بنیاد عبدالرحمن برومند

برای حقوق بشر در ایران

https://www.iranrights.org
ترویج مدارا و عدالت به کمک دانش و تفاهم
قربانیان و شاهدان

شهادت‌نامه یک شاهد عینی اعتراضات

بنیاد عبدالرحمن برومند
بنیاد عبدالرحمن برومند
۲۵ خرداد ۱۴۰۵
مصاحبه

این شهادت‌نامه بر اساس مصاحبه‌ای که بنیاد عبدالرحمن برومند در تاریخ ۳۰ دی ۱۴۰۴ انجام داده، تهیه شده و برای حفظ هویت این شاهد عینی، در متن این شهادتنامه از  اسامی مستعار استفاده شده است.

 

من رضا مشهدی هستم، در کرمان به دنیا آمدم. تا ده سالگی به همراه خانواده‌ام در کرمان زندگی می‌کردم و بعد به مشهد مهاجرت کردیم. 

من تا ۲۱ سالگی در ایران زندگی می‌کردم و ۱۵ سال پیش به کانادا مهاجرت کردم، در طول این سال‌ها برای دیدن خانواده تقریبا سالی یک بار به ایران سفر کردم. 

وضعیت اقتصادی و اعتصاب بازار

اواخر آبان ۱۴۰۴ برای دیدن خانواده به ایران سفر کردم و حدود دو ماه در مشهد بودم. چیزهایی که من دیدم واقعا وحشتناک بود و من تا به حال، این همه سال رفتم و آمدم واقعا چنین چیزی‌،‌ چنین فاجعه‌ای را ندیده بودم و این بار واقعا جنایتی بود و من چند موردش را به چشم خودم دیدم. 

در این سفر، همانند سفرهای قبلی، روبه‌رو شدن با تورم، افزایش قیمت‌ها و تلاش مردم برای تطبیق دادن زندگی خود با شرایط اقتصادی و سیاست‌هایی که مستقیما بر زندگی‌شان تأثیر گذاشته بود، برایم به امری عادی تبدیل شده بود. دیدن تورم و گرانی، با وجود اینکه برای من که هر سال به ایران سفر می‌کردم موضوع عجیبی نبود چون هر سال بدتر شدن وضعیت را می‌دیدم، با این حال برای من همچنان بسیار ناراحت‌کننده بود.

در جامعه نگرانی و غر (گلایه) درباره مسائل اقتصادی بسیار گسترده بود و فقر را با چشم خودمان می‌دیدیم.

یک فرد عادی با داشتن تنها یک شغل، دیگر نمی‌تواند زندگی خود را اداره کند. بسیاری از مردم، حتی اگر وضعیت مالی نسبتا بهتری داشته باشند یا پس‌اندازی جمع کرده باشند، برای تامین هزینه‌های زندگی مجبورند در اسنپ کار کنند یا اکثرا اگر بتوانند کارهای سیاه، دو شغل، سه شغل انجام می‌دهند تا بتوانند فقط نیازهای اولیه خود را تامین کنند.

اعتیاد در جامعه افزایش پیدا کرده بود، منظورم بیشتر افرادی هستند که به‌طور مداوم دراگ (مواد مخدر) مصرف می‌کنند و در خیابان‌ها حضور دارند. به‌ویژه زمانی که به مناطق پایین شهر می‌رفتم، این وضعیت را بسیار بیشتر از سال‌های قبل مشاهده می‌کردم. تعداد افراد درگیر اعتیاد، افسردگی و ناامیدی نسبت به آینده به‌مراتب بیشتر شده بود. وقتی با مردم صحبت می‌کردیم، بسیاری احساس می‌کردند شغلشان امنیت ندارد و ممکن است حتی نتوانند نیازهای اولیه زندگی خود را تامین کنند.

من هر سال که به ایران سفر می‌کردم این وضعیت را بیشتر مشاهده می‌کردم، اما امسال شرایط به‌گونه‌ای بود که حتی افرادی از طبقه متوسط رو به بالا، که خودم نیز از چنین خانواده‌ای می‌آیم، دیگر به‌سختی می‌توانستند نیازهای اولیه زندگی را تامین کنند؛ چه برسد به سفر، تفریح یا پس‌انداز کردن.

یکی از دوستانم، مهندس عمران است و در یک شرکت کار می‌کند. به گفته خودش، ماهانه حدود ۱۵ میلیون تومان درآمد دارد. این در حالی است که حقوق پایه کارگری الان حدود ۱۰ تا ۱۲ میلیون تومان است. همسر او نیز در حوزه مشاوره و روان‌درمانی فعالیت می‌کند و تا مدتی درآمد نسبتا خوبی داشت، چون بیشتر جلساتش را به‌صورت آنلاین برگزار می‌کرد. اما با قطع و اختلال مداوم اینترنت و کاهش سرعت آن، بسیاری از مراجعانش را از دست داد. آن‌ها فرزندی هم ندارند. خیلی دوست دارند بچه داشته باشند، اما می‌گفت متاسفانه با این شرایط اقتصادی اصلا نمی‌توانند به این موضوع فکر کند. در واقع تصمیم به بچه‌دار نشدن، برای آن‌ها بیشتر یک اجبار اقتصادی است تا یک انتخاب واقعی.

طبق صحبت‌هایی که با آن‌ها داشتم، درآمد همسرش به‌طور میانگین بین ۳۰ تا ۴۵ میلیون تومان در ماه بود؛ یعنی حتی بیشتر از درآمد شوهرش. این‌ها افرادی بودند که من از سال‌های اول و دوم دانشگاه با آن‌ها در ارتباط بودم و آن زمان، با وجود اینکه شرایط اقتصادی هم بی‌نقص نبود، احساس می‌کردیم زندگی بسیار قابل‌مدیریت‌تر است. ما سفر می‌رفتیم، تفریح می‌کردیم و حتی با وجود اینکه بسیاری هنوز با خانواده‌هایشان زندگی می‌کردند، اگر می‌خواستیم می‌توانستیم با یک کار پاره‌وقت برای خودمان خانه اجاره کنیم.

اما امروز شرایط کاملا متفاوت شده است. او به من می‌گفت اجاره خانه‌ای که سال گذشته ۲۵ میلیون تومان بوده، امسال به ۵۵ میلیون تومان رسیده است؛ یعنی ۳۰ میلیون تومان افزایش فقط در طول یک سال. واقعا مشخص نبود این افزایش‌ها بر چه اساسی انجام می‌شود. این بار که به ایران رفتم، دیدن این وضعیت برایم واقعا فاجعه‌بار بود.

امکان خرید خانه عملا برای بسیاری از مردم از بین رفته است. الان بیشتر افرادی که می‌شناسم تنها تلاش می‌کنند جایی را اجاره کنند که حداقل اجاره‌اش مدام افزایش پیدا نکند. میانگین قیمت اجاره یک خانه یک خوابه در مشهد بین ۱۲ تا ۱۵ میلیون تومان است، که در مناطق بالای شهر خیلی گران‌تر و مناطق پایین‌تر شاید هفت، هشت میلیون تومان هم پیدا میشد.  در این شرایط پرداخت حقوق نامنظم صورت می‌گرفت. 

شرایط اقتصادی، نبود امنیت شغلی، ناامیدی نسبت به آینده و فشار دائمی زندگی باعث شده بود بسیاری از مردم خشمگین و منتظر بودند اتفاقی بیفتد یا فراخوانی داده شود تا به خیابان بروند.

وقتی بازارها شروع به اعتصاب کردند، شکاف و تردید در میان مردم به‌ وضوح دیده می‌شد. در جمع‌هایی که در آن حضور داشتم، عده‌ای نگران بودند هزینه‌ اعتصاب و اعتراض برایشان بیش از حد سنگین باشد و توان حداقلی برای تامین نیازهای اولیه را از دست بدهند. در مقابل، عده‌ای دیگر بلندمدت‌تر به موضوع نگاه می‌کردند و معتقد بودند برای ایجاد تغییر، نیاز به استمرار مبارزه و هزینه دادن است. با این حال تعداد افرادی که این بار حاضر بودند هزینه بدهند، به‌مراتب بیشتر از دفعات قبل بود. خصوصا با افزایش شدید قیمت دلار و فشار اقتصادی، نارضایتی بسیار گسترده‌تر شده بود.

۱۸ دی ۱۴۰۴

وقتی فراخوان‌ها منتشر شد، می‌خواستم به خیابان بروم تا شاهد وقایع باشم، ضمن اینکه خودم هم از شرایط موجود خشمگین بودم. من و دوستانم در روز هجدهم حدود ساعت ۷:۳۰ شب از سمت سجاد با ماشین راه افتادیم و به محدوده بلوار وکیل‌آباد و هفت‌تیر مشهد رفتیم. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که مردم برای حضور در خیابان با هم هماهنگ بودند. گروه‌های چهار یا پنج نفره از کوچه‌های مختلف بیرون می‌آمدند و به سمت بلوار سجاد حرکت می‌کردند.

وقتی به بلوار وکیل آباد رسیدیم، هنوز جمعیت کاملا شکل نگرفته بود و من نیروی (امنیتی) زیادی هم در خیابان ندیدم. به سمت هفت‌تیر و خیابان حافظ رفتیم اما ترافیک سنگین بود، ماشین‌ها بی حرکت بودند، بوق‌های اعتراضی شنیده می‌شد. ماشین را جایی پارک کردیم و وارد بخش اصلی بلوار وکیل‌آباد شدیم.

آنجا با حجم عظیم جمعیت روبه‌رو شدیم؛ واقعا برایم بی‌سابقه و غیرمنتظره بود، تا جایی که چشم کار می‌کرد مردم حضور داشتند. هرگز چنین جمعیتی را در مشهد ندیده بودم. روی یک نیمکت ایستادم تا بتوانم جمعیت را بهتر ببینم، حتی نمی‌توانستم در بلوار طولانی وکیل‌آباد انتهای جمعیت یا مسیر بعدی خیابان را ببینم.

بیشتر جمعیت حاضر در اعتراضات زنان و مردان جوان بودند، هرچند افراد مسن‌تر هم حضور داشتند و من آن‌ها را هم زیاد می‌دیدم. به نظرم زنان شجاع‌تر بودند و صدای شعارها بیشتر از سمت زنان شنیده می‌شد.

شعارهایی که بیشتر شنیدم شامل «جاوید شاه»، «این آخرین نبرده، پهلوی برمی‌گرده» و شعارهایی از همین جنس بود. 

بعدها که در هلند در یک گردهمایی شرکت کردم، با خودم می‌گفتم من اینجا بیشتر از مشهد فرصت شعار دادن داشتم، چون آنجا (مشهد) تا می‌آمدم شعار بدهم یک حمله می‌شد و ما بیشتر باید روی دویدنمان کار می‌کردیم و می‌دویدیم ولی اینجا (هلند) نظم داشت. جایی که من بودم گروه‌های پانزده نفری،‌ بیست نفری شعار می‌دادند، تا حمله می‌شد اینها فرار می‌کردند و خیلی سخت بود دوباره (شعار دادن)، باز ما می‌رفتیم جلوتر یک گروه دیگر شعار م‌ دادند ولی شاید به یک دقیقه نمی‌رسید،‌ دوباره یک حمله می‌شد حالا یا ترس بود یا اسپری فلفل می‌زدند یا یک کاری می‌کردند که جمعیت را از هم متفرق می‌کردند.

حداقل در بخشی که من حضور داشتم، معمولاً گروه‌های کوچک پانزده یا بیست نفره شعار می‌دادند، اما این وضعیت خیلی دوام نمی‌آورد. شاید حتی یک دقیقه هم نمی‌گذشت که دوباره حمله می‌شد؛ یا تیراندازی می‌کردند، یا اسپری فلفل می‌زدند، یا فضایی از ترس ایجاد می‌شد که جمعیت متفرق شود.

در حدود ده تا پانزده دقیقه اول، صدای تیراندازی نشنیدم، اما بعد کم‌کم صداهای شلیک گلوله آمد. از فاصله دور نمی‌توانستم تشخیص بدهم شلیک هوایی است یا مستقیم، معمولا گروه‌های کوچک پانزده یا بیست نفره شعار می‌دادند، اما حتی یک دقیقه هم نمی‌گذشت که حمله می‌شد؛ یا تیراندازی می‌کردند یا گاز اشک آور می‌زدند که فضایی از ترس ایجاد کنند و جمعیت متفرق شود.

افرادی را دیدم که  از داخل جمعیت به مردم حمله می‌کردند، گاز اشک‌آور می‌زدند و سریع فرار می‌کردند. دو بار در فاصله خیلی نزدیک به خودم شاهد این حملات از سوی دو مرد که ماسک بر صورت داشتند، بودم. در آن شرایط نمی‌شد تشخیص داد که این افراد معترض هستند یا وابسته به نیروهای حکومتی. 

بعد از آن، مردم برای کمتر کردن اثر گاز اشک‌آور سیگار روشن می‌کردند و دودش را جلوی صورت و چشم دیگران می‌گرفتند یا بوته‌ای را آتش می‌زدند تا دود ایجاد شود و چشم‌هایشان کمتر بسوزد. 

در بلوار وکیل‌آباد حدود ساعت ۹ شب؛ مردم در پیاده‌روها حضور داشتند و ماشین‌ها در وسط بلوار متوقف بودند که ناگهان یک زن فریاد زد: «کمک کنید، کمک کنید.» چند ثانیه قبل از آن هم صدای تیر شنیده بودم. من حدود بیست متر با آن صحنه فاصله داشتم و لحظه اصابت گلوله را ندیدم، اما فردی را دیدم که روی زمین افتاده بود و خونریزی داشت، گلوله به پهلوی او اصابت کرده بود. مردم می‌خواستند او را سریع از آنجا منتقل کنند، اما به دلیل ترافیک خودروها امکان جابه‌جایی وجود نداشت، آن فرد زخمی را پشت موتور نشاندند و از محل دور شدند تا او را به جای امن‌تری منتقل کنند.

نمی‌دانم گلوله‌ها ساچمه‌ای بودند یا گلوله جنگی. صدای تیراندازی و تعداد زخمی‌ها زیاد بود. افراد زیادی که تیر خورده بودند، لنگ‌لنگان کنار خیابان راه می‌رفتند. مردم می‌خواستند به زخمی‌ها کمک کنند، اما ناگهان موجی از ترس ایجاد می‌شد و صدای «فرار کنید، فرار کنید» بلند می‌شد و همه شروع به دویدن می‌کردند. کمی جلوتر موتورهای نیروهای سرکوب را می‌دیدیم که تعدادشان زیاد بود.

 بخشی از بلوار وکیل‌آباد بسته شده بود. یک ماشین آمد و چهار مرد از آن پیاده شدند. هر چهار درب ماشین هم‌زمان باز شد و این افراد از خودرو بیرون آمدند. دو نفر از آن‌ها بلافاصله تیر هوایی شلیک کردند. بعد از شلیک، مردمی که پیاده و در اطراف ماشین بودند در حال فرار بودند که در همان لحظه دو یا سه نفر از داخل جمعیت به سمت آن‌ها (نیروهای امنیتی) حمله کردند. ناگهان فضا خیلی شلوغ شد، با وجود اینکه آن افراد (ماموران) اسلحه داشتند، مردم به سمتشان رفتند. در سه یا چهار دقیقه، جمعیت دور ماشین آن‌ها را گرفت و ماشینشان را آتش زدند و دود بلند شد مردم آن افراد (ماموران) را کتک می‌زدند و ظاهرا توانسته بودند آن‌ها را کنترل کنند یا اسلحه‌هایشان را از دستشان بگیرند. صحنه عجیبی بود، تصور نمی‌کردم مردم در مقابل افراد مسلح چنین  واکنشی نشان دهند.

نیروهای سرکوب با موتور، مسیر بلوار وکیل‌آباد را به‌صورت عرضی بسته بودند. ظاهرا دو یا سه ردیف موتور در نقاط مختلف مستقر شده بود تا جمعیت نتواند به سمت میدان پارک حرکت کند. 

بیشتر جمعیت در همان مسیر به سمت میدان پارک می‌رفتند، اما رهبری یا سازماندهی مشخصی وجود نداشت. کسی نبود که به مردم بگوید دقیقا به کدام سمت بروند یا چه کاری انجام دهند. برخلاف اعتراضات سال ۱۳۸۸ که من به یاد دارم جمعیت‌های بزرگ پانصد - ششصد  نفره به‌ شکل منسجم شعار می‌دادند، این بار بیشتر مردم در قالب گروه‌های دوستانه یا جمع‌های کوچکی بودند که از قبل با هم قرار گذاشته بودند. اما شدت حمله‌ها و فضای ترس باعث می‌شد این گروه‌ها مرتب از هم جدا شوند و افراد یکدیگر را گم کنند. بعد هم زمان زیادی طول می‌کشید تا دوباره همدیگر را پیدا کنند.

ساعت یک و نیم شب از وکیل‌آباد برگشتم، صحنه‌ای شبیه شهر جنگ‌زده دیدم؛ گاردریل‌ها کنده شده بود، شیشه ایستگاه‌های اتوبوس شکسته بود، اتوبوس‌ها و پل‌های هوایی را آتش زده بودند، همه‌جا آثار درگیری دیده می‌شد. یک مغازه اسلحه‌فروشی (اسلحه شکاری) در ورودی سجاد و ساختمان کلانتری سجاد را آتش زده بودند. البته داخل کلانتری به دلیل جابجایی و ادغام شدن با کلانتری سید رزی،‌  خالی بوده، اما ساختمان را کاملا تخریب کرده بودند و شیشه‌هایش شکسته بود. خانه‌ای را دیدم که گفته می‌شد متعلق به صاحب شرکت رب تبرک است و آنجا مراسم مذهبی برگزار می‌کرده‌اند. آن خانه را هم آتش زده بودند.

 فردای آن روز، بسیاری از آثار تخریب را جمع کرده بودند. نیروها در حال جوش دادن نرده‌های دانشگاه فردوسی بودند. انگار هدفشان این بود که هرچه سریع‌تر ظاهر شهر را به حالت قبل برگردانند.

۱۹ دی ۱۴۰۴

شب دوم (۱۹ دی ۱۴۰۴) خانه یکی از دوستانم در محدوده باهنر بودم. قبل از حرکت و قبل از ساعت ۸  روی پشت‌بام رفتیم تا ببینیم چه خبر است. چیزی دیده نمی‌شد، اما صدای تیر خیلی زیاد بود، هر دو ثانیه یک صدای تیراندازی شنیده می‌شد. تصمیم گرفتیم به حاشیه بلوار وکیل‌آباد برویم.

از سمت خیابان باهنر وارد محدوده کوثر شدیم. حدود ساعت ۸ شب بود و در ابتدا خیابان‌ها نسبتا خلوت به نظر می‌رسیدند. ماشین‌ها در رفت‌وآمد بودند و جمعیت زیادی دیده نمی‌شد. 

وقتی رسیدیم، دیدیم حدود پانصد تا ششصد نیروی موتورسوار مسیر وکیل‌آباد و میدان پارک را بسته‌اند؛ عمدتا روی لباس‌هایشان کلمه «پلیس» نوشته شده بود، اما گروه دیگری هم بودند که لباس شخصی به نظر می‌رسیدند. ظاهرشان با نیروهای رسمی پلیس فرق داشت. 

خیابان‌ها عجیب خلوت بود؛ به نظر می‌رسید همه جمعیت در سمت دیگر بلوار وکیل آباد جمع شده‌اند. به صورت کلی عبور از وسط بلوار به این دلیل که مسیر مترو و گاردریل دارد، آسان نیست. هر چند بخشی از گاردریل‌ها را شب قبل تخریب کرده بودند، اما باز هم به دلیل تسلط نیروهای امنیتی خطرناک بود، اگر از وسط وکیل‌آباد یک نفر می‌خواست پیاده رد شود، موتورها می‌دیدند کسی آمده وسط خیابان، چراغ‌های آن بخش از وکیل‌آباد را هم قطع کرده بودند و فضا تاریک بود، در حالی که سمت دیگر خیابان روشنایی داشت. به یک پل عابر پیاده رسیدیم. آنجا ایستادیم تا تصمیم بگیریم وارد جمعیت آن طرف بشویم یا نه. من به بالای پل رفتم تا شرایط را بسنجم، دوستانم پایین پل منتظر ماندند، تلفن‌ها کار می‌کرد و تماس برقرار می‌شد. تا وسط پل رفتم، ناگهان جمعیتی حدود هزار نفر را دیدم که وسط بلوار وکیل‌آباد شعار می‌دادند و به سمت پل حرکت می‌کردند. چیزی که برایم عجیب بود نظم حرکتشان بود. آن هم در شرایطی که مستقیم به سمت نیروهای مستقر در کوثر می‌رفتند.

در همان لحظه متوجه شدم در زیرگذر پشت جمعیت، نیروهای سرکوب با موتور مستقر شده‌اند که ناگهان به سمت جمعیت حرکت کردند و هم‌زمان تیر هوایی شلیک می‌کردند. نیروهای مسلح چیزی به مردم اخطار نمی‌دادند یا نمی‌گفتند متفرق شوید. چیزی که من دیدم بیشتر حمله، تیراندازی و ایجاد رعب بود تا صحبت یا هشدار مستقیم.

من فورا از پل پایین دویدم. پایین پل یک کوچه باریک بود و جمعیت وحشت‌زده به سمت همان کوچه که عملا تنها راه فرار بود می‌رفتند. در آن شلوغی دوستانم را گم کردم و فقط به این فکر می‌کردم که چگونه خودم را نجات بدهم. احساس کردم وسط یک جنگ قرار گرفته‌ام. واقعا فرقی نمی‌کرد در یک گوشه خلوت بایستی یا داخل جمعیت باشی؛ هیچ جا امن نبود. ناگهان می‌دیدی چند صد نفر از جایی ظاهر می‌شوند، صدای تیراندازی می‌آید و همه شروع به دویدن می‌کنند. وضعیت کاملا غیرقابل‌پیش‌بینی بود.

نیروهای موتورسوار از سمت زیرگذر کوثر وارد شدند و به طرف پل و همان کوچه باریک پیچیدند. در کنار دیوار خانه‌ها در پیاده‌رو ایستاده بودم و مردم از ترس به هم چسبیده بودند؛ بعضی‌ها لباس یا کاپشن نفر جلویی را گرفته بودند. یکی از ترسناک‌ترین صحنه‌هایی را دیدم که هنوز هم در ذهنم مانده است.

در همان لحظه صدای تیراندازی پشت سر هم می‌آمد و چیزی مثل پوکه یا خرده‌های ناشی از شلیک مدام به پشت من برخورد می‌کرد، صدای تیراندازی قطع نمی‌شد. ما در حال فرار بودیم و مردم همدیگر را گرفته بودند تا از هم جدا نشوند. افرادی که پشت سر من بودند، کاپشنم را محکم گرفته بودند. جلوی من هم زنی بود که یک کودک همراهش بود. به نظر می‌رسید آن کودک اصلا نمی‌دانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است. آن زن دست کودک را گرفته بود و او را می‌کشید.

صدای مردی را از پشت سرم می‌شنیدم که فریاد می‌زد: «نترسید، برگردید، هیچ کاری نمی‌توانند بکنند، فرار نکنید.» برای من باورکردنی نبود که کسی در آن شرایط، وسط تیراندازی، با شجاعت چنین حرفی بزند.

همه ما به شکلی عجیب می‌دویدیم؛ تقریبا خم شده و نزدیک زمین، انگار چهارزانو می‌دویدیم، سعی می‌کردیم ارتفاع بدنمان کمتر باشد تا کمتر در معرض گلوله قرار بگیریم. در همان لحظه ناگهان دو صدای شلیک دو گلوله شنیدم و بلافاصله دیدم آن زن و کودک هدف قرار گرفتند. من نمی‌دانم آن گلوله‌ها جنگی بودند یا نوع دیگری، اما خون روی دیوار سمت چپ پاشید. تند تند می‌دویدیم و خیلی تاریک بود، ما داشتیم دنبال هم می‌دویدیم،‌ چیزی که من دیدیم یکدفعه انگار زیر یک نور خون از سمت راست پاشیده شد به سمت چپ که دیوار بود، همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. سرعت دویدن من آن‌قدر زیاد بود که وقتی به آن‌ها رسیدم، عملا از روی بدن آن زن پریدم تا بتوانم فرار کنم، چون تیرباران همچنان ادامه داشت.

بعد از یکی دو ثانیه ناگهان صدای تیراندازی کمتر شد. من برگشتم پشت سرم را نگاه کردم و دیدم مردی با یک کاپشن بزرگ کرم‌رنگ خودش را روی آن زن و کودک انداخته است؛ انگار می‌خواست با بدنش از آن‌ها محافظت کند. در همان لحظه چند موتور را دیدم که دور زدند و دوباره به سمت وکیل‌آباد برگشتند .آن زن بچه‌اش را روی زمین می‌کشید و تکان میخورد و روی زمین می‌خزید و تلاش می‌کرد خودش را به کنار دیوار برساند و تکیه دهد. مرد هم انگار می‌خواست دوباره بلند شود و به آن‌ها کمک کند. این صحنه را فقط در چند ثانیه دیدم، اما هنوز کاملا در ذهنم مانده است.

چیزی که در دست نیروها دیدم کلت بود. صدای تیرها تک‌ تیر بود، ولی مثلا انگار ده نفر دارند چیز (شلیک) می‌کنند موتورها که می‌آمدند من دیدم که مسلسل دست‌شون نبود، اینها کلت دستشون بود،‌ حالا این کلت‌ها چه نوع گلوله‌هایی دارند، واقعا من وارد نیستم ولی این صحنه‌ای بود که من به چشم دیدم و فکر می‌کنم هنوز ساعت ۹ نشده بود، همان اوایلی بود که ما از خانه آمدیم بیرون.

همان زمان درب یک خانه باز شد، احتمالا جزو آخرین نفرهایی بودم که توانستم وارد آن خانه شوم. چیزی که داخل آن خانه دیدم برایم بسیار عجیب و تکان‌دهنده بود. تعداد زیادی زخمی در یک حیاط نشسته بودند؛ به نظر می‌رسید ساچمه خورده بودند. زنی که احتمال می‌دادم صاحبخانه باشد، مدام بین داخل خانه و حیاط رفت‌وآمد می‌کرد. گفتند که او پرستار است،  زخمی‌ها را یکی‌یکی بررسی می‌کرد، بتادین می‌زد و تلاش می‌کرد به آن‌ها کمک کند. من در همان حال پشت در گوش می‌دادم تا بفهمم آیا نیروها هنوز بیرون هستند یا رفته‌اند.

در آن لحظه هزار فکر مختلف به ذهنم می‌آمد؛ اینکه صاحبان این خانه چه کسانی هستند، آیا امن است یا ممکن است ما را تحویل بدهند. حدود ده دقیقه بعد، من و چند نفر دیگر از خانه خارج شدیم.

آن زمان دیگر تلفن‌ها قطع شده بود، دیگر هیچ تماسی وصل نمی‌شد و ما نمی‌توانستیم کسانی را که گم کرده بودیم پیدا کنیم. قرارمان این بود که اگر از هم جدا شدیم، دوباره به خانه دوستم در باهنر برگردیم.

وقتی از آن خانه بیرون آمدم و دوباره به سمت باهنر می‌دویدم، مرد دیگری را دیدم که قبلا نزدیک پل دیده بودمش. او دوباره برگشت و گفت: «نرو، بمان. ما باید حقمان را بگیریم.» وقتی گفتم دارند تیر می‌زنند، جواب داد: «بگذار بزنند.» . به منزل دوستم رسیدم به درب خانه‌ کوبیدم، یک نفر در خانه بود و درب را باز کرد، از دور دو زن را دیدم که با وحشت به سمت خانه می‌دویدند و یک موتور هم از دور به سمت آن‌ها می‌آمد. وقتی درب باز شد، به آن‌ها گفتم سریع داخل شوند. آن‌ها هم مدتی در حیاط نشستند و بعد دوباره رفتند.

بعدتر دوستانم هم برگشتند. آن‌ها وقتی حمله به آن کوچه باریک شروع شد، حدود ده متر جلوتر از من بودند. آن‌ها هم وارد خانه دیگری شده بودند و تعریف می‌کردند که داخل آن خانه هم افراد زخمی زیادی بودند؛ یکی ساچمه به پیشانی‌اش خورده بود، یکی به گلویش. می‌گفتند صحنه‌ها بسیار وحشتناک بوده است. آن‌ها به خاطر حضور نیروها مجبور شده بودند مسیرشان را تغییر دهند و برای همین حدود یک ساعت بعد از من به خانه رسیدند. بعد از دیدن آن صحنه‌ها، ما تا حدود یک ساعت اصلا نمی‌توانستیم با هم صحبت کنیم. واقعا دیدن آن لحظه‌ها برایمان شوکه‌کننده و بسیار ترسناک بود.

آن دو شبی که من در مشهد بودم و چیزهایی که با چشم خودم دیدم، یا روایت‌هایی که از دوستان و اطرافیان شنیدم، برایم بسیار تکان‌دهنده بود. مثلا کسانی که از مناطق دیگر شهر مثل خیابان ساختمان یا طبرسی آمده بودند، تعریف می‌کردند که صبح روز بعد خیابان‌ها پر از خون بوده است. احساس می‌کردم شدت سرکوب به‌مراتب بیشتر شده بود؛ انگار دستور مستقیم برای برخورد شدید صادر شده بود.

در مورد ارتباطات، وضعیت این‌طور بود که تماس تلفنی داخل ایران برقرار می‌شد. ما می‌توانستیم با موبایل با هم تماس بگیریم و تلفن‌های ثابت هم کار می‌کردند، اما ارسال پیامک عملا ممکن نبود. اینترنت به‌طور کامل قطع شده بود و فقط بعضی سایت‌های داخلی مثل فارس، تابناک، ورزش سه یا سایت‌های خدماتی مثل علی‌بابا برای رزرو بلیط پرواز، باز می‌شدند.

وضعیت پس از ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴

روز بیستم، حوالی ظهر، مجبور شدم به سمت احمد آباد بروم. شنیده بودم آنجا هم شب قبل درگیری شدید بوده است. وقتی رسیدم دیدم پل‌های عابر پیاده را آتش زده‌اند، اتوبوس‌ها سوخته‌اند و شهر حالتی شبیه منطقه جنگی دارد. اما هم‌زمان تعداد زیادی نیرو در حال پاکسازی و تعمیر بودند؛ انگار کاملا آماده بودند که بلافاصله شهر را به حالت عادی برگردانند. 

از شب بیستم به بعد، فضای شهر کاملا تغییر کرده بود. ما تصمیم گرفتیم پیاده تا سجاد برویم تا ببینیم اوضاع چطور است، اما قبل از رسیدن، یک خانواده که از سمت مقابل می‌آمدند به ما گفتند نروید، چون در چهارراه بزرگمهر وسیله‌ای شبیه تانک مستقر کرده‌اند و از مردم بازجویی می‌کنند که کجا می‌روند و چرا در خیابان هستند. 

وقتی از مسیر دیگری وارد سجاد شدیم، فضا کاملا خالی بود؛ مغازه‌ها تعطیل بودند و تقریبا هیچ‌کس در خیابان دیده نمی‌شد. همان‌جا بود که احساس کردم حکومت در آن دو شب تا جایی که توانسته سرکوب و فضای رعب و وحشت ایجاد کرده است؛ به‌طوری که تصور نمی‌کردم اگر برای شب‌های بعد هم فراخوانی داده می‌شد، مردم دیگر جرات حضور گسترده در خیابان را داشته باشند. 

بانک‌ها هم در چند نقطه آسیب دیده بودند. چیزی که برای من جالب بود سرعت بازسازی و تعمیرات بود. یک روز ظهر، احتمالا نوزدهم یا بیستم، از کنار شعبه بانک ملی و بانک ایران زمین در سجاد رد می‌شدم. دیدم تمام دوربین‌های مداربسته بانک را شکسته بودند و کارکنان داشتند دوربین‌های جدید نصب می‌کردند. درب‌های ضد سرقت آسیب‌ دیده را هم تعویض می‌کردند.  

 نکته‌ای که برایم خیلی تکان‌دهنده بود این بود که از حدود بیست‌ویکم یا بیست‌ودوم به بعد، در خیابان‌ها، روی شیشه ماشین‌ها عکس جوان‌هایی را می‌دیدم که کشته شده بودند. روی بعضی از آن‌ها نوشته شده بود «جوان ناکام». همچنین در محله‌هایی مثل سجاد، تقریبا در هر چند کوچه یک پارچه مشکی دیده می‌شد. 

تماس با خارج از کشور برای چند روز کاملا قطع بود. حدود چهار یا پنج روز بعد، خبردار شدم که تماس خارجی دوباره برقرار شده است.

خروج از ایران چند روز بعد از اعتراضات: 

من چند روز بعد از اعتراضات به تهران رفتم که از طریق تهران، از ایران  خارج شوم. چون پرواز داشتم فقط یک شب در تهران بودم.

در تهران اطراف فرودگاه مهرآباد فضا امنیتی بود. وقتی از فرودگاه بیرون آمدم و سوار تاکسی شدم، حدود ده تا دوازده خودروی نیروهای ویژه را دیدم؛ ماشین‌هایی که ظاهر نظامی داشتند. همان‌جا دیدم که یکی از ماشین‌ها را به‌صورت رندوم نگه داشتند. از راننده تاکسی پرسیدم و او گفت این نیروها همه جای تهران حضور دارند و مدام ماشین‌ها را متوقف می‌کنند، سوال می‌پرسند و بازرسی انجام می‌دهند. من شخصا در آن شب متوقف نشدم و تلفن همراهم را هم بررسی نکردند، اما نیروها مسلح بودند و درست در خروجی پارکینگ فرودگاه مهرآباد مستقر شده بودند.

یک روز بعد از ایران خارج شدم.

ـــــــــ

پیش‌زمینه اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴
(این پیش‌زمینه بر اساس اطلاعات اولیه شروع اعتراضات تهیه شده و در اولین فرصت به‌روز رسانی خواهد شد.)
در تاریخ ۷ دی ۱۴۰۴، بازاریان بازار بزرگ تهران در اعتراض به وخامت شرایط اقتصادی کشور دست به اعتصاب زدند. این اعتراض‌ها در پی کاهش سریع ارزش ریال ایران در برابر دلار آمریکا ـ که تا اواخر دسامبر به پایین‌ترین سطح تاریخی خود رسید ـ همراه با تورم بالا شکل گرفت. تا ۹ دی، اعتراض‌ها به نیمی از استان‌های ایران گسترش یافت، از جمله البرز، خوزستان، فارس، همدان، کرمانشاه، خراسان رضوی، آذربایجان غربی، هرمزگان، چهارمحال و بختیاری، مرکزی، اصفهان، زنجان و یزد. بر اساس گزارش هرانا ، تا پانزدهمین روز اعتراض‌ها، تجمعات اعتراضی دست‌کم در ۵۸۵ نقطه در ۱۸۶ شهر و در تمامی ۳۱ استان ایران برگزار شده بود. 
اگرچه مشکلات اقتصادی در ابتدا جرقه این اعتراض‌ها را زد، اما مطالبات معترضان به‌تدریج به درخواست‌هایی برای پایان دادن کامل به حکومت دینی گسترش یافت. در چندین شهر شعارهایی چون «مرگ بر خامنه‌ای» ثبت شد، همچنین «مرگ بر دیکتاتور»، «ما جمهوری اسلامی نمی‌خواهیم»، «می‌میریم، ایران را پس می‌گیریم» و «جاوید شاه».
تا پایان هفته نخست اعتراض‌ها، واکنش مقام‌های ایرانی به خشونت کشیده شد. شبکه ABC نخستین مورد کشته شدن یک معترض را در اول ژانویه مستند کرد. در  ۱۸ دی ۱۴۰۴، دولت ایران قطع سراسری اینترنت را اعمال کرد. در حوالی ۲۰ دی  و هم‌زمان با این قطعی اینترنت، تصاویر و ویدئوهایی از اجساد ده‌ها نفر در یک سردخانه موقت در مرکز پزشکی قانونی کهریزک تهران به‌صورت آنلاین منتشر شد. شهادت‌هایی که ABC به دست آورده نشان می‌دهد نیروهای امنیتی از مسلسل و دیگر انواع مهمات جنگی علیه معترضان استفاده کرده‌اند. همچنین گزارش شده است که به معترضان از ناحیه قلب، گلو یا سر شلیک شده است. در موارد دیگر، معترضان با ساچمه‌های تفنگ شکاری (ساچمه پرندگان) از ناحیه چشم‌ها و اندام تناسلی هدف قرار گرفته‌اند.
به دلیل تداوم قطع اینترنت، تا زمان نگارش این گزارش در ۲۶ دی ۱۴۰۴، تعیین تعداد دقیق کشته‌شدگان دشوار است، اما برآوردهای اولیه از تلفات بسیار بالا حکایت دارد؛ دست‌کم چند صد نفر و احتمالاً هزاران نفر کشته شده‌اند. در این مقطع، به نظر می‌رسد شدت و دامنه فعالیت‌های اعتراضی نیز کاهش یافته است.
اظهارات رسمی در آغاز اعتراض‌ها متفاوت بود. مسعود پزشکیان، رئیس‌جمهور ایران، در ۲۶ دی ۱۴۰۴ اعلام کرد که به وزیر کشور دستور داده است «برای رسیدگی به مطالبات مشروع معترضان، با نمایندگان آنان وارد گفت‌وگو شود». در واکنش به گزارش‌ها درباره کشته شدن معترضان به دست نیروهای امنیتی، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، در ۱۱ دی ۱۴۰۴۶ در شبکه تروث سوشال نوشت: «اگر ایران به‌طور خشونت‌آمیز معترضان مسالمت‌جو را بکشد… ایالات متحده به کمک آن‌ها خواهد آمد. ما کاملاً آماده‌ایم و در حالت آماده‌باش هستیم».
در خطبه‌های نماز جمعه ۱۳ دی، آیت‌الله علی خامنه‌ای گفت: «مسئولان باید با معترضان صحبت کنند»، اما افزود: «اغتشاشگران باید سر جای خود نشانده شوند». در ۱۵ دی، غلامحسین محسنی‌اژه‌ای، رئیس قوه قضائیه ایران، اعلام کرد که حکومت هیچ‌گونه «مماشاتی» با معترضان نخواهد داشت و خواستار تسریع روندهای قضایی شد. رضا پهلوی، فرزند تبعیدی آخرین شاه ایران، نیز چندین بیانیه صادر کرد که بازتاب‌دهنده اظهارات رئیس‌جمهور ترامپ درباره در راه بودن کمک خارجی بود و برای ۲۰ و ۲۱ دی خواستار اعتصاب‌ها و تجمعات بیشتر شد و گفت: «هدف ما دیگر صرفاً آمدن به خیابان‌ها نیست؛ هدف، آماده شدن برای تصرف مراکز شهرها و در دست گرفتن آن‌هاست».
در ۱۶ دی ۱۴۰۴ غلامحسین اژه‌ای، رئیس وقت قوه قضائیه در «چهاردهمین جلسه قرارگاه انتظامی امام علی» با اشاره به تشکیل «شعب ویژه» برای رسیدگی «سریع و قاطع» به پرونده معترضان، اعلام کرد که قضات مجرب مامور رسیدگی «مستقیم و میدانی» به این پرونده‌ها شده‌اند. او با متهم کردن کشورهای خارجی به حمایت مستقیم از معترضان، مدعی شد که معترضان دیگر نمی‌توانند ادعا کنند «فریب خورده‌اند» و تصریح کرد که برخلاف سال‌های گذشته، برای متهمان این پرونده‌ها «هیچ ارفاقی» در نظر گرفته نخواهد شد. در همین روز رئیس وقت قوه قضائیه در جلسه «شورای عالی قوه قضائیه» همچنین دستور به تسریع رسیدگی به پرونده متهمان مربوط به اعتراضات داد و گفت: «در مرحله دادسرا پرونده‌های روشن را خیلی معطل نکنیم، دادگاه‌ها هم همینطور. از همین الان شعبه یا شعباتی را برای بحث اغتشاشات اخیر اختصاص دهیم. تاخیر و تعلل صورت نگیرد؛ اینگونه نباشد که برای عنصر اغتشاشگری که جرائم دیگری نیز در خلال آشوب‌ها مرتکب شده، شش ماه بعد رای صادر شود؛ این امر فاقد بازدارندگی خواهد بود.»
در ۲۰ دی، رئیس‌جمهور پزشکیان گفت «اغتشاشگران» عوامل خارجی هستند و اظهار داشت: «این افراد هم در داخل و هم در خارج از کشور آموزش دیده‌اند. تروریست‌های خارجی را برای به آتش کشیدن مساجد، بازارها و فضاهای عمومی وارد کرده‌اند. آن‌ها با سلاح مردم را کشته‌اند، برخی را سوزانده و عده‌ای دیگر را سر بریده‌اند. واقعاً چنین جنایاتی کار مردم ما نیست.» در همان روز، بیانیه‌ای که از سوی هیئت دولت ایران منتشر شد، «رژیم صهیونیستی و آمریکا‌ی جنایتکار» را به «تحریک آشوب» از طریق «به‌کارگیری مزدوران و تروریست‌ها در سراسر کشور برای حمله به شهروندان عزیز ما و به شهادت رساندن شمار زیادی از آنان» متهم کرد.
در ۲۲ دی، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، بار دیگر از معترضان خواست به اعتراض‌ها ادامه دهند و در تروث سوشال نوشت: «میهن‌پرستان ایرانی، به اعتراض ادامه دهید — نهادهای خود را تصرف کنید!!! نام قاتلان و آزار دهندگان را حفظ کنید. آن‌ها بهای سنگینی خواهند پرداخت» و افزود: «کمک در راه است». در مصاحبه‌ای با شبکه فاکس‌نیوز آمریکا در ۲۳ دی، عباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران، گزارش‌ها درباره کشته شدن هزاران معترض به دست نیروهای امنیتی را «اغراق‌آمیز» خواند و گفت شمار جان‌باختگان «فقط چند صد نفر» بوده است.
دفتر ریاست جمهوری ایران در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ فهرستی از مشخصات ۲۹۸۶ جانباختگان اعتراضات را منتشر کرد. این فهرست در ۱۴ بهمن به ۳۰۳۸ نفر افزایش یافت. (ایرنا، ۲۰ بهمن ۱۴۰۴) دولت ایران در بیانیه‌ای تاکید کرد که این فهرست « با تجمیع اسامی که توسط پزشکی قانونی کشور تهیه و با سامانه سازمان ثبت احوال تطبیق داده شده است. علت اختلاف ۱۳۱ نفر، با آمار اعلام شده قبلی مربوط به مجهول الهویه بودن تعدادی افراد و مغایرت در ثبت شناسه ملی تعدادی از جانباختگان با سامانه ثبت احوال بوده است که به محض اصلاح در فهرست تکمیلی ارائه خواهد شد.» در زمان انتشار این لیست، فهرست در حال تکمیل بنیاد برومند شامل نامهایی بود که در فهرست دولت یافت نمی‌شدند. مجموعه فعالان حقوق بشر نیز گزارش کرده بود که تعداد بیش از ۶۰۰۰ جانباخته مستند کرده است. 
_______
*اظهارات دونالد جی. ترامپ در ۱۲ تا ۱۴ دی ۱۴۰۴:
«اگر ایران به سوی معترضان مسالمت‌جو شلیک کند و آنها را به خشونت بکشد — که این شیوه همیشگی آنهاست — ایالات متحده آمریکا به کمک آنها خواهد آمد. ما کاملاً آماده و مهیای اقدام هستیم. از توجه شما به این موضوع سپاسگزارم!
رئیس‌جمهور دونالد جی. ترامپ.»(۱۲ دی ۱۴۰۴ | تروث سوشال)
«اوباما دو دهه پیش در حمایت از معترضان آزادی‌خواه ایران شکست خورد، اما ترامپ اکنون آن اشتباه را جبران کرده است.»(۱۳ دی ۱۴۰۴ | تروث سوشال)
«بررسی خواهیم کرد. ما اوضاع را بسیار از نزدیک زیر نظر داریم. اگر آنها شروع به کشتن مردم کنند، همان‌طور که در گذشته انجام داده‌اند، فکر می‌کنم با واکنش بسیار سخت ایالات متحده روبه‌رو خواهند شد.»(۱۴ دی ۱۴۰۴ | گفت‌وگوی کوتاه با خبرنگاران در هواپیمای ایر فورس وان)