بنیاد عبدالرحمن برومند

برای حقوق بشر در ایران

https://www.iranrights.org
ترویج مدارا و عدالت به کمک دانش و تفاهم
قربانیان و شاهدان

شهات‌نامه بهنام امجدی

بنیاد عبدالرحمن برومند
۷ خرداد ۱۴۰۵
مصاحبه

این شهادت‌نامه بر اساس مصاحبه‌ای که بنیاد عبدالرحمن برومند در تاریخ ۶ بهمن۱۴۰۴ انجام داده، تهیه شده است.

من بهنام امجدی هستم، متولد تهران و ۳۸ سالمه. مدیر فروش در حوزه‌ی  FMCG، یعنی کالاهای مصرفیِ پرمصرف هستم و در لاین فروشگاه‌های زنجیره‌ای کار میکنم.

هفته‌ قبل [از فراخوان] برای دیدن نامزدم که ساکن ترکیه‌ست به این کشور سفر کردم؛ قرار بود چهار یا پنج روز بیشتر نمانم بنابراین در زمان اعتصاب بازار، من در ترکیه بودم.  پیش از فراخوان شاهزادهبه ایران بازگشتم. پس از ورود به تهران، چند روزی کار داشتم و قرار بود بعد از آن به اصفهان بروم.

شرکت در تجمعات ۱۶ و ۱۷ دی

روز سه‌شنبه مردم در خیابان بودند، اما ما نتوانستیم برای شرکت در تجمعات بیرون برویم. قرار بود یکی از دوستان‌مان هماهنگ کند تا همگی با هم برای اعتراضات بیرون برویم، اما آن‌قدر دیر شد که وقتی به محل رسیدیم، بیشتر مردم به خانه‌هایشان بازگشته بودند و جمعیت به‌طور چشمگیری کم شده بود.

روز چهارشنبه رفتم سمت نازی‌آباد. خیلی شلوغ بود و مردم زیادی بیرون بودند. تجمعات خیلی خوب بود. من واقعا کیف می‌کردم از دیدن این‌که همه قشری بیرون بودند؛ پیرزن و پیرمرد، جوان‌ها، و حتی خانمی را دیدم که بچه نوزادش را با کالسکه آورده بود بیرون. واقعا حس می‌کردم اتحاد مردم خیلی بالاست و من کمتر چنین اتحادی دیده بودم، ولی چون دیر رسیدم، زمانی بود که داشت کم‌کم خلوت می‌شد. آن‌جا بیشتر نیروی انتظامی بودند؛ گاردی‌های نیروی انتظامی حضور داشتند. نیروهای سپاه را خیلی کم دیدم و بسیج را حتی کمتر. چهارشنبه شب اصلا سپاهی ندیدم؛ نیروی انتظامی زیاد بودند. لباس مشکی داشتند، کلاه داشتند، هم پیاده بودند و هم موتورسوار. در آنجا تیراندازی ندیدم، ولی مردم را کتک می‌زدند. مردم وقتی می‌دیدند خبری نیست یا نیروها به سمت‌شان نمی‌آیند، با دل و جرات جلو می‌رفتند، اما بعد نیروها دوباره حمله می‌کردند. بعضی جاها موتورسوارها از پشت هم می‌آمدند؛ انگار با هم در ارتباط بودند. شاید نیروها عقب می‌کشیدند تا مردم جلو بیایند و بعد یک‌هو از سمت میدان، پنج شش تا موتور می‌آمدند و از پشت گاز اشک‌آور می‌زدند و به صف اول حمله می‌کردند. چهارشنبه خیلی‌ها را بازداشت کردند، ولی آن روز من نیروهای سپاه را به چشم ندیدم. البته دیر هم رسیده بودم،.

فراخوان شاهزاده رضا پهلوی و شرکت در تجمعات ۱۸ و ۱۹ دی 

پنجشنبه که فراخوان شاهزاده اعلام شد، دیگر بی‌نهایت شلوغ شد. من رفته بودم سمت آریاشهر و بلوار فردوس. از سمت ستاری، اگر آیت‌الله کاشانی را حساب کنید، تا میدان صادقیه پر از آدم بود. بلوار فردوس هم که موازی آیت‌الله کاشانی است، از ستاری تا میدان صادقیه دقیقا همین وضعیت را داشت. یعنی هر دو مسیرِ منتهی به صادقیه پر از جمعیت بود. ما از ساعت هشت رفتیم خانه دخترخاله‌ام که در بلوار فردوس است و قرار گذاشته بودیم همگی با هم بیرون بیاییم. ساعت هشت و نیم که رسیدیم، باورمان نمی‌شد این حجم از جمعیت را می‌بینیم. خود ما حدود بیست تا بیست‌وپنج نفر بودیم. بعد به بقیه دوست‌هایمان هم زنگ زدیم و آن‌ها هم از محله‌های مختلف همین را می‌گفتند: همه‌جا تجمع بود. دوستانم از شهران زنگ می‌زدند و می‌گفتند از شهرانِ بالا تا فلکه اول، که می‌شود اتوبان همت، آدم زیاد بوده و شلوغی دقیقا در همه جا یکسان بوده است.

پنجشنبه شب، در محدوده صادقیه، آیت‌الله کاشانی و بلوار فردوس، برای متفرق کردن مردم گاز اشک‌آور زیادی انداختند. بمب‌های صوتی هم زیاد پرتاب می‌کردند. من حتی یکی از پوکه‌هایش را پیدا کردم. پسرعمویم آن را برداشت و می‌خواست با خودش به ترکیه ببرد، اما از ترس، خودمان آن را دور انداختیم. حتی عکس هم نگرفتیم، چون می‌ترسیدیم در فرودگاه گوشی‌هایمان را بگردند و عکس‌ها را ببینند.

بلوار فردوس خیابان شرقی‌ـ‌غربی است با تقاطع‌های زیاد و کوچه‌پس‌کوچه‌های خیلی زیاد که کوچه‌ها به هم راه دارند. موتورسوارها گروه‌گروه می‌آمدند؛ هر گروه حدود ده تا بیست نفر بود. از چند صد متر یا حتی یک کیلومتر پایین‌تر، دو تا گاز اشک‌آور به سمت بالا می‌زدند تا مردم را متفرق کنند، بعد گاز می‌دادند می‌رفتند و از مسیر بعدی دوباره همین کار را تکرار می‌کردند.

در بلوار فردوس بیشتر لباس‌ها، لباس سپاه بود. لباس مشکی نیروی انتظامی و این‌ها نبود؛ عمدتا لباس سپاه بود. حتی قبل از شروع تجمع هم، من از سمت ستاری با ماشین راه افتادم که بروم خانه دخترخاله‌ام و ماشین را در پارکینگ بگذارم. حدود ساعت پنج یا شش بعدازظهر بود. از همان موقع مشخص بود که از شلوغی پنجشنبه غافلگیر شده بودند، چون فکر نمی‌کردند این همه آدم بیرون بیاید. واقعیتش ما خودمان هم غافلگیر شده بودیم.

جمعیت آن‌قدر زیاد بود که ما حتی نرسیدیم به میدان صادقیه ببینیم دقیقا چه خبر است. دوستانم که در ضلع شمالی میدان صادقیه، به سمت پونک بودند، روز بعد تعریف می‌کردند که آنجا تیراندازی شده؛ هم تیر جنگی و هم با تفنگ‌های ساچمه‌ای.ما در ضلع غربی بودیم. ضلع شرقی هم به سمت ستارخان می‌رفت. در سمت ما بیشتر از تفنگ ساچمه‌ای و بمب‌های صوتی ساچمه‌دار استفاده می‌کردند؛ بمبی که وقتی می‌ترکید، پر از ساچمه پخش می‌شد و بی‌هدف شلیک می‌کردند. صدایش هم خیلی زیاد بود. یک بار کنار مغازه‌ای با کرکره پایین ایستاده بودم؛ وقتی بمب ترکید، کرکره از شدت موج تکان خورد. صدایش را اگر بخواهم تصور کنم، مثل نارنجک‌های چهارشنبه‌سوری بود، اما سه چهار برابر بیشتر و همراه با پخش ساچمه.

آن موقع تلفن‌ها کار می‌کرد. بعد از شلوغی پنجشنبه، برای صبح جمعه با هم صحبت می‌کردیم، چون تلفن‌ها تا حدود ساعت یک و نیم قطع شده بود. یعنی تقریبا از دوازده یا دوازده و نیم شب به بعد دوباره تلفن آزاد می‌شد، اما ارسال پیامک قطع بود و اینترنت هم قطع بود. این وضعیت مربوط به جمعه بود و همه داشتند توضیح می‌دادند که پنجشنبه چه خبر بوده و چقدر شلوغ بوده، و می‌گفتند جمعه شب هم بیرون بیایید.

جمعه هم دوباره از ساعت هشت رفتیم بیرون، همان منطقه و همان کوچه، چون خانه دخترخاله‌ام همان‌جا بود و قرارها هم همان‌جا گذاشته شده بود. ما در واقع پانزده شانزده نفر بودیم، اما اکیپ‌مان تقریبا بیست نفر می‌شد. قرار بود بعضی از دوست‌ها هم اضافه شوند، چون هرکدام دوست و رفیق خودشان را داشتند. محله ما غرب تهران بود؛ بعضی‌ها در ضلع شمالی میدان صادقیه بودند، بعضی سر سازمان آب، مرزداران و پونک بودند. ما در بخش غرب میدان صادقیه بودیم که می‌شد بلوار فردوس.

ماشین را در پارکینگ خانه دخترخاله‌ام می‌گذاشتیم. همه گوشی‌هایمان را داخل ماشین می‌گذاشتیم و مدارک شناسایی را هم همان‌جا می‌گذاشتیم تا هیچ‌چیز همراهمان نباشد. نه می‌توانستیم عکس و فیلم بگیریم و نه گوشی همراه داشتیم. قبل از فیلتر شدن اینستاگرام گفته بودند گوشی‌ها را می‌گیرند، استوری‌ها را نگاه می‌کنند و پرونده‌سازی می‌کنند، برای همین هیچ‌کس گوشی تلفن همراه خود نداشت. با هم قرار می‌گذاشتیم که یک ساعت یا دو ساعت بعد، در یک نقطه مشخص همدیگر را ببینیم و اگر گم شدیم، دوباره جلوی در خانه جمع شویم.

حدود ساعت پنج یا شش بعدازظهر که راه افتادم به سمت خانه دخترخاله‌ام و قرار بود ساعت هشت بیرون برویم، یک خانواده را دیدم که در پیاده‌رو راه می‌رفتند؛ سه چهار خانم سن‌بالا و دو آقا، همه ماسک زده و لباس مشکی پوشیده بودند. موتوری‌های سپاه ایستاده بودند و با باتون می‌زدندشان و داد می‌زدند: «برو خونه! اینجا وای نایستا! برو خونه!» مرد خانواده جلو پریده بود که از خانواده‌اش دفاع کند. این‌ها از همان یک یا دو کیلومتر مانده به صادقیه داشتند ترس می‌انداختند توی جان مردم. این اتفاق‌ها حدود ساعت شش عصر می‌افتاد، در حالی که فراخوان برای ساعت هشت بود. مردم از ساعت شش بیرون آمده بودند قدم بزنند؛ گفته بودند بیرون بیایید، قدم بزنید، بستنی بخورید و راه بروید. اما همین هم بهانه می‌شد که داد و بیداد راه بیندازند و باتون بزنند تا بقیه ببینند، بترسند و برگردند.

با همه این کارها، شلوغی جمعه از حدود ساعت نه شروع شد؛ نه یا نه و نیم. شلوغی‌اش از پنجشنبه هم بیشتر بود و اتحاد مردم بهتر و قوی‌تر شده بود.

به خاطر شنیده‌ها و چیزهایی که دیده بودیم، برای جمعه خیلی مجهزتر آمده بودیم. دو تا شلوار پوشیده بودیم؛ یک شلوار کتان ضخیم و زیرش شلوار پشمی. تی‌شرت و لباس پوشیده بودیم و بعد هم کاپشن. کلاه هم گذاشته بودیم. در تمام اتفاق‌هایی که جمعه افتاد، فضای اعتراض کاملا مسالمت‌آمیز بود. من واقعا ندیدم کسی بخواهد خرابکاری کند یا جایی را بشکند. تنها کاری که بعضی‌ها انجام می‌دادند، که به نظر من هم خرابکاری نبود، این بود که سطل‌های زباله را جلو می‌آوردند برای دفاع، یا آتش کوچک درست می‌کردند تا دود ایجاد شود و اثر گاز اشک‌آور کمتر شود.

آمادگی نیروهای سرکوب از ساعت دو یا سه بعدازظهر شروع شده بود. قبلا دور میدان صادقیه، میدان کاج، میدان پونک و این میدان‌ها، گاردی‌ها می‌نشستند و صد تا موتور می‌آمد و می‌ایستاد. اما جمعه، چون شلوغی پنجشنبه را دیده بودند، از یک کیلومتر مانده به صادقیه، چهارراه به چهارراه، گروه‌های سپاه مستقر بودند. دور میدان صادقیه گاردی‌ها و نیروی انتظامی بودند و از سپاه و بسیج هم نیرو آورده بودند تا جلوی تجمع را بگیرند. من از سال ۸۸ که به چشم دیده بودم، یادم نمی‌آید این‌طوری باشد که از یک کیلومتر قبل، سر هر خیابان ده نفر یا بیست نفر بگذارند.

در همان شب، از بین جمعیتِ خودمان، لباس‌شخصی‌هایی را دیدم که مردم را تشویق می‌کردند به سمت نیروها بروند. در خود بلوار فردوس هم لباس‌شخصی‌هایی را دیدم که بین خودمان خط می‌دادند که چه کار کنید و چه کار نکنید.

کوچه‌پس‌کوچه‌های بلوار فردوس خیلی زیاد است. مردم هجوم می‌بردند که از بلوار فردوس بروند سمت صادقیه. یک خیابان ولیعصر هم آنجا هست. من داد می‌زدم و می‌گفتم: «آقا چرا دارید می‌رید بالا؟» و می‌گفتم از کوچه‌ای که به بیمارستان ابن‌سینا می‌خوره بروید. می‌گفتم اگر از این طرف نرویم، از پشت می‌آیند و گاز اشک‌آور می‌زنند. خیلی‌ها موافق بودند، اما خیلی‌ها هم مخالف بودند. یک پسر را دقیق زیر نظر داشتم که تکان نمی‌خورد و مدام داد می‌زد: «نه، بیایید بریم بالا! برید بالا!» من می‌گفتم این کار غیرمنطقی است و داریم با جان خودمان و زن و بچه‌مان بازی می‌کنیم. یک گروه سه چهار نفره هم بودند که مدام می‌گفتند: «بیایید این‌ور، بیایید این‌ور.»

من می‌گفتم ما که نیامده‌ایم جنگ کنیم؛ آمده‌ایم اعتراض کنیم، پس باید درست جلو برویم. اگر هم قرار است بزنند، حداقل باید کاری کنیم که نتوانند راحت آسیب بزنند. دقیقا همان اتفاقی که می‌گفتم افتاد. من می‌گفتم از خیابان ولیعصر به بلوار فردوس نرویم؛ همین کوچه‌ها باز هم تهش به فردوس می‌خورد و دوباره به هم می‌رسد، چرا می‌رویم بالا؟ ولی آن‌ها گفتند نه.

من معتقدم اگر آن جمعیتی که در خیابان ولیعصر می‌دیدم مستقیم به سمت ابن‌سینا می‌رفتند، نیروها نمی‌توانستند از پشت ما را قیچی کنند. اما آن‌ها می‌گفتند خیابان اصلی شلوغ شود و کوچه‌ها آزاد بماند تا موتوری‌ها از پشت بیایند و گاز اشک‌آور بزنند و تیر بزنند و بمب‌های صوتی ساچمه‌ای پرتاب کنند. دقیقا هم همین اتفاق افتاد. وقتی موتوری‌ها آمدند، من پریدم و با سه چهار نفر دویدیم به سمت کوچه عقبی. بعضی از دوستانم هم حرف ما را گوش نکردند. در آن شلوغی، حتی اگر ده یا بیست نفر هم بودیم، نهایتا سی ثانیه تا یک دقیقه همدیگر را می‌دیدیم؛ بعد از آن گم می‌شدی و هیچ‌کس، هیچ‌کس را نمی‌دید.

من برگشتم به سمت کوچه عقبی و همان‌طور که گفتم، موتوری‌ها از سمت بلوار فردوس گاز اشک‌آور زدند و بمب‌های ساچمه‌دار هم پرتاب کردند. یکی دو تا را هم به سمت کوچه ما پرت کردند، چون خیلی‌ها به داخل کوچه دویده بودند. تنها کاری که من می‌کردم این بود که گاز اشک‌آورها را برمی‌داشتم و با اینکه مشکل ریه دارم، فقط نفسم را حبس می‌کردم و گاز را برمی‌داشتم و به سمت خودشان پرت می‌کردم تا داخل کوچه نیاید.

مردمی که داخل کوچه دویده بودند، خدا را شکر درِ خانه‌ها باز بود. هر دری که باز بود، مردم داخل می‌رفتند؛ فرقی نمی‌کرد خانه‌شان دو تا جلوتر باشد یا دو تا عقب‌تر. چون شلوغی خیلی زیاد بود، نیروها جرات نمی‌کردند وارد کوچه شوند. آن‌ها سر تقاطع‌ها می‌ایستادند و به سمت بالا و پایین و چپ و راست گاز اشک‌آور می‌انداختند، بمب صوتی پرتاب می‌کردند، ساچمه‌ای می‌زدند و دوباره مردم را پراکنده می‌کردند تا مردم به هم نرسند و اتحاد نداشته باشند. یعنی هدف‌شان این بود که مردم به هم نچسبند. جرات نمی‌کردند وارد کوچه‌ها شوند و فقط سر تقاطع‌ها می‌ایستادند.

با این‌که می‌گویم اتحاد وجود داشت، اما هیچ‌کس به هیچ‌کس اعتماد نداشت. همان لحظه‌ای که من گاز اشک‌آور را برمی‌داشتم و پرت می‌کردم، یک موتوری کنارم بود که یک کوکتل مولوتوف دستش داشت. گفت: «بیا بشین، بیا بشین بریم بندازیم.» اما از قبل توی گوشمان کرده بودند که سوار موتور غریبه نشوید؛ ممکن است شما را تحویل نیروهای سرکوب بدهد. من دو به شک بودم که سوار بشوم یا نه. همان موقع دوباره گاز اشک‌آور انداختند و آن موتوری رفت و دیگر ندیدمش و اصلا هم داخل کوچه نیامد.

فضای کلی این‌طوری بود که همه مشکی پوشیده بودند، ماسک زده بودند و هیچ‌کس چهره کسی را نمی‌دید. وقتی موتوری‌ها رد می‌شدند، همه استرس داشتند که نکند تیراندازی کند. صورت‌ها همه پوشیده بود. ما نمی‌دانستیم بسیجی بین‌مان هست، اطلاعاتی بین‌مان هست یا سپاهی هست یا نه؛ چون شبیه ما لباس پوشیده بودند و همه شبیه هم بودیم.

این اتفاق‌ها دوباره سر چهارراه مخابرات هم افتاد. گاز اشک‌آور انداختند و مردم را پخش کردند. اتحاد مردم خیلی بالا بود. پنجشنبه حکومت از این حجم جمعیت غافلگیر شده بود و ما خودمان هم غافلگیر شده بودیم. جمعه تعداد مردم خیلی بیشتر بود، اما این‌ها از قبل آماده بودند که نگذارند مردم به هم برسند و آن‌ها را پراکنده کنند.

بعد از گاز اشک‌آورِ چهارراه مخابرات که مردم پخش شدند، بعضی‌ها رفتند پایین، بعضی‌ها رفتند سمت صادقیه، بعضی‌ها رفتند داخل خانه‌ها و بعضی‌ها هم رفتند سمت ستاری. ما هم داشتیم می‌رفتیم سمت آیت‌الله کاشانی. با هم قرار گذاشته بودیم هر یک ساعت یا دو ساعت، ساعت را نگاه کنیم و مثلا ساعت ده برگردیم خانه تا همدیگر را چک کنیم؛ این‌که چه کسی سالم است، چه کسی سالم نیست و چه کسی کجاست.

من از سمت آیت‌الله کاشانی، همراه همان جمعیت زیاد، می‌آمدم که همان پسری که به او شک داشتم را دیدم. کلاه داشت، تیپش تیپ خودمان بود، ماسک زده بود و داد می‌زد: «بیایید این‌ور! این‌ور امنه!» آن‌طرفِ بلوار آیت‌الله کاشانی بود و یک پمپ بنزین هم آن‌جا قرار داشت. بعضی‌ها می‌گفتند نه، مستقیم می‌رویم سمت صادقیه. بعضی‌ها هم رفتند سمت پمپ بنزین.

وقتی همه می‌دویدند و آن پسر داد می‌زد «اینجا امنه»، من تا وسط بلوار رفتم. پشت پمپ بنزین یک محوطه آتش‌نشانی و خدمات اضطراری برای برف و این چیزها بود. وقتی آن‌طرف را نگاه کردم، دیدم حداقل ده تا پانزده موتوری آن‌جا هستند؛ موتوری‌های سرکوبگر. همان‌جا داد زدم: «نروید آن‌ور! نروید آن‌ور! این اطلاعاتیه!» اما مردم تا وسط رفته بودند. موتوری‌ها آمدند و شروع کردند به زدن. ما فقط می‌دویدیم. ساعت حدود نه و نیم یا ده شب بود.

بعد از آن، از خیابان قبادی، آیت‌الله کاشانی و فردوس، فرار کردیم و رفتیم سمت خانه. وقتی رسیدیم، دیدیم یکی از دوست‌هایمان نیست. کمی صبر کردیم و رسید. بعد دوباره یکی دیگر نبود. هرچه منتظر ماندیم، نیامد؛ همان شوهر دخترخاله‌ام. قرارمان این بود که تا ساعت ده یا ده و نیم، هر جا هستیم برگردیم خانه دخترخاله‌ام و همدیگر را خبر کنیم، چون گوشی همراهمان نبود. برگشتیم خانه و دیدیم یکی دو نفر نیستند. ده دقیقه، یک ربع منتظر شدیم، اما شوهر دخترخاله‌ام نیامد. بعد گروه‌بندی کردیم که برویم دنبالش.

یک ماشین شدیم. دوستم و همسرش جلو نشستند و من و یکی از دوستانم عقب نشستیم. رفتیم به سمتی که آخرین بار شوهر دخترخاله‌ام را آنجا دیده بودم. از بلوار فردوس، سر خیابان قبادی رفتیم بالا، اما دیدم کسی آنجا نیست. از دور، نزدیک میدان صادقیه، لیزر گروه‌های سرکوب را می‌دیدیم. گفتیم احتمالا اینجا حمله کرده‌اند و مردم پخش شده‌اند. برگشتیم پایین و از کوچه پایینی رفتیم چهارراه عقب‌تر. آنجا مردم بودند. گفتم ماشین را همین‌جا نگه دار، من بروم ببینم هست یا نه. دخترش سیزده چهارده ساله بود و حدود یک ساعت از او خبر نداشت و فقط گریه می‌کرد.

با یکی از دوستانم دویدیم و رفتیم بالا، اما خبری نبود. تا به خودمان آمدیم و خواستیم بجنبیم، کم‌کم خلوت شده بود. ساعت تقریبا یازده شب بود. موتوری‌ها همان‌طور که گفتم، سر چهارراه می‌آمدند و به بالا و پایین گاز اشک‌آور و ساچمه می‌زدند. ما فکر می‌کردیم مثل همیشه دو تا نارنجک می‌زنند و می‌روند چهارراه بعدی، اما آنجا خلوت شده بود. همین که داشتند می‌آمدند، مردم فرار می‌کردند، اما این بار وارد خیابان شدند؛ همان خیابان مخابرات.

ما هم دویدیم. دوستم سوار موتور شد. من دور ماشین چرخیدم که سوار موتور شوم که دیدم یک دختر و پسر جوان هم پشت سرم هستند و کاپشن من را می‌کشند. دختر و پسر را پشت شمشادها روی زمین نشاند‌م و بعد آمدم خودم سوار ماشین شوم تا آن‌ها هم گاز بدهند و بروند. اما دیدم موتوری‌ها رسیده‌اند. از روزهای قبل شنیده بودم اگر سوار ماشین شوی، تیر می‌زنند و دیگر راه دفاعی ندارد. گفتم اگر بنشینم داخل ماشین، همه‌مان را به رگبار می‌بندند و هیچ دفاعی نداریم. برای همین، با این‌که خودم در خطر بودم، دویدم و گفتم بگذارند بیایند دنبال من تا آن‌ها بتوانند فرار کنند.

دویدم سمت خیابان مخابرات. یک کوچه‌ای هست به اسم کوچه پناهنده. آنجا را با سطل زباله و تابلو «ورود ممنوع» بسته بودند تا موتوری‌ها نتوانند وارد شوند. من از آن رد شدم. هفت هشت نفر دنبالم بودند. یک موتوری هم از گوشه آمد. من یک کوچه را رد کردم، اما موتوری رسید و به من زد و من را به دیوار پرت کرد. بعد ده تا پانزده نفر ریختند سرم.

هفت هشت نفر با باتوم و لگد می‌زدند. من به سمت راست خوابیده بودم و فقط دست و پا و چشمم بالا بود که از خودم دفاع کنم. یکی دو نفر هم شلوارم را می‌کشیدند تا ببینند چی دارم و چی ندارم. چند نفر جیب‌هایم را می‌گشتند. من فقط تکرار می‌کردم: «بابا من اومدم دنبال شوهر دخترخاله‌ام.» داد می‌زدند: «مدارک! موبایل! چی داری؟» می‌گفتم ندارم، خانه است. می‌گفتم خانه‌مان همین‌جاست، می‌خواهی برویم بهت می‌دهم. یکی‌شان آمد گفت: «کارت چی داری؟ کارت شناسایی؟» یکی دیگر گفت: «هیچی نداره، حرفه‌ایه.» من می‌گفتم: «بابا چی حرفه‌ای؟ من اومدم دنبال شوهر دخترخاله‌ام، دارم می‌رم خونه. دخترش داره گریه می‌کنه.»

همان‌طور که می‌زدند، یکی‌شان موهایم را گرفت و کشید عقب، گوشی آورد جلو و گفت صاف وایستا. سه چهار تا از من عکس گرفتند و گفتند: «بلند شو برو، می‌رسیم خدمتت.» و چندتا فحش خواهر و مادر دادند. بلند شدم، اما لنگ می‌زدم، چون پای چپم همان‌جا شکسته بود و با باتون مدام به پایم می‌زدند.

در همان کوچه، یک نفر داد زد: «آیفون رو زدم، بیا داخل!» یعنی یک خانه جلوتر. سرم گیج می‌رفت؛ هم لگد به سرم زده بودند، هم دست و بالم ضربه خورده بود و هم پایم شکسته بود. لی‌لی‌کنان می‌رفتم و دستم را به دیوار گرفته بودم. دوباره صدایم کردند و داد زدند: «وایسا! هوی!» فحش خواهر و مادر دادند و من برگشتم.

یک کوکتل مولوتوف پیدا کرده بودند. گفت: «این برای توئه، از جیب تو افتاده.» گفتم: «بابا من کوکتل مولوتوف ندارم.» گفت: «این برای توئه، حرامزاده» و دوباره خواباندندم روی زمین و شروع کردند به زدن.

یکی‌شان نه ماسک داشت و نه لباس سپاه؛ لباسش شخصی بود. نشست روی پای من و با یک کاتر کوچک، از همان کاترهای موکت‌بری، که نوکش بیرون بود و دورش را با چسب لنت مشکی پیچیده بود، شروع کرد در یک ثانیه پشت سر هم فرو کردن به پاهای من. مدام می‌زد، می‌انداخت دست دیگرش و دوباره می‌زد. کاملا معلوم بود این ابزار برای سوراخ کردن، خط انداختن و رگ زدن است، نه برای کشتن مستقیم. من همان‌جا گفتم: این آدم سپاه و بسیج نبود؛ اراذل و اوباش بود. چون کدام سپاهی این‌طوری دست به چاقو می‌برد؟

 من از بچگی توی بازار بزرگ شدم و این مدل چاقو گرفتن را می‌شناسم. حاضرم قسم بخورم که حتی اگر کارت سپاه هم داشته، خودش یک لات استخدام‌شده بود.

در همان لحظه‌ها، یکهو کاتر را کشید روی پیشانی‌ام، یکی روی لپم و یکی روی دماغم. همه‌اش در چند ثانیه اتفاق افتاد. صورتم پر از خون شد، داغ شد و فکر می‌کنم همان‌جا بیهوش شدم. چشم‌هایم سیاهی می‌دید. روی زمین افتاده بودم و دیگر نه التماس می‌کردم و نه می‌توانستم حرف بزنم.

همان لحظه کوکتل مولوتوف را باز کرد و محتویاتش را روی صورتم ریخت و داد زد: «کبریت بدهید، فندک بدهید!» من جان نداشتم چیزی بگویم. فحش می‌داد و داد می‌زد: «من داعشی‌ام، من سر می‌برم. برو به همه بگو. بیایید تو خیابون، سرتون رو می‌برم.» بعد زور می‌زد پشت دستم را بزند و کاتر را روی رگ دستم بکشد. من با تمام جانی که داشتم، دو دستی آن دست چاقو را گرفته بودم تا نزند، در حالی که بقیه با لگد و باتوم می‌زدند.

بیهوش شدم و نمی‌دانم چند دقیقه گذشت. شیشه کوکتل مولوتوف را همان جلوی خودم شکستند، سوار موتور شدند و رفتند. من همان‌جا بیهوش بودم و وقتی به هوش آمدم، در پاگرد یک خانه بودم. همسایه‌ای که از بالکن دیده بود و همان کسی که داد زده بود «آیفون رو زدم»، آمده بودند، دستم را گرفته بودند و برده بودند به داخل ساختمان. چشم‌هایم را باز کردم؛ سه چهار تا خانم بالای سرم بودند و گریه می‌کردند، دو تا آقا هم بودند. آب به صورتم می‌زدند، با دستمال کاغذی صورتم را خشک می‌کردند و زخم‌ها را می‌بستند.

رو به آن‌ها کردم و گفتم: «کوچه …، پلاک فلان برید؛ بچه‌های ما اونجان.» اول یک زن و شوهر که از پارکینگ در می‌آمدند، رفتند و به آن‌ها گفتند. ده دقیقه، یک ربعی آنجا بودیم. حال نشستن نداشتم؛ باید دراز می‌کشیدم، چون چشم‌هایم سیاهی می‌رفت. می‌خواستم بخوابم، اما نمی‌گذاشتند و می‌گفتند نباید بخوابی، باید بیدار بمونی.

پنج دقیقه صبر کردیم و هیچ موتوری نیامد. گفتم یا ترسیده یا آدرس را اشتباه گفته ام. من را سوار ماشین خودشان کردند و دقیقا به همان آدرسی که گفته بودم بردند. آنجا پسرعمویم و بقیه دم در بودند. پسرعمویم صدایم کرد. یادم هست گفت «بهنام این چندتاست؟» گفتم «دو تاست.» دو نفر آمدند، یکی این ورم را گرفت و یکی آن ورم را، من را از پا بلند کردند و با آسانسور بردند بالا، داخل خانه.

مراجعه به بیمارستان برای درمان

آن شب به‌خاطر ترس به بیمارستان نرفتیم و درمان اولیه را در خانه انجام دادیم. همان اکیپی هم که با من بودند، با ماشین دنبال من می چرخیدند و بعد رسیدند و گفتند بهنام بالاست. پسرعمویم گفت دخترِ دخترخاله ام پرستار است و شیفت بوده. بیدارش کردند و آمد. اول زخم ها را با بتادین شست و گفت «چرا بتادین زدید؟» من در همان حالت این حرف ها را می شنیدم. بعد با سرم شستشو داد. یک نسخه نوشت و گفت بروید نخ بخیه بگیرید. بچه ها هر جا رفتند، داروخانه ها نخ بخیه یا چسب بخیه نداشتند. بعد همان چسب‌هایی که برای بینی و دماغ می زنند را بریدند و زخم ها را به هم چسباندند. توی لپم چون ریش داشتم، نمی شد کاری کرد، ولی گاز گذاشتند و بستند. از درد پا داشتم می مردم. هیچ چیز دیگری برایم مهم نبود. فقط پایم خیلی درد می کرد. یک آمپول زدند که نمی دانم چه بود و با همان آمپول دردم خوابید و توانستم کمی بخوابم.

بعد بیدارم کردند و گفتند باید برویم، چون آن آدمی که دنبالش رفته بودیم [شوهر دختر خاله‌ام]‌ هنوز پیدا نشده بود و ساعت هم دو سه شده بود و احتمال می‌دادند دستگیر شده باشد. گفتند آدمی نیست که برود و برنگردد و احتمال دارد دستگیر شده باشد. می‌گفتند ممکن است بیایند داخل این خانه و تو هم با این وضعیت هستی. من را بردند خانه یکی دیگر از دوستان. آنجا خوابیدیم و فردایش خواهرم آمد دنبالم و رفتیم بیمارستان. بیمارستان دولتی نبود و خصوصی بود. مسئول دفتر رئیس بیمارستان آشنای یکی از دوست‌هایم بود.ما از ترس نمی‌دانستیم کجا برویم و کجا نرویم. رفتیم آنجا، اسم و فامیلی و کد ملی جعلی دادیم و ما را پذیرش کردند. همه کسانی که از جمعه زخمی شده بودند، مثل کسانی که ساچمه خورده بودند یا چشم‌شان آسیب دیده بود، با اسم جعلی آمده بودند. رئیس بیمارستان دستور داده بود از این‌ها پول نگیرند. خودش هم آمد بالای سر من و گفت ممکن است برای من دردسر بشود، ولی از اینجا که رفتی بیرون، به هر کسی دیدی این‌طوری شده، بفرستش بیاید اینجا. گفت در بیمارستان به هیچ‌کس اعتماد نکن؛ حتی اگر کسی دست و چشمش بسته باشد، ممکن است لباس شخصی باشد. فقط به کادر درمان اعتماد کن.

من را با ویلچر بردند برای عکسبرداری. از دستم، سرم و پایم عکس گرفتند. یک کد داشتند به اسم کد «MC» و برای کسانی استفاده میکردند که از تظاهرات پنجشنبه و جمعه آمده بودند. با این کد هم بدون نوبت می‌بردند داخل و هم پول نمی‌گرفتند. از دستم عکس گرفتند و گفتند خون‌ریزی دارد و ضربه خورده، ولی چیز خاصی نیست. بعد ارتوپد پایم را دید.

پای چپم دو جا کاملا شکسته بود؛ نه ترک، بلکه جدا شده بود. عکسش را هم دارم. دکتر گفت سه هفته باید توی گچ باشد و بعد از سه هفته دوباره عکس بگیرم. اگر استخوان‌ها تکان خورده باشد، باید جراحی شوم و پلاتین بگذارند تا استخوان‌ها به هم برسند. اگر تکان نخورده باشد، باید دو سه ماه توی گچ بماند تا خوب شود. امیدوارم به جراحی نرسد. خدا را شکر در سرم خون‌ریزی داخلی نبود، با این‌که ضربه زیاد بود و سرم خیلی باد کرده بود. کبودی هم زیاد نماند. دکترها هم پول نگرفتند.

در قسمتی که ما بودیم، تیراندازی جنگی به چشم ندیدم. تیراندازی‌ای که دیدم ساچمه‌ای بود. اما در بخش شمالی میدان صادقیه، به سمت پونک، دوستانم تعریف کردند که با گلوله جنگی هم می‌زدند و خودشان به چشم دیده بودند.

حتی داخل بیمارستان، جلوی در اورژانس، یک پسر آمد و گفت «تو هم بیرون بودی؟» من گفتم نه، با موتور تصادف کرده‌ام، چون رئیس بیمارستان گفته بود به هیچ‌کس اعتماد نکن. آن پسر عکس شستش را نشان داد؛ بین استخوان‌های شستش ساچمه بود. می‌گفت در میدان کاج بوده و از بالای مسجد طرف بی‌هدف شلیک می‌کرده؛ دو تا پوک به سیگار می‌زده، بعد تق تق شلیک می‌کرده، دوباره دو تا پوک، و بعد دوباره پنج تا شلیک.

یکی از رفیق‌هایم ساچمه خورده بود. یکی از دوست‌هایم در شهران ساچمه خورده بود. یکی دیگر هم ساچمه خورده بود. امروز دوباره یکی از دوست‌هایم آنلاین شد و گفت ساچمه خورده است.همان‌هایی که با ما بودند هم ساچمه خورده بودند.

در بیمارستان، من شخصا کسی را به چشم ندیدم که وضعیتش از من وخیم‌تر باشد، اما چیزهایی شنیدم و چند صحنه هم دیدم که سنگین بود. مسئول دفتر رئیس بیمارستان به من گفت یک نفر را دیروز یا دیشب آورده بودند که ساچمه به قلبش خورده بود و همان‌جا فوت کرده بود. یک نفر هم در بخش مراقبت‌های ویژه بود و پسرعمویم که همراهم بود رفت جلوی آن بخش و دید خانواده‌اش آنجا نشسته‌اند. اطراف ما آدم‌های دیگری هم بودند: همان آقایی که ساچمه توی دستش مانده بود، یک خانمی که ساچمه در انگشت اشاره‌اش رفته بود، و وقتی داشتیم از بیمارستان بیرون می‌آمدیم، یک خانواده را دیدیم که دختر بچه‌شان ساچمه توی چشمش رفته بود و با یک چشم بسته داشتند می‌بردندش داخل. جمعیت آنجا زیاد بود.

می‌گفتند صبح همان روز چند نفر از بچه‌های سپاه یا بسیج آمده بودند جلوی بیمارستان و داد و بیداد و فحاشی کرده بودند که این بیمارستان دارد به مردم خدمات می‌دهد. ما حوالی ظهر، حدود ساعت دو یا سه، رفته بودیم، اما می‌گفتند صبحش شلوغ کرده بودند.

موقع خروج، حتی کارکنان می‌گفتند بهتر است با ماشین بیایید دم در اورژانس تا من را سوار کنید، اما باز هم تاکید می‌کردند با احتیاط بیرون بروید. یکی پرسید «کلاه دارید؟» گفتم ندارم. گفت «ماسک بزن برو بیرون.».

خود رئیس بیمارستان هم وقتی داشتیم می‌آمدیم بیرون، گفت شماره‌ام را بگیر و به هرکسی خواستی بده. گفت اگر کسی را دیدید مجروح است یا ترسیده، بفرستید بیاید اینجا. تأکید می‌کرد ما پول نمی‌گیریم و جایی دیگر هم نفرستید، ما ۲۴ ساعته بیداریم. حتی گفت اگر شیفت هم نبودم، به من زنگ بزن، هماهنگ می‌کنم بچه‌ها بیایند. واقعا بزرگ‌ترین خدمت را همان‌ها کردند.

بازداشت یکی از همراهان توسط نیروهای سرکوب

ساعت پنج صبح روز شنبه زنگ زدند و گفتند شوهر دخترخاله‌ام را [که به دنبالش میگشتیم] دور میدان صادقیه گرفته‌اند و برده‌اند امنیت انقلاب. شوهر دخترخاله‌ام همراه با دوستش سوار بر موتور رفته بودند ببینند آیت‌الله کاشانی چه خبر است و از بلوار فردوس بروند سمت آیت‌الله کاشانی. دور میدان صادقیه می‌روند که نیروی انتظامی جلویشان را می‌گیرد و می‌پرسد اینجا چه کار دارید. بعد شروع می‌کنند به فحش زن و بچه دادن و تهدید که مگر اس‌ام‌اس ندادیم بیرون نیایید. شوهر دخترخاله‌ام می‌گوید یعنی چه، چرا این‌طوری صحبت می‌کنی و با آن‌ها درگیر لفظی می‌شود. بعد درگیری بالا می‌گیرد، او را می‌گیرند، به قصد کشت می‌زنند و می‌اندازند داخل ون.

روی موتور دوستش یک چاقو بوده. چاقوی دوستش را درمی‌آورند، همان را می‌کشند روی دست شوهر دخترخاله‌ام و در پرونده می‌نویسند درگیری با دو مامور قانون، داشتن چاقو، مانور پلیس، و حتی می‌نویسند مست بوده و الکل خورده. داخل ون هم آن‌قدر می‌زنند که از او امضا می‌گیرند. خودش گفته بود «چی را امضا کنم؟» اما با ضرب و فحش مجبورش کرده‌اند امضا کند.

دو سه روز بچه‌ها می‌رفتند امنیت انقلاب، چون پای من شکسته بود و نمی‌توانستم بروم. آنجا می‌دیدند هر چند ساعت یک‌بار چند نفر را با تعهد آزاد می‌کنند و بیرون می‌آیند، اما او نمی‌آمد. خانواده‌اش ۴۸ ساعت دم در ایستاده بودند. بالاخره با التماس، یک نفر آمد بیرون و پرسید خانواده فلانی کیه، بعد گفت بیایید تو. یک دقیقه تنهایی با او صحبت کرده و همان‌جا گفته بود در پرونده‌اش نوشته‌اند چاقو داشته، به مامور زده، مست بوده و الکل خورده. پرسیده بود «امضا کردی؟» و او گفته بود «آره، می‌زدند، امضا کردم.» به همین خاطر نگهش داشته‌اند و فرستاده‌اند فشافویه، و حالا هم دادگاهش نزدیک است وکیل دارد، اما عملا نگذاشته‌اند کاری بکند. گفته‌اند دادگاهش به این شکل است که داخل همان زندان، می‌رود توی یک اتاق می‌نشیند و دادگاه به صورت آنلاین برگزار می‌شود؛ قاضی او را می‌بیند، اما او قاضی را نمی‌بیند. شنبه خواهرش رفته ملاقات، با او صحبت کرده، پتو و وسایل برده و گفته‌اند احتمالا این اولین دادگاه است. دادگاه هم مثل دادگاه معمولی نیست که ببرندش جایی یا وکیل کنارش باشد؛ بدون حضور وکیل برگزار می‌شود و همان‌جا در زندان است. ارتباط هم آنلاین است، اما نه به شکل رو‌در‌رو با قاضی.

تفاوت الگوی سرکوب در مناطق مختلف و مداخله نظامی آمریکا

 

این را هم بگویم که مردم ما جنگی نیستند. ما از بچگی در جنگ بزرگ نشده‌ایم. مردم اکثرا سر کار می‌روند، صلح‌طلب‌اند و با وجود همه محدودیت‌ها باز دارند زندگی می‌کنند و سازش می‌کنند. من به چشم می‌دیدم که در جمعیت مدام می‌گفتند «نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم.» اما از آن طرف، نیروهای موتوری سپاه یا نیروی انتظامی یک لیزر سبز داشتند. فکر می‌کنم در فیلم‌ها هم دیده باشید. نمی‌دانم واقعا لیزر بود یا روی تفنگ نصب بود یا اصلا چه بود، اما همین که مردم نورش را می‌دیدند، خیلی‌ها می‌زدند به فرار. مردم ما عادت به مواجهه جنگی ندارند که بگویند «نور دیدیم، وایسیم.» از یک طرف وضعیت مردم به لب‌شان رسیده بود و جلو می‌رفتند و می‌گفتند «بزنید، بکشید»، و از طرف دیگر همان ترس کشتار مثل سایه روی سر همه بود.

در همان خیابان آیت‌الله کاشانی، جمعیت زیاد می‌ایستاد و خیابان‌ها را می‌بست. ماشین‌ها اعتراض می‌کردند و می‌گفتند راه را باز کنید تا رد شویم، اما چند تا پسر و دختر جوان می‌گفتند: «اگر راه را باز کنید، نیروها می‌رسند و ما را می‌زنند؛ باید خیابان را ببندیم که نرسند.» دوباره همه می‌گفتند «همه با هم هستیم» و شروع می‌کردند به شعار دادن؛ از «جاوید شاه» تا «آخوند باید کفن بشه» و هر شعاری که فکرش را بکنید. اما کافی بود از دور همان نور لیزر پیدا شود و علامت «داریم میایم» بدهد، تا خیلی‌ها از استرس شروع کنند به فرار. استرس، استرسِ کشت و کشتار، و خبرهایی که از این‌ور و آن‌ور می‌رسید، همه را به هم ریخته بود. پنجشنبه شب هم شنیده بودند شلوغ بوده و همین باعث می‌شد با هر نشانه‌ای فکر کنند «الان دارند می‌زنند». می‌گفتند میدان کاج از بالا تیر می‌زنند یا فلان‌جا تیراندازی شده، و همین شایعه‌ها با دیدن یک نور یا یک حرکت، موج فرار راه می‌انداخت.

مردم مدام درباره حمله آمریکا حرف می‌زدند و به نظر من این موضوع صددرصد روی آمدن مردم به خیابان اثر داشت. زمان تظاهرات مهسا امینی هم مردم آمده بودند بیرون و اعتراض داشتند، اما با وجود آن حس مشترک، اختلاف‌ها زیاد بود و خیلی‌ها اصلا اسم «شاهزاده» را نمی‌آوردند و حتی مخالف بودند. الان هم شاید هنوز بعضی‌ها مخالف باشند، اما فضای کلی عوض شده؛ حتی آن‌هایی که مخالف شاهزاده‌اند هم اسمش را می‌آورند و می‌گویند حرفش را قبول می‌کنند. از طرف دیگر، حرف ترامپ که گفته بود کمک می‌فرستم هم روی ذهن مردم نشسته. من همین امروز استوری بعضی از دوست‌هایم را می‌دیدم که نوشته بودند «ترامپ می‌خواهی بزنی بزن… حتی اگر من از [کلمه نامشخص] بمیرم بزن… ولی این‌ها را هم بزن.» یعنی خیلی‌ها واقعا منتظرند.

خود من هم با زور و با فیلترشکن توانستم در یکی دو روز اخیر با دوستم ارتباط بگیرم. می‌گفت رفته شیشه‌ها را چسب زده. می‌گفت همه امیدوارند بزنه. حتی می‌گفتند توی این سرما اگر بزنه و شیشه‌ها بریزه، یخ می‌زنیم. کنسرو خریده‌اند و منتظرند.

اصل داستان برای مردم تغییر رژیم است. می‌گویند ما این رژیم را نمی‌خواهیم. می‌گویند این رژیم کاری کرده که از اسلام، از دین و از خیلی چیزها بدمان آمده. مردم می‌گویند ما کاری را که از دستمان برمی‌آمد کردیم؛ آمدیم خیابان. اما آن‌ها تیر دارند، تفنگ دارند.

من فکر می‌کنم مردم به‌تنهایی دیگر هیچ کاری نمی‌توانند بکنند. وقتی آنجا بودم دیدم این امید مثل یک چرخه مدام در ذهن مردم می‌چرخد. از آن طرف، هر پنجشنبه که می‌رسید، مردم برای خودشان دلیل می‌تراشیدند: «خب اگر تا الان نزده، شاید چون پنجشنبه اسرائیل زد، پس این پنجشنبه می‌زنه.» مدام برای خودشان امید می‌ساختند که «پس داره می‌زنه». دوباره پنجشنبه می‌شد و نمی‌زد. بعد که کمی می‌گذشت، می‌گفتند «ایران که ونزوئلا نیست، این‌ها اطلاعات‌شون قوی‌تره.» می‌گفتند اینترنت را قطع کرده، پس دارد برنامه‌ریزی می‌کند. می‌گفتند نمی‌شود همین‌طوری بیاید خامنه‌ای را بردارد ببرد؛ سپاه چی؟ بقیه چی؟ پس حتما دارد برنامه‌ریزی می‌کند که دو سه‌روزه بزند و همه را ناکار کند. نمی‌دانم واقعاً دقیقاً چه تصویری در ذهن‌شان هست. خودم هم نمی‌دانم ترامپ یا نتانیاهو دقیقاً چه می‌خواهند بکنند، اما من هم مثل خیلی‌ها منتظرم یک قدمی برداشته شود که مردم دوباره بریزند توی خیابان.

خروج از ایران

در آن چهار، پنج روزی که گذشته بود و می‌خواستم از ایران خارج شوم، دوستانم مدام توی دلم را خالی می‌کردند و می‌گفتند از تو عکس گرفته‌اند، فیلم گرفته‌اند، الان درگیر زندانی‌ها هستند، الان درگیر آدم‌های تابلواند. می‌گفتند سراغ عکس‌ها می‌آیند و سراغ تو هم می‌آیند و باید بروی و یک کاری بکنی.

شوهر دخترخاله‌ام رفته بود زندان فشافویه و هنوز هم آنجا بود، برای این‌که دخترخاله‌ام تنها نباشد، دور هم جمع می‌شدیم. زنگ می‌زدیم و می‌گفتیم بچه‌ها بیایید دور هم باشیم. یکی می‌گفت نمی‌تونم بیام، مامانم نمی‌ذاره، چون دیشب فلانی رو از توی رختخواب بردن. یکی می‌گفت مامانم برام بلیت گرفته که من رو بفرسته فلان شهر. می‌گفتند دارن شناسایی می‌کنن. می‌گفتند پهپادها از بالا فیلم‌برداری کرده‌اند، دوربین‌های بانک‌ها و خیابون‌ها دارند شناسایی می‌کنن. این حرف‌ها مدام به گوش‌مون می‌رسید که «دیشب ریختن فلانی رو بردن...»

شوهر دخترخاله‌ام هم وقتی تلفنی صحبت می‌کرد، می‌گفت ما ده نفر بودیم، شدیم سی نفر؛ هر روز زندانی‌ها اضافه می‌شدن. با این‌که خیابون‌ها خلوت شده بود، باز هم هر روز آدم می‌آوردند. همه زیر دل من رو خالی می‌کردند که بهنام، ازت عکس گرفتن، فیلم گرفتن، میان سراغت، باید بری.

بعد از یک هفته، خیلی از زخم‌هام هم بهتر شده بود. وقتی می‌خواستم بیام ترکیه، خواهرم من رو با کرم‌پودر گریم کرده بود و زخم‌ها طوری شده بود که شبیه زخم قدیمی به نظر می‌رسید.با همان گریم کردن و گرفتن سرویس تشریفات و خدمات ویژه فرودگاه تصمیم گرفتیم از خدمات ویژه رد بشیم، چون آن‌ها کارهای پاسپورت و بار و این‌ها را خودشان انجام می‌دهند. همه‌چیز آماده بود. تنها استرسی که داشتم این بود که ازم عکس گرفته‌اند و شاید ممنوع‌الخروج شده باشم یا همان‌جا دستگیرم کنند.

برای همین، از قبل همه‌چیز را طوری چیدم که اگر در فرودگاه گوشی را بررسی کردند، چیزی دست‌شان نیاید. گوشی اصلی‌ام که اطلاعات و عکس‌ها روی آن بود را داخل ساک گذاشتم و تحویل بار دادم. با یک گوشی تازه و تمیز وارد فرودگاه شدم؛ فقط چند عکس معمولی و عکس پایم (برای توجیه گچ و ویلچر) روی آن بود. در فرودگاه گوشی من را نگاه کردند و چون چیزی غیرعادی داخلش نبود، رد شدم؛ گوشی پسرعمویم را هم اصلا بررسی نکردند.

قبل از رفتن، دخترکوچولوهای فامیل‌مان روی گچ پایم شعار نوشتند. با گواش آمدند و پایم را رنگ‌آمیزی کردند و گچ پایم را تبدیل کردند به یک پای مسخره‌ی رنگی. پروازمان ۸:۴۵ بود و از آن طرف، چون دستکش بوکس هم همراهمان بود، سناریو را چیده بودیم که بگویم پایم در ورزش آسیب دیده؛ دو تا قرص آرام‌بخش خوردم و یک قرص هم برای تپش قلب تا استرس نداشته باشم. دستم را اصلا گچ نگرفتم. دکتر گفته بود مچ دستم ضربه دیده و خون‌ریزی داخلی دارد و باید بالا نگهش دارم و ببندم تا بعد از چند هفته بهتر شود و بعدش هم با فیزیوتراپی یا به‌مرور درست می‌شود. اما من نبستمش. فقط پایم توی گچ بود و با ویلچر می‌رفتم. از پایم هم عکس داشتم، همان عکسی که ترک و شکستگی را نشان می‌داد، و آن را در گوشی نگه داشته بودم.

خدا را شکر خوب رد شدیم. تا بالای هواپیما هم من را با ویلچر بردند.