شهادتنامه بهروز اسدی
من بهروز اسدی، متولد ۱۳۳۴ فعال حقوق بشر و کنشگر سیاسی هستم. من از اول دبستان تا کلاس دوازدهم را در مدرسه هاتف در اصفهان تحصیل کردم و پس از گرفتن دیپلم به سربازی رفتم.
من در سال ۱۳۵۴ و با اتمام دوره سربازیام برای ادامه تحصیل به آلمان آمدم. خواهرم در آن زمان عضو کنفدراسیون [دانشجویان ایرانی](۱) بود، به همین دلیل من از نظر سیاسی آگاهی نسبی داشتم و توانستم خیلی زود عضو کنفدراسیون شوم.
بازگشت به ایران پس از انقلاب
در دوران انقلاب، ما سفارت ایران در آلمان را اشغال کردیم. دو روز پیش از پیروزی انقلاب، اعلام شد که قرار است دو هواپیما به بوشهر و تهران برود و کارمندان و تمام افرادی که در آن زمان در پروژههای هستهای با شرکت زیمنس همکاری داشتند را بازگرداند. ما تلاش کردیم تا شرایطی فراهم شود که بتوانیم همراه آنها به ایران برویم. ما با سختی زیاد، با کریم سنجابی (۲) تماسهایی گرفتیم. در نهایت این درخواست پذیرفته شد و من با هواپیمای دوم به ایران سفر کردم.
۴ اردیبهشت ۱۳۶۱، گروهی مسلح، با کاپشنهای شبهنظامی و شعار «الله اکبر» به خوابگاه دانشجویان ایرانی حمله کردند.
زمانی که به تهران رسیدیم، میدان توپخانه و شهربانی هنوز در حال سوختن بودند. سعی کردیم به هر نحو ممکن یک ماشین شخصی پیدا کنیم. در مسیر هم ایستهای بازرسی وجود داشت. همه راهها در کنترل نیروهای مختلف قرار گرفته بود. هر گروه [سیاسی]، پستهای محلی خود را ایجاد کرده بودند و رفتوآمد افراد را زیر نظر داشتند.
در اصفهان، جریانهای سیاسی در فضاهای عمومی از جمله چهارباغ حضور پیدا میکردند. من و دوستانم هم اغلب آنجا رفتوآمد داشتیم. من به نوعی با افراد و گروههای مختلف آشنا بودم. در آن زمان، کسی با کسی برخورد خصمانه نداشت و هنوز موج دستگیریها آغاز نشده بود. ساختار سیاسی در حال تغییر بود، اما هنوز قاعده خاصی حاکم نشده بود. من هم آزادانه تردد میکردم و احساس شادی داشتم.
محل رفتوآمد ما اغلب پارک آینه بود که بعد از سیوسه پل و در سمت چپ قرار داشت. در چهارباغ هم گهگاه از سوی گروههای مختلف میز کتاب برپا میشد. هر جریان سیاسی، دفتر و مکانی برای خود داشت؛ محلی برای نگهداری کتابها و فعالیتهای گروهی. فضای آن دوران، فضایی گفتوگومحور بود.
در تهران تقریبا همه گروهها مقر علنی داشتند، اما در شهرهایی چون اصفهان فعالیتها محدودتر بود. بیشتر بچههایی که از خارج برگشته بودند یا عضو کنفدراسیون بودند، در این فضاها حضور داشتند. هر گروه جداگانه عمل میکرد. برای نمونه گروه سپهریون در یک سو بودند و در سوی دیگر، بچههای سازمان انقلابی حزب توده حضور داشتند. ترکیب افراد بسیار متنوع بود. در کنار این گروهها، نیروهای محلی هم فعالیت داشتند، مانند حزب توده، جریانهای جبهه ملی و سایر گروهها.
ما هنوز در شوروشوق انقلابی به سر میبردیم. تمام بحثها در میز کتابها و به شکل رودررو و چالشی شکل میگرفت. طرفداران سلطنت یا شاه اصلا حضور نداشتند. طرف مقابل، فقط پشتوانهاش رهبر بود و کسی جرات نمیکرد در برابر او چیزی بگوید. برای نمونه اگر کسی نام خمینی را میبرد، ممکن بود تکهتکهاش کنند.
در آن زمان هنوز با گروهها برخورد مستقیم نمیشد و آنها هر کدام میزهایی برپا میکردند. اما بحثها آغاز شده بود. متاسفانه فرهنگ گفتوگو را نیاموخته بودیم و این باعث تنش میشد. گاهی کار به زدوخورد هم میکشید، هرچند نه به شکل گسترده. در این میان، کمونیستها هدف اصلی نیروهای اسلامی بودند. آنها معتقد بودند که کمونیستها نباید قدرت بگیرند و این یکی از مشکلات اساسی بود.
نقطه عطف زمانی بود که در نخستین انتخابات اعلام شد فقط «جمهوری اسلامی»، نه «جمهوری دموکراتیک». از آنجا بود که آگاهی بین روشنفکران شکل گرفت که این چیست. آن موقع ما در خواب خرگوشی بودیم و فکر میکردیم مهم این است که جمهوری باشد. اما جمهوری اسلامی نگفته بود که میخواهد اسلام ولایت فقیه شیعه اثنیعشری را پیاده کند، ولی خودش میدانست که چه میخواهد، در حالی که ما نمیدانستیم و این یکی از ضعفهای درک عمومی ما بود. اینها بحثهایی بود که از ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ مطرح شدند.
تهران که میرفتم نیز اوضاع به همین منوال بود، با این تفاوت که گروهها در تهران مقرهای علنی و مشخص داشتند. در اصفهان، دفاتر بیشتر غیر رسمی یا پنهانی بودند. برای مثال یک کاروانسرا را به طور موقت در اختیار میگرفتند و بچهها آنجا جمع میشدند. در ابتدا، این رنگارنگی و تفاوت دیدگاهها بسیار مثبت بود و انرژی ایجاد میکرد، اما در مدت کوتاهی، همه چیز بههم ریخت.
قدرتگرفتن جریانهای دانشجویی مسلمان
در این میان روزبهروز گروههای مذهبی جایگاه پیدا میکردند. برخی خمینی را رهبر ضد امپریالیست میدانستند و شعار میدادند: «گوش به فرمان توایم خمینی، ما همه سرباز توایم». مذهبیون و دانشجویان مسلمان پله پله، شروع به کار کردند. انجمن دانشجویان مسلمان قدس یکی از نهادهایی بود که نقش پررنگی داشت. یکی از اعضای این سازمان، بعدها رئیس رادیو و تلویزیون اصفهان شد. این فرد و برادرش نقش مهمی در فعالیتهای داخل ایران داشتند. این افراد از تهران تا اصفهان نفوذ داشتند و بخشی از سازوکار رسمی را به دست گرفتند. آنها وابسته به انجمن دانشجویان مسلمان بودند و بسیاری از مسئولیتها را بر عهده گرفته و کارها را پیش بردند.
جریانهای دانشجویی مسلمان قدرت را به تدریج در دانشگاه دست گرفته بودند. آنها تمام خوابگاهها را به پایگاههای قدرت خود تبدیل کرده بودند. برخی از آنها در دوران انقلاب، برای مثال روز ۲۲ بهمن، از زندان آزاد شده بودند و فکر میکردند که اوضاع به مسیر دلخواهشان میرود، درحالی که این یک سراب بود. بخشی دیگر، دگم بودند و معتقد بودند که جز مسئله اسلام، هیچ چیز دیگری نباید وجود داشته باشد. متاسفانه بخش عمدهای، مانند حزب توده، زیر چتر این جریان رفتند و از آنها دفاع کردند و سایر گروههای کوچکتر که حرفی برای گفتن داشتند، سرکوب شدند.
پشتوانه آنها مساجد بود؛ آنها از سینهچاکان خمینی بودند. پیش از انقلاب، مسجد تعیین کننده بود، چون به شکل سنتی مردم را گرد هم میآورد؛ اما در آن زمان مساجد سازماندهی محلهای و گروهی انجام میدادند؛ یعنی تلاش میکردند افراد محله را شناسایی کنند. برای نمونه بگویند این فرد کمونیست یا ضد انقلاب است و به این ترتیب صفبندی ایجاد میکردند. این افراد در حال برپایی تشکیلات خودشان بودند و ارگانهای سرکوب را راه میانداختند. همین دستگیریها و اعدامها، به ویژه به دست خلخالی (۳)، باعث شد این گروهها مصممتر شوند و با کسانی که در برابرشان میایستادند، برخوردهای متفاوتی داشته باشند.
این برخوردها رفتهرفته از سطح بحث و گفتوگو به سطح [برخورد] فیزیکی رسید و بعد هم دستگیریها آغاز شد. برای مثال جریان زهرا خانم فضای جلو دانشگاه تهران را به طور کامل در اختیار گرفته بود. زهرا خانم، زنی بود که به اصطلاح مسلمان، هوچیگر و شعاردهنده محسوب میشد. او میگفت اینها ضد انقلاب و کمونیست هستند و باید بساطشان جمع و جلو آن گرفته شود. میگفت اگر جلو آنها را نگیریم، میخواهند انقلاب را به شکست برسانند. این رفتار او نیز به دلیل پشتیبانی حزباللهیها بود.
ما در آن زمان صحبت از «فرهنگ مدارا» میکردیم؛ فرهنگی که تاکید بر یادگیری گفتوگو و شنیدن نظر مخالف داشت. در ابتدا بسیار خوب بود و ما میتوانستیم بدون ترس از کسی به راحتی حرف بزنیم. ولی کمکم آنها شروع به شناسایی و دستگیری افراد کردند. یکی از دلایل اصلی دستگیریها همین بود. کسانی که به خیابان میآمدند، شناخته میشدند و آن امید و استقلال و آزادی که ما میخواستیم به سراب بدل شد و فرهنگ مدارا جای خود را به فرهنگ زور، تجاوز، دستگیری و زندان داد. بهایی که این فعالیتها داشت، بسیار سنگین بود و به همین دلیل، کسی جرات نمیکرد چیزی بگوید.
هیچکس جرات نمیکرد بپرسد جدایی دین از دولت یعنی چه؟ رفراندوم ۹۹ درصدی (۴)، باعث شکلگیری ترس، رعب و وحشت شد و رفتار و شکل حضور مردم در جنبشها تغییر کرد. مردم به حالت عادی خود بازگشتند و قشر روشنفکر و سیاسی جامعه، در نقش اقلیت، فقط در حال خدمت بودند.
از همینجا بود که دیواری بین اعتماد مردم و حاکمیت کشیده شد و این روند ادامه یافت. این دوران با خفقان، دستگیریهای دهه شصت و اقدامات دیگری که در پی آن انجام شد، همراه بود. شعارهایی مانند «مرگ بر ضد انقلاب خائن» مطرح شد و فضا به سمت رادیکالیزه شدن کشیده شده بود.
در انتخابات مجلس خبرگان که برای تدوین قانون اساسی برگزار شد، میزان مشارکت نسبت به همهپرسی جمهوری اسلامی، ۴۰ درصد کاهش داشت. همهپرسی قانون اساسی هم توسط اغلب احزاب، به جز حزب توده تحریم شده بود. فضای عمومی انتخابات سرد بود. برای نمونه، یک روزنامهنگار کمونیست از روزنامه لوموند نوشته بود که در روز همهپرسی در مسجدی در جنوب تهران حضور داشته و با اینکه هوا خوب بوده، هیچکس آنجا نبوده است.
از سوی دیگر جریان حاکم امکانات بسیاری در اختیار داشت. دلایلی چون انشعابات داخلی، اختلافات چین و شوروی و نداشتن پایگاه تودهای واقعی از عوامل شکست جریانهای رقیب جمهوری اسلامی بود. اغلب سازمانهای سیاسی چپ، به جز سازمان چریکهای فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق، فاقد نفوذ گسترده بودند. این دو سازمان بزرگترین و تأثیرگذارترین گروهها بودند. آنها به راحتی اعضای کنفدراسیون را سرکوب و خدماتمان را قطع میکردند و ما قدرتی در برابرشان نداشتیم.
ما که از اعضای کنفدراسیون بودیم وقتی آنجا حاضر شدیم احساس بیگانگی میکردیم؛ اگرچه میدانستیم اوضاع چگونه است، اما در عمل کسی ما را به عنوان جزئی موثر در نظر نمیگرفت؛ فضا تنها در یک سال به کلی دگرگون شد. در مرحله نخست حملات، گروهها اغلب با ضربوجرح افراد و پخش کتابهای روی میزها و آشوبهای فیزیکی عمل میکردند. در آغاز سلاح گرم استفاده نمیشد؛ بلکه کتککاری، لگد زدن و بههمریختن کتابها مرسوم بود. اما به تدریج چماق و چوب هم وارد میدان شد. من ندیدم که فوری اسلحه بکشند و تیراندازی کنند اما به تدریج خشونت زیاد شد. فکر میکنم این روند چهار تا پنج ماه پس از انقلاب شدت گرفت.
بازگشت به آلمان
من پس از حدود یک ماه و نیم به آلمان برگشتم. من برای ادامه تحصیل به ایران آمده بودم، میخواستم درس بخوانم به مملکتم خدمت کنم اما در آن فضا نمیشد. دیدم در به همان پاشنه میچرخد و دستگیریها و حملهها و شناساییها شروع شده است. آقای بنیصدر (۵) هم آمد بحث انقلاب فرهنگی (۶) را هم در کنار انقلاب اسلامی مطرح کرد.
در واقع انقلاب در سال ۱۳۵۷ رخ داد و ما نزدیک به یک سال بعد علیه جمهوری اسلامی شروع به فعالیت کردیم. اوج این فعالیتها سال ۱۳۶۰ بود، که منجر به حمله حزبالله به خوابگاه دانشجویی ما در آلمان شد.
حمله اعضای «انجمن قدس» به خوابگاههای دانشجویی
من در شهر ماینس بودم و در خوابگاههای دانشجویی مختلفی زندگی کردم. ابتدا در خوابگاه پروتستانها بودم، سپس به خوابگاه دانشگاه رفتم و بعد در خوابگاه کاتولیکها سکونت داشتم تا اینکه در نهایت وارد فضای کار شدم.
آن زمان، یعنی پیش از شروع اعدامهای دهه شصت، انجمن اسلامی، حزب توده و اکثریت فعال بودند. اما رقیب اصلی ما انجمن قدس بود که برای جمهوری اسلامی تبلیغ میکرد و خود را دانشجویان مسلمان معرفی میکردند. پس از آنها، طرفداران حزب توده بودند که در غذاخوری با آنها بحث میکردیم، اما چون تعداد ما بیشتر بود غذاخوری دانشگاه بیشتر در کنترل ما بود. بقیه پراکنده بودند و از شهرهای دیگر میآمدند. به همین دلیل جرات مقابله مستقیم نداشتند.
فعالیتهای آنها شامل گذاشتن میز کتاب و تبلیغ و انداختن شبنامه در اتاقها و خوابگاههای دانشجویی بود. در شبنامهها اغلب نقلقولهایی از روحاله خمینی یا شورای فرهنگی انقلاب بود. در شبنامهها مینوشتند هدف ما این است که نگذاریم ضد انقلاب ریشه بدواند چون آنها میخواهند از ایران چهرهای منفی بسازند. برخی افراد بین ما بودند که همچنان با آنها همراه بوده و بسیاری از ترس درگیری جرات فعالیت نداشتند و ما ناچار شدیم مقابلشان بایستیم. مهم بود که نگذاریم آنها پا بگیرند. ما تا جایی که توانستیم مانعشان شدیم و آنها پس از آن به فعالیت پنهانی رو آوردند. جلساتشان پنهانی شد و سعی میکردند افراد را در مراسمهای مختلف جذب کنند و فعالیت بیرونی و علنی نکنند.
ما با حالوهوای کنفدراسیون اینجا آمدیم و بعد دیدیم که جمهوری اسلامی چه کار میکند، پس ما کاملا ضد جمهوری اسلامی شده بودیم. از این رو این اتفاق درست یا غلط منجر به دعوا میشد. برای مثال یک بار ما میز کتابشان را بهم زدیم. جوان بودیم، زدوخورد پیش آمد. یک بار هم آنها با چاقو دنبالمان کردند و ما فرار کردیم. ما چاقو نداشتیم، هیچ چیزی نداشتیم. وقتی پلیس رسید، گفتیم آنها با چاقو به ما حمله کردند و اعلام کردیم که چاقو را از طبقه یازدهم پایین انداختند. پلیسها پایین رفتند و با چراغ قوه چند چاقو پیدا کردند.
در آن زمان، ما در برابر اعدامها واکنش نشان دادیم و آنها به همین دلیل عصبانی بودند و به ما حمله کردند.
سه شب پیش از حمله آنها، آنها دور هم جمع شدند و نقشه کشیدند به ما حمله کنند. اطلاعاتی به ما رسید که در خوابگاه مجردها در طبقه یازدهم جلسهای برگزار شده است. ما جمع شدیم و به اتاقشان حمله کردیم. کپسول آتشنشانی را باز کردیم و از لای در داخل انداختیم. آنها پنجره را باز کردند و فریاد «هیلفه، هیلفه» یعنی «کمک کمک» سر دادند.
روز ۴ اردیبهشت ۱۳۶۱ (۲۴ آپریل ۱۹۸۲) با هدف سرکوب دانشجویان به خوابگاههای دانشگاه ما حمله شد. گروهی مسلح، با کاپشنهای شبهنظامی و شعار «الله اکبر» به خوابگاه دانشجویی حمله کردند. آنها فهرست اسامی داشتند. من در فهرست افراد خوابگاهی متاهل بودم و آنها ابتدا به خوابگاه مجردها حمله کردند.
آن روز بچهها زنگ زدند و گفتند حمله شده است. من پایین آمدم و دیدم گروهگروه با شعار «الله اکبر» وارد خوابگاه مجردها میشوند. حدود ۸۵ تا ۹۰ نفر بودند؛ همه با اتوبوس آمده بودند و پشت دانشگاه در تپهای مخفی شده بودند. سر ساعت، محمد رینگو (۷) به آنها فرمان داد و حمله آغاز شد. یکی از آنها فردی عینکی بود و من با کف دست به چشمش ضربه زدم و عینکش شکست. سپس پلیس نظامی و نیروهای امدادی ساختمان خوابگاه را محاصره کردند؛ آمبولانسها آمدند و بچهها را به بیمارستان بردند. دستکم یک نفر کشته شد. یک دختر، دو روز بعد، فوت کرد. پلیس میگفت او دچار حمله قلبی شده بود. شوهرش و هماتاقیهایش مورد ضربوشتم قرار گرفته بودند و اتاق غارت شده بود. برخی از افراد از طبقات پایین پریده بودند تا فرار کنند. مهاجمان طبقه به طبقه فهرست اسامی داشتند و بالا میرفتند. کابلهای تلفن و آتشنشانی را قطع کرده بودند و حتی تماس اضطراری هم قطع شده بود. همه چیز برنامهریزیشده بود. تمام این فعالیتهایشان با همکاری سفارت و محمد رینگو پیش میرفت.
در آن روز دستکم هشت تا ۱۰ نفر زخمی شدند. برخی به بیمارستان رفتند، برخی را با شلاق یا نانچیکو (سلاح سرد سنتی ژاپنی) زدند، حتی چاقو هم داشتند. زخمیها درمان شدند اما تقریبا همه آنها به بیمارستان مراجعه کردند. از زمان شروع حمله نزدیک به نیم ساعت تا ۴۵ دقیقه طول کشید تا پلیس برسد. ابتدا دو مامور پلیس آمدند، سپس چهار نفر، بعد شش نفر و در ادامه پلیس نظامی هم آمد.
رئیس دانشگاه به آنجا آمد؛ من او را میشناختم، نامش پروفسور هربایل بود و من از او خواستم که این افراد را دستگیر کند، چون دوستانم مورد ضربوشتم قرار گرفته بودند. پلیس وارد شد، آمبولانسها آمدند و کار مداوا را شروع کردند و برخی را به بیمارستان انتقال دادند. مهاجمان از آنجا رفتند و با شعار «الله اکبر، خمینی رهبر» به سمت شهر حرکت کردند و بسیاری از آنها دستگیر شدند. زمانی که اسم و فامیل آنها را در بازداشت میپرسیدند قریب بهاتفاقشان در جواب میگفتند: «محمد مسلمان». چهار روز بعد، سفیر [ایران] به ملاقاتشان رفت، آنها را آزاد کردند و با تاج گل بدرقه کردند و به ایران بازگرداندند. یکی از افراد حاضر بین آنها کاظم دارابی بود. او از سازماندهندگان ترور میکونوس بود. کاظم دارابی بعدها به ایران رفت و دوباره بازگشت و ترور صادق شرفکندی (۸) را سازماندهی کرد. سپس باز به ایران رفت و رئیس مرکز فرهنگی اسلامی ایران شد. آنها بدون محاکمه به ایران بازگشتند.
پس از حمله به خوابگاه، ما نیز در دادگاهها حاضر شدیم؛ من و چند تن دیگر. اما هیچکدام این افراد به شکل واقعی مجازات نشدند. وکیل میآمد، ما شاکی بودیم، اما انگار «عیسی به دین خود، موسی به دین خود» بود. به این بهانه که آن افرادی که شما از آنها شکایت دارید دیگر در دسترس نیستند. در واقع یک دیپلماسی قوی پشت پرده بود. ما حتی نسبت به این موضوع که چرا اجازه خروج آنها از آلمان داده شده نیز کاری نتوانستیم انجام دهیم چون آن موقع مفهوم حقوق بشر به شکل امروز مطرح نبود.
بعد از این حمله، در هامبورگ هم به دلیل مسائل مربوط به مرکز اسلامی هامبورگ (مسجد آبی) تنشهایی بود، اما قابل قیاس با ما نبود. حمله ۲۴ آوریل ۱۹۸۲ حمله جمهوری اسلامی علیه مخالفانش در خارج از کشور بود. هدف اصلی آنها سرکوب، ضربوشتم، نابودسازی و خفهکردن صداهای [مخالف] بود. البته در پاریس هم خشونتهایی رخ میداد.
پناهندگی در آلمان و تاسیس سازمان «ایرانیان دموکرات در خارج کشور»
ما آن روزها تا حدی جلو اعضای انجمن قدس میایستادیم و اجازه نمیدادیم فعالیتهای آنها رشد کند. ما کسانی را میدیدیم که میدانستیم آدمکشاند. اما بقیه میگفتند بگذارید بروند. ما نمیتوانستیم به پلیس بگوییم کاری بکنند، چون میگفتند مسئله مهمی نیست اما من میدانستم آن آدمها چه کسانی هستند. به همین دلیل این زدوخوردها وجود داشت. آنها نشان دادند که میتوانند سرکوب کنند.
در سال ۱۹۸۲ ما تقاضای پناهندگی دادیم. آن زمان، مجله اشپیگل که بزرگترین نشریه سیاسی آلمان بود، عکسی از من به همراه یکی از دوستانم که اکنون نیز در آلمان است را به عنوان «قربانیان حمله حزبالله» منتشر کرد. وکیل من این تصویر را به دادگاه فرستاد و گفت: «این افراد باید فورا پذیرفته شوند.» در مدت سه هفته پاسخ آمد که پناهندگی این افراد نیاز به دادگاه ندارد و پذیرفته میشوند. در آن زمان پناهندگی بسیار کم بود. پاسپورت من در سپتامبر آن سال منقضی میشد و به من گفته بودند آن را تمدید نمیکنیم. پس از آن، وکیل تقاضای پناهندگی کرد و در مدت سه هفته [حکم] پناهندگی ما صادر شد.
در آن دوران، ما پس از پایان فعالیت کنفدراسیون، سازمانی با نام «ایرانیان دموکرات در خارج کشور» تشکیل دادیم. اعضای قدیمی کنفدراسیون، از جمله محمود راستی، فرهاد سمینار، منوچهر صالحی و برخی از افراد جبهه ملی هم حضور داشتند. من پانزده سال دبیر دفاعی و بینالمللی این سازمان بودم. تشکیل این سازمان مهم بود، چون ما وظیفه تاریخی داشتیم که کنفدراسیون را به عنوان یک دستاورد ببینیم.
فشار بر خانواده و مرگ مشکوک برادر
زمانی که من در آلمان فعالیت میکردم بارها روی در خانه ما در ایران با عنوان «خانه ضد انقلاب» علامتگذاری شده بود که این موضوع فشار زیادی به مادرم وارد کرد. نه یک بار، بلکه چندین بار نوشته بودند. مادرم میگفت من به نقاش میگفتم بیا و رنگ بزن، اما دوباره مینوشتند. این اتفاقها بین سالهای ۱۹۸۳تا ۱۹۸۵ رخ داد.
برادرم هم در ایران بود. او فرد مطرحی در حوزه محیطزیست و حیاتوحش بود و در آن زمان ریاست سازمان حفاظت محیط زیست بندرعباس و خلیجفارس را بر عهده داشت. آنها از برادرم میخواستند در نماز جمعه شرکت کند. برادرم را به عنوان «پدر یوزپلنگ ایران» میشناختند و آثار و فعالیتهای علمی و حفاظتی مهمی انجام داده بود. از جمله پیگیری وضعیت دریاچه ارومیه و مسائل مربوط به گوزن زرد ایرانی. او در اثر تصادف درگذشت که تا امروز برای ما پرسشبرانگیز است. ما هنوز مطمئن نیستیم که آیا واقعا تصادف بود یا اتفاق دیگری رخ داده است.
دلیل اینکه نسبت به علت مرگ برادرم بدگمانیم این است که او در حال کسب نفوذ و قدرت علمی در حوزه محیطزیست و حیاتوحش بود. او کنفرانسها و کنگرههای جهانی مرتبط با یوزپلنگها را در ایران سامان میداد و به واسطه مقالات انتقادیاش، برای نمونه علیه برخی گروهها در گیلان که غیر قانونی خزها را شکار و به ترکیه قاچاق میکردند، توجهها را به خود جلب و دشمنانی برای خودش ایجاد کرده بود. او سالها پیش برای روزنامهها و مجلات محیطزیستی مینوشت و به عنوان شخصی که با منطق علمی سخن میگفت، اعتبار داشت. اما ناگهان از میان ما رفت.
برادرم دو سال پیش از تصادف، پیدرپی مینوشت. برای نمونه، در مقطعی در روزنامه همشهری، از محیطزیست و حیاتوحش مینوشت و عنوان مقالههایش «چه میدانید» بود. او در آن دوران در حال یافتن جایگاه خود به عنوان فردی بود که میتوانست سخن علمی بگوید، اما نمیدانم چرا از میان ما رفت.
تهدید به مرگ از سوی عوامل جمهوری اسلامی
در سال ۱۹۹۲ فهرستی منتشر شده بود که آن را «فهرست سیاه» مینامیدند. این اطلاعات را فردی به روزنامهای در آلمان داده بود و آنها به پلیس جنایی آلمان خبر دادند و پلیس نیز در این رابطه با ما تماس گرفت. نام سه نفر در آن فهرست بود. در همان زمان، من به همراه بهمن نیرومند (۹) تصمیم گرفتیم موضوع را در افکار عمومی مطرح کنیم. ما در تلویزیون سراسری آلمان ظاهر شدیم و پلیسها به خانهمان آمدند. پلیسها مجموعهای از تدابیر امنیتی را به من اعلام کردند و گفتند نباید به دفتر مشاوره بروم. همچنین نامهای نوشتند و برای رئیسم فرستادند. من از بنیانگذاران سازمان دفاع از حقوق پناهجویان (ازول)، یکی از قویترین سازمانهای مدافع حقوق بشر آمریکایی که در آلمان نیز قدرتمندترین سازمان در این زمینه به شمار میآید، هستم. سخنگوی سازمان در آن زمان نامهای به وزیر کشور آلمان نوشت و در آن از مخفف نام من (ب.الف) استفاده شده بود و اعلام کردند که جان این فرد در خطر است و اگر اتفاقی برایش بیفتد، شما مسئول هستید.
در آن دوران، تمام زمانم صرف فعالیت سیاسی میشد و به عنوان دبیر سازمان «ایران دموکرات در خارج از کشور» فعالیت میکردم. شب و روز درباره پناهجویان ایرانی کار میکردم، در تمام تجمعها حضور داشتم و یکی از فعالان سیاسی و میدانی بودم. در آن زمان، من و بهمن نیرومند به این نتیجه رسیدیم تنها حفاظتی که داریم، افکار عمومی است. ما نمیدانستیم چرا پلیس تماس گرفته است. من از پلیس دلیل آمدنشان را پرسیدم و گفتم: «چرا آمدهاید اینجا و میخواهید به من اخطار دهید؟ بروید سراغ لانه جاسوسی جمهوری اسلامی.» آنها در پاسخ گفتند: «ما نیامدیم بحث سیاسی کنیم، آمدیم بگوییم باید مراقب باشید. ما در حال حاضر هیچ اطلاعاتی نداریم، اما مجبوریم این هشدار را بدهیم.» ما هم دیدیم برای آنکه بتوانیم از خودمان دفاع کنیم، تنها راه، تکیه بر افکار عمومی است. اگر حادثهای رخ میداد، آنها میگفتند ما هشدار داده بودیم و خودشان مقصر بودند. پلیسها ناچار بودند برای پیشگیری از حادثه بیایند و به ما اخطار دهند.
با این حال، تهدید به مرگ تنها همین یکبار نبود. به تازگی، در ماه نوامبر سال ۲۰۲۴، بار دیگر از پلیس جنایی آلمان به دفتر من آمدند و گفتند: «ما در حال حاضر هیچگونه مدرک یا سندی نداریم، اما باید بدانید که لازم است مجموعهای از تدابیر امنیتی را رعایت کنید، زیرا شما فعالیت میکنید و همواره درباره سپاه پاسداران اسلامی حرف میزنید.» خانمی مسئول این موضوع بود و شمارهای به من داد تا به خانواده و دوستان سیاسیام بدهم. این شماره به مرکز تماس اضطراری متصل بود و برای مثال اگر با ۱۱۰ تماس میگرفتی و میگفتی «من با این شماره تماس میگیرم»، میدانستند موضوع چیست. آنها گفتند به دلیل شرکت کردن در تظاهرات هفتگی، علیه سپاه پاسداران و مصاحبهها و مقالات متعدد در روزنامهها، همه از فعالیتهایم آگاهاند. چندین کاغذ آوردند، برخی قرمز و برخی زرد. من گفتم برای خودم هیچ ترسی ندارم، اما اگر شما اطلاعاتی دارید باید فورا اقدام کنید. آنها گفتند: «به همین دلیل آمدیم و این را به شما میگوییم.» آدرسهایی هم به من دادند.
یک بار دیگر هم من یک تلفن مشکوک داشتم. فردی با لهجه روسی صحبت میکرد و به من ناسزا میگفت. موضوع را به پلیس گزارش دادم. بعدتر، در تظاهراتی که شنبهها میرویم، دو نفر بودند که گفته میشد روس هستند. آنها زمانی که صحبت میکردم عکس میگرفتند و به همین دلیل دوستانم آنها را به پلیس تحویل دادند. پس از این اتفاق، دو مامور پلیس به خانه من آمدند تا بررسی کنند که آیا خانه از نظر امنیتی مناسب است یا نه.
من به این دلیل که سخنگوی بینالمللی سازمان ایرانیان دموکرات در خارج کشور بودم، فعالیتهای عمومی زیادی انجام میدادم، مانند سازماندهی اعتصاب غذاها. اما این سازمان دیگر وجود ندارد چون دیگر سازمانهای سیاسی دخالت کردند و همه چیز را از بین بردند. ما یک جریان دموکراتیک وسیع و علاقمند داشتیم که در آمریکا و اروپا نیز شعبه داشت. به هر حال این سازمان را نابود کردند و دیگر نداریم و من فقدانش را حس میکنم. فقدان چیزی مانند کنفدراسیون، مثل همین سازمان ایرانیان دموکرات در خارج کشور.
(آقای بهروز اسدی، در زمان تدوین این شهادتنامه، در ۲۴ مهر ۱۴۰۴ از سوی رئیسجمهور آلمان، نشان افتخار جمهوری فدرال آلمان را به علت فعال حقوق بشری در حوزه کمک به پناهجویان و مهاجران دریافت کرد.او پیشتر نیز در سال ۲۰۰۰ نشان نقره مالتزر و مدال افتخار ایالت راینلند فالتس در سال ۲۰۱۴ را دریافت کرده بود.)
-----------------------