بنیاد عبدالرحمن برومند

برای حقوق بشر در ایران

https://www.iranrights.org
ترویج مدارا و عدالت به کمک دانش و تفاهم
قربانیان و شاهدان

شهادت‌نامه کورش هدايت‌نژاد

بنیاد عبدالرحمن برومند
۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
مصاحبه

من کوروش هدایت‌نژاد هستم. ۱۷ ساله. متولد ۱۷ شهریور ۱۳۹۵ در شهر اصفهان. محصل هستم و سال دهم رشته تجربی را می‌‌گذراندم. پدر من بازنشسته ارتش است و مادرم خانه‌دار.

من تقریبا از زمان آغاز اعتراضات در ایران شعارنویسی می‌کردم. در واقع تنها کاری که از دستم برمی‌آمد شعارنویسی بود. یکی از دلایلی که از این طریق در اعتراضات شرکت کردم این بود که خانواده‌ام نیز در تظاهرات شرکت می‌کردند ولی چون سنِ من کم بود، من را با خودشان نمی‌بردند. برای همین تصمیم گرفتم پنهانی بروم و شعار بنویسم. چون من هم از وضع کشورم راضی نبودم، می‌خواستم در این آزادی که همه ما می‌خواستیم داشته باشیم، من هم دستی داشته باشم برای همین شعارنویسی کردم. گاهی به مدرسه نمی‌رفتم و به جای آن می‌رفتم شعارنویسی اما از یک جایی به بعد مدیر مدرسه به مادرم اطلاع داد که من گاهی به مدرسه نمی‌روم. وقتی مادرم از من علت غیبت را پرسید، من به او نگفتم که برای شعارنویسی رفتم و گفتم مثلا از  رشته‌ام خیلی خوشم نمی‌آید و از آن به بعد هم به هوای باشگاه رفتن از خانه بیرون می‌رفتم و شعارنویسی می‌‌کردم.  

یک روز به یکی از دوستانِ همکلاسی‌ام گفتم بیا با هم برویم شعار بنویسیم، او هم قبول کرد. برای روز بعد قرار گذاشتیم. چهارشنبه بود، هشتم آذرماه. من به مادرم گفتم می‌روم باشگاه ولی با آن دوستم رفتیم که شعار بنویسیم. حوالی ساعت پنج بود که من از خانه خارج شدم. رفتیم داخل یک کوچه در حوالی خیابان مدرس اصفهان. حوالی ساعت ۶ و ۷ بود که من شروع کردم به نوشتن. دوستم به من گفت «می‌خواهی من از تو فیلم بگیرم که بفرستیم برای شبکه‌های خبری که بیشتر دیده شود؟ من هم گفتم چرا که نه بگیر. او هم از من فیلم گرفت. من شعار را نوشتم. نوشتم «مرگ بر دیکتاتور». اما بعد همین که آمدم یک شعار دیگر کنار همان شعار بنویسم، دیدم یک عده موتوری با لباس شخصی وارد کوچه شدند. باتوم دستشان بود و من فهمیدم که می‌خواهند به ما حمله کنند اما تا آمدم به خودم بجنبم، توی صورتم اسپری فلفل زدند. صورتم خیلی سوخت و از شدت سوزش مغزم هنگ کرد. نمی‌دانستم چه کار کنم. شروع کردم به فرار. همین طوری که داشتم می‌دویدم، گوشیم داشت زنگ می‌خورد، سریع جواب دادم و گفتم که دنبالم هستند، الان من را می‌گیرند و همان موقع صدای شلیک شنیدم. وقتی صدای شلیک را شنیدم و فهمیدم که اسلحه دارند، فکر کردم که می‌خواهند به سمت من شلیک کنند، همانجا ایستادم تا حداقل من را دستگیر کنند و به من شلیک نکنند. بعد یکی‌شان آمد چنان از پشت من را هول داد که سرم خورد به جدول کنار پارک. آنجا یک پارک کوچک بود. من همان‌جا افتادم و آنها شروع کردند من را کتک زدند. من نمی‌دانستم که آنها چند نفر هستند. از همه جهات من را با باتوم لگد و ... می‌زدند. من فقط سرم را گرفته بودم که سرم ضربه نبیند. بعد من را بلند کردند، بهم دستبند زدند و یک چفیه کشیدند روی سرم. من موقعی که داشتند کتکم می زدند، خودم را خیس کرده بودم. وقتی آنها مرا بلند کردند که ببرند و دیدند که من خودم را خیس کردم شروع کردند دوباره به کتک زدن و مسخره کردن که «خاک بر سرت چرا خودت را نجس کردی» و حرف‌های تحقیرکننده زدند.

من را به سمت موتورهایشان بردند. می‌خواستند من را سوار کنند. من اول تقلا می‌کردم که سوار نشوم، چون می‌دانستم که اگر سوار بشم قطعاً اتفاق خوبی برایم نمی‌افتد اما وقتی شوکر به پایم زدند، پایم طوری شل شد که نتوانستم مقاومت کنم و آنها من را سوار موتور کردند.

در تمام مسیر از من سوال می‌کردند که «برای چه کسانی کار می‌کنی؟چقدر پول گرفتی؟» و یا سوال‌های دیگری مثل چند ساله هستم و کجا زندگی می‌کنم و سوالات این چنین. مثلا از من پرسید «چند تا خواهر برادر داری؟» من که گفتم سه تا خواهر دارم، فحش داد که خواهرانت را فلان می‌کنم. مادرت را هم فلان می‌کنم. یا مثلا می‌گفت «رفتی زندان نگران نباش ما مادرت را از تنهایی در می‌آوریم». پشت سر هم فحش می‌دادند و تحقیر می‌کردند. و یا اگر از جواب من به سوال‌ها بدشان می‌آمد، من را به هر نحوی آزار می‌دادند حالا یا با فحش دادن یا با کتک زدن روی موتور. مثلاً از من پرسید که «برای چه شعار نوشتی؟» من گفتم «برای زن، زندگی، آزادی» و گفتم «شعار نوشتن حق من است و کار بدی نکردم». ناگهان دیدم که موتور سرعت گرفت و یک چیزی محکم خورد توی پاهایم. من نفهمیدم چه بود، چیزی شبیه یک میله بود. وقتی من از درد ناله کردم و فریاد زدم با لحن تحقیرکننده‌ای به من گفت «آخی بچه اذیت شدی؟ دردت آمد؟» و من را اذیت ‌کرد.

در نهایت بعد از حدود ۲۰ دقیقه از موتور پیاده‌ام کردند، صورت من با چفیه بسته شده بود و جایی را نمی‌دیدم. به من گفتند «در باز است و از اینجا رد شو». وقتی من رد می‌شدم سرم خورد به یک در فلزی و آنها هم شروع کردند به خندیدن و مسخره کردن من. وارد یک محوطه‌ای شدیم اما نگذاشتند که جایی بنشینم. به من می‌گفتند که تو خودت را خیس کردی و نجس هستی. مدتی گذشت. من چشمانم بسته بود. نفهمیدم که در آن موقعیت چه اتفاقی افتاد. بعد از یک مدتی من را از آنجا بردند به یک جای دیگر. آنجا سکوت کامل بود. یک نفر آمد جلوی من و از من پرسید «چه کاری کردی و چرا آمدی اینجا؟». من گفتم که من فقط یک شعار نوشتم. او هم با زانوش خیلی محکم کوبید به دلم. من از شدت درد خم شدم و شکمم را گرفتم. همانجا داد زد که این را ببرید بیرون ما جا نداریم. آنها هم به او گفتند «چشم قربان» و من را از آنجا بردند بیرون. مدتی گذشت. من را مجبور کرده بودند که دو زانو بنشینم. چفیه را از روی صورتم برداشتند. من با اینکه چشمانم می‌سوخت و نمی‌توانستم خوب ببینم سعی کردم که دور و بر خودم را نگاه کنم و ببینم که چه خبر است. دیدم که سه نفر دیگر هم روبروی من به چند متر فاصله، مثل من به حالت دو زانو نشسته‌اند.

بالای سر آنها یک نفر دیگر ایستاده بود و یک چیزی در دستش بود که گذاشته بود روی سر اولین نفر. من نمی‌توانستم خوب ببینم چون هنوز چشمانم از اسپری فلفل می‌سوخت. از اولین نفر پرسید «پشیمون هستی یا نه؟» و او پاسخ داد «نه پشیمون نیستم و باز هم این کار را خواهم کرد». من در همین لحظه صدای شلیک شنیدم. من خیلی ترسیدم و شروع کردم به گریه کردن. طوری گریه‌ام گرفته بود که نفهمیدم که چه اتفاق دیگری افتاد فقط صدای دو تا شلیک دیگر هم شنیدم. همینطور که داشتم گریه می‌کردم حس کردم یکی آمد پیش من و یک چیزی گذاشت روی سرم. چیزی مثل لوله اسلحه بود و گفت «نوبت توست». مطمئن بودم که الان می‌خواهد به من شلیک کند و من جان خودم را از دست می‌دهم. من از شدت ترس دوباره خودم را خیس کردم. بعد یکی آمد و از شخصی که بالای سر من بود پرسید «داری چیکار می‌کنی»، او هم پاسخ داد: «هیچی قربان کاری نمی‌کنم، دارم آماده‌اش می‌کنم». من را بلند کرد و دوباره چفیه را روی صورتم بست و من را برد سمت موتور و بعد من را با موتور بردند سمت جایی که بعداً فهمیدم آنجا کلانتری ۳۵ میدان امام است.

چون از همان اول در صورت من اسپری فلفل زدند و بیشتر وقت هم صورت من را با چفیه بسته شده بود و البته آنها هم ماسک داشتن من نتوانستم خیلی آنها را ببینم اما بعد از آن فهمیدم که در کلانتری به خانواده‌ام  گفته بودند که چون کسانی که بازداشتم کردند لباس شخصی‌ها بودند نمی‌توانیم بگذاریم که برود.

تعرض جنسی

وقتی به کلانتری رسیدیم من را بردند یک گوشه‌ای رو به دیوار نگه داشتند که مثلاً من جایی را نبینم و هنوز دستانم با دستبند بسته بود اما چفیه را از روی صورت برداشته بودند. آنجا حس کردم یکی از پشت به باسنم دست می‌زد و بعد حتی یک لحظه دیدم که طرف انگار یک دستش هم به خودش بود و بعد دستش را از پشت داخل شلوارم کرد و من دوباره در خودم جیش کردم … وقتی دید من خیس هستم دستش را بیرون کشید که این نجس است … [در این لحظه مصاحبه‌شونده به گریه افتاد و مصاحبه کننده نیز موضوع صحبت را تغییر داد]

 بازجویی در کلانتری ۳۵ امام خمینی

بعد از اون اتفاق من متوجه شدم که چند نفر اطراف من دارند صحبت می‌کنند. من دقیق نمی‌توانستم بشنوم که چه می‌گویند اما مطمئن بودم که در مورد من صحبت می‌کنند. روی  من همچنان به سمت دیوار بود. من را که برگرداندند دیدم که چند نفرند. دو نفر لباس شخصی‌ بودند و یک افسر پلیس. گوشی موبایل من دست افسر پلیس بود و داشت گوشی من را وارسی می‌کرد نزدیک من شد و با نشان دادن عکس‌های خانوادگی می‌پرسید این کیه و آن کیه. بعد رفت داخل اینستاگرام من و پیام‌های من را چک کرد. استوری‌های خواهرم را دید که مطالب اعتراضی گذاشته بود. روی آن خیلی فوکوس کرد. پرسید «این کیه؟». من می‌گفتم این خواهرم است. من را دوباره به سمت دیوار برگرداند. بعد از مدتی من را روی یک سکوی کثیفی نشاندند، تا قبل از آن چون نجس بودم نمی‌گذاشتند بنشینم. بعد یک آقایی با یک همراه آمد یک صندلی پلاستیکی گذاشت جلوی من و شروع کرد به سوال کردن. آن دیگری هم کنار او با چفیه‌اش ور می‌رفت. وقتی سوال می‌پرسید اگر من سرم را بالا می‌کردم تا نگاه کنم و جواب بدهم او می‌گفت: «سرتو بنداز پایین، چرا نگاه می‌کنی؟» و اگر که گوش نمی‌کردم یک کتکی هم می‌زد. و یا آن کسی هم که کنارش نشسته بود اگر من چیز بی‌ربطی می‌گفتم با همون چفیه‌اش محکم می‌زد به پام و می‌گفت «ببین چی میگه و درست جواب بده». سوال‌ها هم از این قبیل بودش که «کجاها شعار نوشتی؟ چند تا شعار نوشتی؟ چند تا خواهر داری؟ اسم خواهرها چی هستند؟ اسم مادر و پدرت چیه و کجا زندگی می‌کنی؟» در مورد اسپری هم از من پرسید که از کجا خریدم، و چه کسی همراه من بوده و کلا هر سوالی که کردند من جوابشان را می‌دادم.

در جواب اینکه چرا شعار نوشتی من فقط اولین بار که روی موتور از من پرسیدند گفتم برای «زن، زندگی، آزادی»، ولی بعد از آنکه کمی فکر کردم وقتی این سوال را می‌پرسیدند من گفتم مثلا «گول رسانه‌ها را خوردم، غلط کردم، گوه خوردم». اینجوری ‌می‌خواستم مثلاً دورشان بزنم. چون می‌‌دانستم که اگر بخواهم چیز دیگری بگویم، آنها قطعاً کتکم می‌زنند. بعد که سوال‌ها تمام شد، همان برگه‌ای که در واقع جلویش بود و می‌نوشت را گذاشت جلوی من و به من گفت «امضا کن». من اصلا نتوانستم درست ببینم که چی بود یعنی نمی‌گذاشتند که درست ببینم. خب توی سرم می‌زدند که سرت پایین باشه و به زور بهم گفتن که سه جا رو امضا کن و از من امضا گرفتند. بعد آنها رفتند و به من گفتند منتظر بنشین. 

کلا در کلانتری فضا طوری بود که هر کاری انجام می‌دادی که اشتباه بود ممکن بود کتک بزنند.[تمام این مدت] سوال جواب می‌کردند یا مثلاً توی پاسگاه چرخ می‌زدند و گاهی کتک می‌زدند. اکثر سوال‌هایشان تکراری بود مثلاً یک سوالی که خیلی می‌پرسیدند این بود که برای چی شعار نوشتی؟ با باتوم با لگد و شوکری که به پام زدند. توی صورتم رو چک می‌زدند. وقتی توی صورتشون نگاه می‌کردم می‌گفتن سرت رو بیار پایین یک تو گوشی به من می‌زدند. یا مثلاً وقتی می‌گفت «دستت را بیار پشت»، می‌خواست دستبند بزند، اگر نمی‌آوردم، یا کمی دیر می‌کردم آن وقت یک لگد یا مشت می‌زد یا با باتوم. در تمام مدت وقتی یک کاری می‌کردم که اشتباه بود من را می‌زدند. حتی تفریحی هم می‌زدند.

هوا تاریک شده بود، شاید حوالی ۹ شب بود که صدایی آمد که من فهمیدم که خانواده‌ام هستند.یعنی مادرم، خواهرم و پدرم آمده بودند. افسری آمد دنبالم و مرا بلند کرد و اجازه دادند یک دقیقه خانواده‌ام را ببینم. خواهرم و مادرم من را بوس کردند. مادرم برای آنکه آنها بیشتر سخت‌گیری نکنند خیلی به آنها التماس می‌کرد که من را ول کنند.

بعد از آن همان شب من را بردند پیش قاضی کشیک شب در دادگاه خیابان نیکبخت. قاضی یک نگاه به من انداخت و دوباره همان سوال‌ها را پرسید که چرا شعار نوشتی برای کی کار می‌کنی چقدر پول گرفتی؟من هم جواب دادم بعد به من گفت که بیرون منتظر باش تا من با افسر پرونده صحبت کنم. کلا شاید حدود نیم ساعت طول کشید. بعد برای من قرار بازداشت صادر کرد و من را دوباره برگرداند به کلانتری ۳۵. خانواده من هم تمام مدت بیرون از دادگاه ایستاده بودند اما اجازه ندادند که بیایند داخل.

وقتی من را به کلانتری ۳۵ برگرداندند داخل سلول نبردند، همان جا با دستبند پلیس دست من را به یک شوفاژ بستند و من تا صبح در آن وضعیت بودم. صبح شیفت جدیدی آمد سرکار. یک آقای میانسالی در حالیکه داشت لباس فرم می‌پوشید و با مدارک ور می‌رفت چشمش به من خورد و از من پرسید «تو چرا اینجایی؟». من گفتم من شعار نوشتم و او گفت «شعار نوشتی؟ اعدامت می‌کنند!». وقتی اسم اعدام را آورد من خیلی حالم بد شد، شروع کردم به گریه کردن چرا باید برای یک شعار من را اعدام کنند. مدتی گذشت و بعد آمدند من را بردند به دادگاه. در این مدت هیچ غذایی به من ندادند اما آب دادند.

 ساعتش یادم نیست اما صبح من را بردند پیش یک قاضی دیگر. در شعبه ۴۲ دادیاری در خیابان اشراق. اسمش رو نمی‌دونم. میانسال بود. چاق نبود متوسط بود عینکی بود.

خانواده من هم آنجا بودند‌. باز هم خیلی ما را اذیت کردند و نگذاشتند که خانوادم با قاضی صحبت بکنند. این قاضی خیلی بداخلاق‌تر هم بود. تقریبا میانسال بود. همان سوال‌ها را دوباره از من پرسید. در طول دادگاه غیر از من و افسری که من را از کلانتری با دستبند به دادگاه آورده بود و در واقع نگهبان من بود که فرار نکنم هیچ شخص دیگری آنجا نبود. قاضی به من گفت: «تو نوشتی مرگ بر دیکتاتور. تو توهین به رهبری کردی و من چطور برای تو اعدام ننویسم؟». من خیلی اذیت شدم. فکر کردم دیگر کار تمام است و دارد برای من اعدام می‌نویسد. مدام می‌گفت باید بازداشت بمانم تا شنبه دوباره بروم دادگاه. در آخر، زمانی که فقط ده دقیقه مانده بود که دادگاه تعطیل شود با کلی التماس من را به قید وثیقه یعنی با ضمانت فیش حقوقی پدرم آزاد کرد.

 مشکلات روحی و جسمی بعد از آزادی

من ۹ آذر آزاد شدم. بعد از آزادی من به لحاظ جسمی و هم روحی دچار مشکل بودم. مادرم من را پیش پزشک‌های مختلفی برد. با این حال من باز هم مشکل داشتم. شب‌ها خوابم نمی‌برد. تب و لرز داشتم. همش کابوس می‌دیدم. هنوز هم (که یک سال از آن ماجرا گذشته است) کابوس می‌بینم. مشکلات جسمی من به خاطر باتوم‌هایی بود که به دست‌ها و سرم خورده بود. دست‌ها و پاهام کبود بودند. اون اسپری که زده بودند به صورتم سوزش ایجاد کرده بود. سرم هم خیلی ضربه خورده بود.

بازرسی منزل و ضبط وسایل شخصی و مشاوره مذهبی

بعد از مدتی حالم کمی بهتر شد و توانستم دوباره به مدرسه برگردم، اما یک روز که از مدرسه برگشتم دیدم که خانه به هم ریخته است و مادرم قلبش را گرفته و حالش بد است. از خواهرم پرسیدم که چی شده؟ چرا خونه به هم ریخته است؟ گفت چهار نفر ریختند داخل خانه و خانه را گشتند و وسایلی مثل گوشی و لپتاپ را بردند.

بعد از آن هم یک تاریخی تعیین کردند که باید بروید پیش مشاوره قبل از دادگاه و گفتند این جزئی از روند دادگاه است. روز ۲۱ بهمن ما رفتیم جایی که گفته بودند در همان دادیاری خیابان اشراق. یک آخوندی بود که این مشاوره را انجام می‌داد.آن آخوند هم از من سوال‌هایی پرسید که خیلی بی‌ربط بود به شعارنویسی. مثلا پرسید رابطه‌ات با خانواده‌ات چطور است؟ با هم دعوا می‌کنید یا نه؟ و یک سری سوال‌های عقیدتی هم پرسید مثل اینکه امام اول کیست و آیا نماز می‌خوانم یا نه؟ بعد یک چیزی نوشت و آن را فرستاد برای دادگاه. اسمش یادم نیست. قدش بلند بود مثلاً ۱۹۰. ریش هم داشت ریشش هم سفید نبود. کمی سفید داشت اما سفید کامل نبود.

بعد از آن هم اوایل تیرماه بود که احضاریه آمد که ۱۸ تیر در شعبه یک دادگاه انقلاب اصفهان باید بروم برای دادگاهی. اما من و خانوادم تصمیم گرفتیم که شرکت نکنیم. چون من واقعا نمی‌خواستم دیگر این فضاها را تجربه کنم. برای همین یک روز قبل از دادگاه همراه خواهرم از کشور خارج شدم. بعد از خروج ما از کشور تا الان (آذر ۱۴۰۲) دو بار به پدرم زنگ زدند و گفتند من باید بروم دادگاه وگرنه برایم بد می‌شود. یک بار هم به تلفن خانه تماس گرفتند و خواسته بودند که خواهرم خودش را به اداره اطلاعات معرفی کند.

اطلاعات تکمیلی در مصاحبه با خواهر کوروش هدایت‌نژاد

نوشین کمالیان، خواهر کوروش هدایت‌نژاد، اعلام می‌کند که آنها پس از بازداشت کوروش و پیش از برگزاری جلسه دادگاه، ناچار به ترک فوری ایران شدند. او دلیل این تصمیم را بیم از صدور حکم ممنوع‌الخروجی توسط دادستان و نگرانی شدید از سرنوشت نامعلوم برادرش در صورت بازگشت به دادگاه و بازداشت مجدد عنوان می‌کند.

خانم کمالیان در خصوص شرایط کوروش می‌گوید، اگرچه آسیب‌های جسمی و کبودی‌های ناشی از ضرب‌وشتم پس از چند هفته بهبود یافتند و معاینات مغز و اعصاب، آسیب ماندگار فیزیکی را نشان نداد، اما وضعیت روانی او بحرانی است. او تأکید می‌کند که برادرش دچار فروپاشی روحی شده، با کوچکترین محرکی دچار لرزش و گریه می‌شود و افت تحصیلی شدیدی را تجربه کرده است. وخامت وضعیت روحی او توسط روانشناس نیز تایید شده، به طوری که کوروش به دلیل شوک ناشی از بدرفتاری‌ها، هنوز قادر به بازگو کردن جزئیات دقیق شکنجه‌ها و اتفاقاتی که بر او گذشته، نیست.

خانم کمالیان اشاره می‌کند که حتی پس از خروج از کشور، فشارهای قضایی ادامه یافته است؛ پدر خانواده چندین بار برای احضار کوروش به دادگاه تماس‌های تلفنی دریافت کرده و خودِ او نیز به صورت تلفنی احضار شده است. همچنین، برخی از وسایل اعضای خانواده، از جمله لپ‌تاپ، دوربین و گوشی که در جریان تفتیش منزل ضبط شده بود، همچنان مسترد نشده است. طبق آخرین ابلاغیه ارسال شده به درب منزل آن‌ها، پرونده‌ی کوروش به دلیل زیر ۱۸ سال بودن، از دادگاه انقلاب اصفهان به دادگاه اطفال ارجاع داده شده و مهلتی پنج‌روزه برای معرفی وکیل تعیین شده است.

در زمان انجام این مصاحبه، این خانواده با وجود خروج از ایران در شرایط بسیار دشواری به سر می‌بردند. خانم کمالیان از عدم امنیت، مشکلات مالی و بلاتکلیفی اداری شکایت دارد. او می‌گوید مقامات مربوطه در در کشور محل اقامت از ثبت درخواست پناهندگی آن‌ها خودداری کرده و با بهانه‌جویی‌های قانونی، از جمله زیر سوال بردن حق کفالت او بر برادرش، آن‌ها را در بن‌بست اداری قرار داده‌اند.

او وضعیت زندگی‌شان را «معلق» توصیف کرده و می‌گوید به دلیل نداشتن مدرک رسمی شناسایی، برادرش از حق تحصیل و درمان محروم مانده است. همچنین ترس از بازداشت توسط پلیس محلی و خطر دیپورت (بازگرداندن اجباری) به ایران، باعث شده است که آن‌ها از ترس جانشان حتی از خانه خارج نشوند و در انزوای کامل و استرس مداوم زندگی کنند.