خورد و پایش آسیب دید و برخی از دوستان ما مانند بهاره هدایت و ژیلا بنییعقوب نیز بازداشت شدند و بعدتر بخشی از حکمی که بهاره هدایت گرفت به دلیل شرکت در این تجمع بود.
کمپین یک میلیون امضا
این تجمعها به نوعی زمینهساز ایجاد کمپین بزرگتری شد که هدف آن اعتراض به قوانین تبعیضآمیز علیه زنان بود. در شهریورماه ۱۳۸۵ «کمپین یک میلیون امضا» در جلسات هماندیشی و به پیشنهاد مرکز فرهنگی زنان متولد شد. هدف کمپین اعتراض به قوانینی بود که پیشینه لیبرالی دارند؛ به ویژه در حوزه خانواده قوانین بسیار تبعیضآمیزی علیه زنان وجود دارد که بدون تغییر آنها بسیاری از فعالیتها امکانپذیر نمیشود. در نتیجه برای اعتراض به این قوانین و رساندن صدایمان به دولت و مجلس، «کمپین یک میلیون امضا» شکل گرفت.
پنجم شهریورماه ۱۳۸۵ در موسسه «رعد» مراسمی برگزار کردیم که در آن جمعآوری امضا برای «کمپین یک میلیون امضا» شروع شد. بسیاری از گروهها و فعالین زن از سراسر ایران به آن پیوستند. در این کمپین، ما سعی کردیم به مردم آگاهی بدهیم و اعتراضات خود را به صورت مسالمتآمیز اما قوی اعلام کنیم. این فعالیتها تا سال ۱۳۸۸ ادامه پیدا کرد و در آن دوره، جنبش زنان در ایران توانست پیشرفتهای چشمگیری در حوزه حقوق زنان و برابری جنسیتی داشته باشد.
از زمانی که سرکوبها شدیدتر شد، تنوع فعالیت زنان نیز گستردگی بیشتری پیدا کرد و در عین حال که اختلافات جدی میان گروههای مذهبی و سکولار وجود داشت، اما سرکوبها باعث اتحاد بیشتر میان ما شده بود. ما در سالهای پیش از سرکوب، زیرساختهای فعالیت را آماده کرده بودیم و زمانی که قصد برداشت را از آنچه کاشته بودیم، داشتیم، با سرکوب روبهرو شدیم.
در همان سالها در کنار «کمپین یک میلیون امضا» چندین کمپین دیگر هم شکل گرفت که یکی از آنها «کمپین ضد سنگسار» بود. ساختار کمپین، مسیر فعالیت را برای فعالان هموار کرد و به عنوان یک روش برای فعالیت در نظر گرفته شد که در نتیجه جلسات هماندیشی ما بود.
کمپین یک میلیون امضا یک نمونه موفق از کار شبکهای است. در همان زمان هم انتقادات زیادی نسبت به این کمپین وجود داشت و این هشدار که نباید به سمت مرکزگرایی رفت، داده شد. گروههای زنان در استانهای دیگر مانند اصفهان و کردستان مسیر فعالیتی خودشان و اختیارات خودشان را داشتند. در حقیقت، تهران قطب فعالیت بود اما این شبکه در دیگر شهرها هم ساخته شده بود و فعالیت میکرد. برای کمپین از دیگر کشورها هم امضا جمع میکردیم و این شبکهسازی محدود به داخل کشور نماند و در نتیجه کمیتههای مختلفی شکل گرفت.
سایت «تغییر برای برابری» از بخشهایی بود که من در آن فعالیت میکردم. در اواخر کار کمپین به کمیته مستندسازی پیوستم که در آن امضاها را شمارش و جمعآوری میکردیم. کمیته دیگری هم با نام داوطلبان وجود داشت که در حقیقت آموزش به افراد داوطلب فعالیت در کمپین بود که چگونه امضا جمع کنند و چطور درباره قوانین تبعیضآمیز با مردم صحبت کنند. پس از مدتی هم تصمیم گرفتیم یک نظرسنجی درباره میزان آشنایی مردم با کمپین در سطح شهر تهران انجام دهیم که به دلیل محدودیت در منابع مالی و امکانات، نظرسنجی حرفهای و معتبری نبود اما نتیجه آن نظرسنجی در گزارش سال دوم کمپین منتشر شد.
هماهنگیهای مختلف بین گروهها درون خودشان اتفاق میافتاد. همه گروهها به طور معمول جلسات هفتگی داشتند. برای نمونه ما در گروه سایت، جلسه هفتگی داشتیم که در آن مسائلمان را مطرح میکردیم و نماینده ما در جلسات ماهانه کمیته مرکزی شرکت میکرد. در حقیقت هر گروهی جلسات داخلی داشت و نماینده آن گروه در جلسات کمیته مرکزی شرکت میکرد تا گزارش بدهد. اما در این مسیر اختلافات زیادی پیش میآمد. برخی میپرسیدند که چرا باید کمیته مرکزی وجود داشته باشد و آیا به واقع قدرت واقعی در دست این کمیته است؟ همچنین، مسائل ساختاری هم وجود داشت که پیچیدگیهای زیادی ایجاد میکرد. به یاد میآورم که همه ارتباطات با ایمیل انجام میشد و به دلیل مسائل امنیتی، موبایلها را خاموش میکردیم و باتریهایشان را در میآوردیم. بعضیها حتی برای امنیت بیشتر موبایلها را در فویل میپیچیدند و در یخچال میگذاشتند.
فشارهای امنیتی بر جنبش زنان
بازداشتها از همان ابتدای فعالیتها آغاز شد و در واقع جزء جداییناپذیر این مسیر بود. گاهی اوقات برای جمعآوری امضا، افراد بازداشت میشدند ولی اغلب حکمی نمیگرفتند و آزاد میشدند. با این حال فشار سرکوب بسیار زیاد و شدید بود. به یاد دارم که زینب پیغمبرزاده را در مترو گرفتند، محبوبه حسینزاده و ناهید کشاورز را در روز سیزده به در[سیزدهمین روز هر سال شمسی]، هنگامی که در پارک مشغول جمعآوری امضا بودند، بازداشت کردند. این موضوع سبب بیشتر شدن مشکلات و اختلافات درونی شد. در آن زمان نوجوانان کمتر از ۱۸ سال یا حتی زنان چادری هم در میان فعالان کمپین حضور داشتند و به این دلیل که جلسات کمیته داوطلبان عمومی و باز بود حتی نفوذیها نیز در آن شرکت میکردند و این اتفاق، اجتنابناپذیر بود.
گاهی هم فشارها از سوی مردم بود. به یاد میآورم در خرمآباد کارگاهی برگزار شده بود و عدهای به پلیس خبر دادند که برخی زنان، جلسات آموزش فحشا برگزار کردند و پلیس با اسلحه آمد و کارگاه را به هم ریخت و برگزارکنندگان را بازداشت کرد؛ یا عده دیگری روی صورت برگزارکنندگان کارگاهها تف میانداختند و فحاشی میکردند. در همان زمانها بود که کمکم مجوزهای سازمانهای مردمنهاد فعال در حوزه زنان از جمله مرکز فرهنگی زنان و کتابخانه مرکز فرهنگی را تمدید نکردند و مجوزها باطل شد. در حقیقت، کمپین توانست فعالیت در خیابان را به یک اتفاق روزانه تبدیل کند. ما هر روز در خیابان بودیم، امضا جمع میکردیم، با مردم حرف میزدیم، در مناسبتها سمینار و کارگاه برگزار میکردیم و توانسته بودیم نظر برخی چهرههای سیاسی مانند آیتالله صانعی را برای به رسمیت شناختن کمپین، جلب کنیم. همه این فعالیتها به رغم فشار شدید و سرکوبها تا سال ۱۳۸۸ ادامه داشت.
اعتراضات سال ۱۳۸۸ و موج جدید سرکوب جنبش زنان
با آغاز سال ۱۳۸۸، فعالیتها به شکل چشمگیری کاهش یافت. از آن زمان به بعد، تلاش برای جمعآوری امضا و پیگیری اهداف از طرف حکومت بیمعنا به نظر میرسید. در سال ۱۳۸۷ هم برخی از افراد دستگیر شده بودند، اما پس از آن موج بازداشتها شدت گرفت و فشار بر گروههای فعال بیشتر شد. همچنین، در دوره ریاستجمهوری [محمود] احمدینژاد، فیلتر شدن سایتها و برخوردهای امنیتی، کار را بسیار دشوارتر کرده بود.
اما پس از سال ۱۳۸۸، با شدت گرفتن فشارها و دستگیریها، بسیاری از افراد از کشور مهاجرت کردند و برخی دیگر نیز به سکوت فرو رفتند. به مرور فعالیتها فردیتر شد و برخی از گروهها جلسات داخلی تشکیل دادند. . اگرچه در ابتدا تلاشهایی برای بازسازی کمپین صورت گرفت، اما در نهایت به دلیل شرایط امنیتی و سیاسی، این تلاشها به نتیجه نرسید. از آن پس دیگر نمیشد به راحتی تجمعات بزرگ یا کمپینهای جمعی برگزار کرد، زیرا حضور در گروههای بزرگ خطرات زیادی به همراه داشت. در فاصله زمانی سالهای ۱۳۸۸ تا ۹۰ انگار میخواستیم تنها خودمان را سر پا نگه داریم و فقط با هم دیدار میکردیم.
بازنگری، آسیبشناسی و برگزاری کارگاههای آموزشی
در آن دوران، پس از انتخابات، گروههای مختلف به شکل غیر رسمی و بدون مجوز فعالیت میکردند. هدفهای مشترک ادامه پیدا کرد، اما به دلیل شرایط سخت، بیشتر فعالیتها به شکل فردی یا در گروههای کوچک انجام میشد. یکی از اهداف اصلی این گروهها، آسیبشناسی وضعیت گذشته بود و تلاش میشد تا اولویتها مشخص شوند. برخی گروهها از کمپین جدا شدند و به شکل مستقل فعالیت کردند. در آن زمان بحث سهمیهبندی جنسیتی در دانشگاه [سیاستی که بر اساس آن شانس پذیرش در برخی رشتهها و دانشگاه میان زنان و مردان تنها بر اساس شایستگی علمی نیست، بلکه درصدی از ظرفیت پذیرش را به زن یا مرد بودن مرتبط میکند] هم موضوع مهمی بود که از سوی فعالان جوانتر در دانشگاهها پیگیری میشد. جنبش روسری سفیدها یا همان چهارشنبههای سفید هم در مخالفت با حجاب اجباری به راه افتاده بود. کارزار «دیدهبان آزار» هم از سوی نسل جوانتری که در کمپین فعالیتی نداشتند شکل گرفت و فعالیتش را شروع کرد.
دوره اول ریاستجمهوری [حسن] روحانی به نوعی بازنگری در فعالیتها بود، اما همچنان فشارها و مشکلات ادامه داشت. ما در چندین جلسه به همان شکل قبل، در خانههایمان، دور هم جمع شدیم و جلسههای آسیبشناسی برگزار کردیم. تلاش کردیم گروههای جدا شده از کمپین مانند «مدرسه فمینیستی» را نیز به همکاری مشترک دعوت کنیم. در نهایت گروههای مختلف کوچک بدون ثبت رسمی سازمانهای مردمنهاد (NGO) و داشتن مجوز برای اجرای اهدافشان ادامه دادند.
سایتها و کارزارهایی چون «نه به خشونت» یا «تا قانون خانواده برابر»، که بعدتر نام آن به «بیدارزنی» تغییر کرد، به دست افرادی که در دوران کمپین فعال بودند، راهاندازی شد. ما برای تداوم فعالیتهای اجتماعیمان، برنامههای کوچکتر و غیر رسمی اجرا میکردیم. در آن زمان من به همراه یکی از دوستانم روی موضوع خشونت در محیط کار متمرکز شدیم و کارگاههایی در این باره برگزار کردیم. ما تبدیل به نسل قدیمی شده بودیم، تحصیل تمام شده بود و حالا هر کدام با مساله معیشت و کار درگیر بودیم. دفتر تسهیل نوسازی شهرداری یکی از فضاهایی بود که همچنان امکان همکاری با همفکران را فراهم میکرد. آنها در زمینه بافتهای فرسوده و تجمیع آنها فعالیت میکردند و هدفشان توانمندسازی در محلهها بود. من دو کارگاه در آنجا برگزار کردم.
در این دوران [دوران ریاستجمهوری حسن روحانی] دیگر سازمانهای مردمنهاد و سازمانهای غیر دولتی امکان دریافت مجوز نداشتند و برخی با عنوان خیریه برای مجوز درخواست میدادند، اما شکل دیگری از فعالیت را پیش میبردند. سازمان حقوق کودک که شیرین عبادی آن را بنیانگذاری کرده بود هم همچنان پابرجا بود و در آن مکان ماارزشها و اندیشههایمان را ترویج میکردیم. این فضاها به ما کمک میکرد که رشتههای بینمان پاره نشود و سرکوبها کماثر شود.
پس از تجربه فضای سرکوب حاکم بر جامعه و فعالان مدنی، امکان فعالیت در گروههای بزرگ و تکرار تجربه «کمپین یک میلیون امضا» ناممکن شد. به همین دلیل گروههای کوچک پیرامون یک سایت شروع به فعالیت کردند؛ این در حالی بود که فضای سرکوب همچنان در دوران پس از [محمود] احمدینژاد نیز حاکم بود. دولت از مشاورانی مانند شهیندخت مولاوردی دعوت به همکاری کرده بود که پیشینه فعالیت در جنبش زنان داشت. او از تبعیضها آگاه بود و از همان زمان هم لایحه «منع خشونت علیه زنان» - در حال حاضر نامش را «صیانت از زنان» گذاشتند - مطرح شد و تا امروز هم تصویب نشده است. از همان زمان خطی میان فعالان و دولت کشیده شد، نگاهها تغییر کرد و فعالان زنان دیگر خواستار تغییر قوانین از سوی دولت نبودند. در نهایت، تغییرات زیادی در فضای سیاسی و اجتماعی کشور ایجاد شد که بسیاری از گروههای فعال را به فکر تغییر روشهای خود انداخت. اگرچه برخی هنوز در تلاش برای ایجاد تغییر بودند، اما روند تغییرات و سرکوبها همچنان ادامه داشت.
فعالیتهای شخصی در حوزه خشونت در محیطهای کاری
در مسیر فعالیتهایم، متوجه شدم که در ایران در زمینه خشونت در محیطهای کاری هیچ کار جدی و مدونی انجام نشده است؛ به همین دلیل با دوستانم تصمیم گرفتیم که پیماننامهها و دستورالعملهایی طراحی کنیم که قابل استفاده در محیطهای کاری باشد. ما با سختی و به شکل غیر رسمی به برخی کارخانهها رفتیم و این پیماننامهها را معرفی کردیم. در همین زمان، من و محبوبه حسینزاده تصمیم گرفتیم یک شرکت پژوهشی ثبت کنیم تا بتوانیم این فعالیتها را به شکل قانونی ادامه دهیم، اما به دلیل فعالیتهای قبلیام، میدانستم که به ما مجوز نمیدهند.
یکی از علتها این بود که من در سالهای دانشجویی با دوستی به نام سمیه رشیدی زندگی میکردم و او نیز از فعالان دانشجویی و جنبش زنان بود. او در دوران ریاستجمهوری [محمود] احمدینژاد، ستارهدار شد [ستارهدار عنوانی است که در آن زمان برای دانشجویان که ادامه تحصیل آنها در مقاطع بالاتر از سوی نهادهای امنیتی ممنوع شده بود، استفاده میشد] و در نهایت بازداشت شد. در زمان بازداشت او، برای تفتیش به خانه ما آمدند و در کنار وسائل سمیه، لوازم شخصی مرا هم بردند و پس از آن در سال ۱۳۸۸ که اعتراضات به نتایج انتخابات ریاستجمهوری آغاز شد، نیروهای امنیتی با من تماس گرفتند اما من جواب ندادم و مدتی مخفیانه زندگی کردم تا از دستگیر شدنم جلوگیری کنم. برای همین هنگامی که میخواستم برای ثبت شرکت پژوهشی اقدام کنم با چند نفر از جمله چند وکیل صحبت کردم و از فکر مجوز گرفتن بیرون آمدیم و در عوض تصمیم گرفتیم که همچنان به شکل غیر رسمی و در گروههای کوچک کار کنیم، به همین دلیل همکاری با بنیاد «امید مهر» را شروع کردم.
بنیاد امید مهر
بنیاد «امید مهر» از سال ۱۳۸۴ یا ۱۳۸۵ فعالیتش را آغاز کرد و مرجان حالتی، روانشناسی که سالهای زیادی خارج از کشور زندگی و کار کرده بود، با همکاری برخی از فعالان بنیاد حقوق کودک، این موسسه را بنیان نهادند. من حدودا از سال ۱۳۸۸ در بنیاد «امید مهر» شروع به کار کردم و به تدریج به عنوان مددکار در بخشهای مختلف مشغول فعالیت شدم. از سال ۱۳۹۰ به تنهایی یا همراه با دوستان دیگر در تهران و حومه شروع به برگزاری کارگاههای آموزشی در زمینه پیشگیری از خشونت علیه زنان کردم.
هدف بنیاد، توانمندسازی دختران آسیبدیده و کار روی مسائل مربوط به زنان بود. در ابتدا بین ۱۰ تا ۱۲ دختر آسیبدیده به بنیاد معرفی شدند و هدف توانمندسازی آنها بود. از همان ابتدا فضای بنیاد با توجه به رویکرد فمینیستی و تلاش برای برابری در زمینه حقوق زنان شکل گرفت. من در این فضا به فعالیتهای خود ادامه دادم و همزمان کارگاههای آموزشی برای زنان خشونتدیده برگزار میکردم. بنیاد مهر در سال ۱۳۹۸ پلمب شد و بسیاری از مدیران و اعضای بنیاد برای بازجویی فراخوانده شدند. بنیاد مهر در آمریکا و انگلیس ثبت شده بود و یک سال پیش از بنیاد امام علی پلمب شد اما رویکردی که براساس آن پلمب شدیم همان بود. مرجان حالتی دو تابعیتی بود و در آن زمان ایران نبود اما حکم غیابی گرفت و ساختمانهای بنیاد نیز مصادره شدند.
کار بدون آزار
من در مدتی که کارگاههای آموزشی را به شکل غیر رسمی برگزار میکردم، در تدوین دستورالعملهایی مرتبط با خشونت در محیطهای کاری نیز همکاری کردم.
در این مسیر، جنبش «میتو» به شدت مطرح شد و فعالیتهای ما به صورت آنلاین در شبکههای اجتماعی ادامه پیدا کرد. ما سایت و اینستاگرام راهاندازی کردیم و بدین ترتیب پروژه «کار بدون آزار» شروع به کار کرد. هدف ما از این کارگاهها، آموزش به شرکتها و سازمانها بود تا به آنها یاد بدهیم که چگونه میتوانند محیطهای کاری بدون خشونت ایجاد کنند. این پروژه به طور کامل مستقل بود و هدف اصلی آن ایجاد تغییرات فرهنگی در محیطهای کاری بود.
استارتآپها و کسبوکارهای نوپا با ما تماس میگرفتند و میخواستند برای برگزاری کارگاه به محیط کاری آنها برویم. من حدود ۶ سال روی این موضوع کار کرده بودم و به شکلی کسبوکارم هم شده بود. ما برای برگزاری کارگاه مبلغ ناچیزی از کسبوکارها میگرفتیم.
دوران بازداشت و بازجویی
پس از مدتی فشارهای امنیتی افزایش پیدا کرد. محبوبه حسینزاده که با من در این پروژه فعالیت میکرد، پیدرپی برای بازجویی میرفت و پس از مدتی از ایران رفت. او روزنامهنگار و از فعالان قدیمی «کمپین یک میلیون امضا» بود. رشد جریان «میتو» و «هشتصد زن» [بیانیه ۸۰۰ زن فعال در حوزه سینما در اعتراض به خشونت جنسی و جنسیتی در عرصه فعالیتهای حرفهای مرتبط با سینما] در این موضوع موثر بود، به این دلیل که آنها فکر کنند «کار بدون آزار» هم در یک مسیر مطالبهگری اجتماعی قرار گرفته است. در ادامه من نیز تحت فشار قرار گرفتم و در اسفند ۱۴۰۰ بازداشت شدم. آنها با حکم بازداشت و تفتیش و ضبط وسایل شخصیام آمدند؛ البته مرا در آن زمان در بازداشت نگه نداشتند، با این حال اردیبهشت ۱۴۰۱ برای بازجویی احضار و بازداشت شدم. این بازداشت در پی فعالیتهای مرتبط با پروژه «کار بدون آزار» و ارتباطات من با فعالان خارج از ایران اتفاق افتاد.
در بازجوییها، اتهام جاسوسی را مطرح کردند و گفته شد که من در حال ایجاد مطالبه برای زنان هستم. آنها همچنین به ارتباطات من با خارج از کشور اشاره کردند، این در حالی است که این ارتباطات به شکل طبیعی و زمانی که دوستانم در ایران بودند شکل گرفته بود و پس از آنکه آنها ایران را ترک کردند نیز ادامه داشت. برای نمونه، من برای عروسی سمیه به ترکیه رفته بودم و بازجو این موضوع را در پرونده به این شکل آورده بود که برای برگزاری جلسات در پوشش عروسی به ترکیه میروند!. در بازجویی به من گفتند که با ما همکاری کن و من در پاسخ به آنها گفتم هیچ مشکلی ندارم از اینکه به «مرکز خانواده» [مراکز مشاوره دولتی] بروم و آنجا کارگاه برگزار کنم اما حرفی را که خودم قبول دارم را در کارگاههایم خواهم گفت.
فشارهای پس از آزادی
دو هفته انفرادی بودم و سپس با قرار وثیقه یک میلیارد تومانی آزاد شدم. پس از من، ریحانه طراوتی را بازداشت کردند. او هم به دلیل پروژه «کار بدون آزار» دستگیر شد. ریحانه در تهیه محتواهای اینستاگرام به ما کمک میکرد. ما را با هم همپرونده کردند و پروندهمان به دادگاه رفت و قاضی پرونده، علی منصور، به اتهام «اقدام علیه امنیت ملی» به من پنج سال حبس داد و در نهایت مجبور شدم از ایران خارج شوم.
پس از خروج از ایران، فعالیتهایم همچنان ادامه داشت. گرچه دیگر نمیتوانم کارگاههای آموزشی حضوری برگزار کنم، اما همچنان در فضای آنلاین و مجازی به فعالیتهای خود ادامه میدهم. برای من همیشه این مهم بوده که مطالبهگری در زمینه حقوق زنان و رفع خشونتهای روشمند ادامه یابد و فضای مناسب برای گفتوگو و تغییر ایجاد شود. حتی خارج از ایران هم سعی میکنم این فعالیتها را گسترش دهم و از تجربیاتم برای پیشبرد اهداف خود استفاده کنم.
حاکمیت همواره تلاش میکند میان نسلهای مختلف فعالین گسست ایجاد کند. میان فعالان داخلی و آنها که مهاجرت کردند یا نسلهای قدیمی و نسل جدید. اما فعالان مدنی و فعالان زنان همواره تلاش کردند با ایجاد اتحاد از جدا شدن جلوگیری کنند. حاکمیت میخواهد کنترل همه چیز را به دست گیرد. برای نمونه در بازجویی به من گفتند ما باید از شما صیانت کنیم! آنها خودشان واژهسازی میکنند اما به دنبال این میگردند که واژههایی مانند «خشونت سیستماتیک» چگونه ساخته شدند. برای حاکمیت فرقی نمیکند که شما در چه حوزهای فعالیت میکنید. آنها هم از سازندگان سریالهای خانگی مانند سریال «تاسیان» صیانت میکنند و هم از فعالان زنان!
در نهایت، آن چیزی که همیشه در مسیر فعالیتهایم به آن پی بردم این است که هرچقدر هم که تلاش کنیم، همیشه موانع و فشارهایی وجود دارند؛ اما این تغییرات در نهایت به نتیجه میرسند، حتی اگر مجبور شویم مسیر خود را تغییر دهیم و از کشور خارج شویم. همیشه باید در پی راهحلهای جدید بود و امیدوار باشیم که روزی این موانع برداشته شوند.