مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری - کتابخانه حقوق بشر
بنیاد برومند  
 
A project of the Abdorrahman Boroumand Foundation

مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری

مقدمۀ ناشر

درسال ١٣٨٤ بنیاد عبدالرحمن برومند ترجمۀ مجموعه‌ای از متون کلاسیک و جدید را در رابطه با ترویج فرهنگ دموکراسی و حقوق بشر به عنوان یک طرح، پیش روی خود نهاد. نخستین متن در چارچوب این طرح، "حقوق زن، حقوق بشر است" بود که به مناسبت روز جهانی زن، در ماه مارس ١٣٨٧ به صورت الکترونیک منتشر شد و در اختیار عموم قرار گرفت. "مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری" دومین متن از این مجموعه است که، به مناسبت روز جهانی ضد فاشیسم و سالروز سقوط دیوار برلن (٩ نوامبر) در اختیار خوانندگان قرار می‌گیرد[1]. باوجود تنوع موضوع‌ها و تفاوت زمانی تألیف این آثار، وجه مشترک همۀ آن‌ها، ارتباطی است که به صور مختلف با مسائل کنونی کشورمان دارند.

آرنت طی سا‌ل‌های پس از انقلاب ٥٧، در میان نسل جوانی که ازجمله در نتیجۀ عملکرد سیاسی‌شان، جمهوری اسلامی همچون یک پدیدۀ نامحتمل و حیرت‌انگیز به شکل گرفت، چهره‌ای شناخته شده بود. آرنت با تحلیل و بررسی نظام‌های توتالیتر در کتاب "توتالیتاریسم[2]"، بسیاری از این نسل را به شناخت و درک روشن‌تر از ماهیت جمهوری اسلامی رهنمون شد. ارتباط اندیشه‌های آرنت با مسائل کنونی مطرح در ایران، ارتباطی منطقی است. «جمهوری اسلامی»، یک پدیدۀ انقلابی مدرن است که آشکارا خود را میراث‌خوار سنت انقلابی می‌داند که با انقلاب کبیر فرانسه آغاز شد و با انقلاب اکتبر روسیه ادامه و گسترش یافت و در طول قرن بیستم، الهام‌بخش بسیاری از انقلاب‌ها در کشورهای دیگر بود. انقلاب اسلامى در ایران اگرچه دگرديسى نوینی در پدیدۀ انقلاب‌های مدرن است، با اين حال، مكانيسم يكسانى با همان پديده دارد. همین بس که دقت کنیم به نهادهای بنیانی انقلاب اسلامی، چون دادگاه های انقلاب، کمیته‌های انقلاب و ... که نه تنها کارکردشان بلکه حتی در مواردی، نامشان نيز با همتاهای‌شان در انقلاب فرانسه يا روسيه يكسان است. از اين‌رو، نزدیکی جمهوری اسلامی با نظام‌های توتالیتر ﴿غيرمذهبى يا ضدمذهبی﴾ چون اتحاد جماهیر شوروی، چین کمونیست، كوبا و کرۀ شمالی، به دليل وجوه اشتراك در يك سنت انقلابی، شگفت‌آور نيست. هانا آرنت از جمله متفکران غربی است که پس از جنگ جهانی دوم، راه مبارزه با توتالیتاریسم را در شناخت دقیق ماهیت اين نظام وعلل پیدایش آن مىدانستند. وی معتقد بود برای از ميان بردن توتالیتاریسم باید آن را شناخت و تاریخ آن را "مهار کرد". نسل هایی که در نیمۀ دوم قرن بیستم به مبارزه علیه توتاليتاريسم کمونیستى پرداختند از اندیشۀ او بهرۀ فراوان بردند.

اگر قرار است که پرانتز سیاه توتالیتاریسم اسلامی در ایران بسته شود، به همان نسبت که بنیانگزاران جمهوری اسلامی از هیتلر، لنین، استالین و مائو تستونگ آموختند، جامعه مدنی ایران نیز نيازمند آموختن از تجربه و اندیشۀ فرزانگانى چون آرنت، رمون آرون، کارل پوپر، واکلاو هاول و... است که انديشه و عمل‌شان در شکست توتالیتاریسم نقش بسيار مهمى داشت.

"مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری"، تأملی است در مورد رابطۀ نیک و بد و اخلاق با مستقل اندیشیدن و داوری فردی. از بطن این تأمل تحلیلی درخشان در باب قدرت به ظاهر نامحتمل فرد درنظام های استبدادی و توتالیتر و مسئلۀ شرٌ در تاریخ ارائه شده است. پیش از آنکه سخنی در معرفى مؤلف و تاريخچۀ تألیف این متن به میان آید، بد نیست به اهمیٌت این مقاله در ایران سی سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی اشاره شود. چه بسا بحثی در یک محفل دوستانه در مورد کتاب "لولیتا خوانی در تهران"، نوشتۀ آذر نفیسی، بهترین مصداق ربط تحلیل آرنت در مورد اخلاق با مسائل امروز ایران باشد در فصلی که به "گاتزبی بزرگ" اختصاص داده،. آذر نفیسی که محور کتابش آمد و شدی پیوسته ميان دنیای خیالی آثار ادبی و واقعیت‌هاى روزمرۀ انقلاب اسلامی است، نقدی بدون ارفاق از خویش و دوستان چپ گرای دوران انقلابش به دست می دهد. او به تشابه ذهنیت سرکوبگراى انقلابیون چپ آن دوره با آنان که زمام امور را در ایران به دست دارند و امثال نفیسی و دوستانش را قلع و قمع مىكنند، اشاره دارد و بر مسئولیت اخلاقی آنان در رابطه با فجایعی که در ایران رخ داد تأکید می‌کند. به خاطرم نیست که بحث در مورد "لولیتا خوانی" به چه دلیل آغاز شد، همان بس که همگی آن را خوانده بودند و هرکدام به نکاتی که برایشان از نظر ادبی و فکری تازه‌گی داشت اشاره کردند. یکی از دوستان امٌا به نقد نفیسی از چپ ایراد داشت و بر آن بود که این کتاب جای چنین نقدی نبود. برای روشن شدن قضیه باید گفت افرادی که در آن جمع به گفتگو نشسته بودند، به استثنای نگارندۀ این سطور، همگی در گذشته از انقلابیون چپ گرا بودند، که بعضی از انقلاب اسلامی پشتیبانی و برخی نيز از همان آغاز، با آن مخالفت کرده بودند. نکتۀ مهم تر اینکه، شخصیت والای آنان که در شجاعت، پاکدامنی و يكرنگىشان کوچکترین خللى نیست و هم‌امروز، فعالانه در راه آزادی و حقوق بشر مبارزه می‌کنند، مانع از این مىشد که بحث به فخرفروشی، توجهیات واهی و یا سیاست بازی آلوده شود. گفتگوی صميمانه و دوستانۀ آن محفل، حول مسئلۀ کلیدی پاسخگویی به وجدان خویش و مسئولیت اخلاقی در تاریخ شکل گرفت. اکثر دوستان با انتقادی که از متن شد مخالف بودند. برای روشن شدن این مخالفت بود که یکی از حضار که در آن دوره از رهبران پُرنفوذ و پُرآوازۀ چپ انقلابی بود، پیکان نقد را متوجه شخص خود کرد و گفت شایسته نیست که از مسئولیت اخلاقی خویش شانه خالی کند. گویی که این گفتگو با وجدان خویش را همگی تجربه کرده بودند، یکی دیگر از دوستان که در آن دوره هوادار نوجوانى از چپ انقلابی بود، ضمن قبول مسئولیت، گله از این داشت که جوانان آن روزگار چيزى جز جزوات سطحى انقلابی در دسترس‌شان نبود و توسط رهبرانشان شستشوی مغزی داده می‌شدند. و درمقابل این گله پاسخی شنید که محور اصلی تحلیل هانا آرنت در مورد مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری است. پرسیده شد چرا به این شستشوی مغزی تن در دادی، گیريم که راه ما غلط بود، تو چرا به این راه پیوستی، مسئولیت خود را در کجا می بینی؟ دیر وقت بود و بحث نیمه تمام ماند و این آخرین سؤال، روزهای پُرتلاطم بهمن ماه ١٣٥٧ را در ذهن من زنده کرد. خاطرۀ مجادلات در دانشگاه تهران را که همگان به جای گفتگو شعار می دادند، و صدای امثال شاپور بختیار که از حقوق بشر، اصلاحات، و حکومت قانون سخن می‌گفت، در آن غوغاى فراگير یا ناشنیده ماند یا از آن بدتر، به سُخره گرفته شد.

از بیستمین سالگرد انقلاب اسلامی ایران تا به امروز، هر روز برگی به تاریخ کشورمان افزوده شده که عنوانش "اشتباه کردیم" بوده است. شکی نیست که نگاه به گذشته در آستانۀ سی امین سالگرد این انقلاب، بازهم شاهد اين عنوان خواهيم بود. اما اگر گامی به پیش نگذاشته و از خود نپرسیم: چرا و چه شد كه اشتباه کردیم؟ تکرار این اقرار به خودی خود راه گشا نخواهد بود. در رابطه با چنین پرسشی است که می توان از اندیشه های هانا آرنت یاری گرفت، که در پی پاسخ به پرسشی مشابه مطرح شده است. پس بی فایده نیست که همراه با معرفی کوتاه مؤلف[3]، خلاصه ای از وقایعی را به دست دهیم که منجر به تألیف مقالۀ "مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری" شد.

هانا آرنت متفکر و فیلسوف یهودی تبار در سال ١٩٠٦ در شهر هانوفر آلمان به دنیا آمد. پدرش را در هفت سالگی از دست داد. مادرش به سوسیال دموکراسى گرایش داشت و مذهبی نبود. آرنت در کودکی در خانواده چيزى در مورد یهودی بودنش نشنیده بود. پس از اینکه در خارج از محیط خانوادگی به دلیل یهودی بودن تحقیر شد، از هویت ويژۀ خود در جامعۀ آلمان آگاهی یافت. مادرش از همان کودکی به او آموخت که در مقابل كنايه‌ها و زخم زبان‌هاى ضد یهودی رايج آن دوره در جامعۀ آلمان ایستادگی کند و به جای پنهان كردن هویتش از حق خود به عنوان یک یهودی دفاع کند. هانا در خانواده‌ای فرهيخته رشد کرد و هوش و کنجکاوی خاص و نیاز عاجلى كه از نوجوانی به درک مسائل داشت، او را به سوی فلسفه سوق داد. از چهارده سالگی با آثار کانت که در کتابخانه پدر بزرگش در درسترس بود، آشنا شد و دانست که رشته مورد علاقه اش فلسفه است. او در دانشگاه‌های ماربورگ، هایدلبرگ و فرایبورگ، فلسفه و یونانی خواند و از دانشگاه هایدلبرگ با راهنمایی استادش کارل یاسپرز، دکترای فلسفه گرفت. با به قدرت رسیدن حزب ناسیونال- سوسیالیست آلمان و تشدید آزار یهودیان در آلمان، در سال ١٩٣٣ به فرانسه گریخت و در آنجا به همکاری با سازمان‌های یهودی برای مهاجرت کودکان یهودی پناهنده به فلسطین مشغول شد. درسال ١٩٤١ در حالیکه بخشی از کشور فرانسه تحت اشغال قوای آلمان بود، به آمریکا مهاجرت کرد و پس از ده سال به تبعیت آن كشور در آمد. او در آمریکا به تدریس در دانشگاه‌ها و تحقیق و نوشتن مشغول شد. هانا آرنت در چهارم دسامبر ١٩٧٥ در پی سکته قلبی به درود حیات گفت.

شرایط تاریخی و دوران سیاه نظام توتالیتر که شاخص نیمۀ اوٌل قرن بیستم بود، هانا آرنت را که علاقه‌ای به سیاست نداشت، به وادى اندیشه و نظریه پردازی سیاسی کشاند. او اعتقاد داشت که تنها با تحلیل دقیق و درک کامل فجایع نازیسم و کمونیسم می‌توان با طبیعت این نظام‌ها آشنا شد و علل رشدشان را کشف نمود. در سال ١٩٥١، "منشاء توتالیتاریسم" را که تحلیلی مقايسه‌اى از دو نظام فاشیسم/نازیسم و کمونیسم بود منتشر کرد. این کتاب هنوز یکی از مهم ترین آثار تاریخی/نظری دربارۀ توتالیتاریسم است. شناخت طبیعت نظام‌های توتالیتر و اینکه این نظام ها در آغاز بر اساس نفی انسانیت بخشی از انسان‌ها و نهایتاً نفی ذات انسان و حذف حوزۀ سیاست از زندگی اجتماعی عمل می‌کنند، سؤال های بسیاری در ذهن آرنت برانگیخت که طى دوران زندگى و در آثار مختلف‌اش یک به یک به آن‌ها پرداخت. یکی از این سؤال‌ها در مورد شخصیت کارگزاران نظام توتالیتر بود. او در مورد سرشت و شخصيت افرادی کنجکاو بود که مرتکب جنایتی شده اند که نه تنها در تاریخ بی سابقه بوده، بلکه ابعاد و نوع آن حتی در قوۀ تخیل انسان‌ها نمی‌گنجیده است، طوریکه بعد از وقوع اش نیز باوركردنی نيست.

روز ٢٤ مه ١٩٦٠ روزنامۀ نیویورک تایمز خبر ربوده‌شدن آدولف آیشمن در آرژانتین را توسط مأموران اسرائیلی و انتقال او به اسرائیل و بازداشتش در آن کشور را منتشر کرد. آیشمن یکی از مقامات عالیرتبۀ حکومت نازی و مسئول سازمان‌دهی اخراج یهودیان از آلمان و بعدها گسیل یهودیان اروپا به اردوگاه‌های مرگ بود. بحث در مورد اینکه آیشمن در کجا و بر اساس چه قانونی محاکمه شود، چند ماهی در مجامع بین المللی و سازمان ملل مطرح شد. در آن زمان قانون جنایت علیه بشریت هنوز در چارچوب قوانین جنگی مطرح بود و قوانین کیفری بین المللی، خارج از حیطۀ مخاصمات بین دولت‌ها رشد نکرده بود، و كشورهاى عضو سازمان ملل متحد، اشتیاق خاصی برای تشکیل یک دادگاه جنایی بین المللی نشان نمی دادند. بالاخره مقامات اسرائیلی تصمیم گرفتند که آیشمن را بر اساس قانون جنایت علیه قوم یهود محاکمه کنند، زیرا در قوانین کیفری اسرائیل، قانونى براى جنایت علیه بشریت نبود. هنگامیکه محاکمۀ آیشمن در اسرائیل قطعی شد، هانا آرنت با مجلۀ نیویورکر تماس گرفت و داوطلب شد که به عنوان گزارشگر این محاکمه از طرف مجله به اورشلیم برود. سردبیر مجله مشتاقانه این پیشنهاد را پذیرفت. آرنت برای تمدید بورس تحقیقی یک ساله‌اش در نامه‌اى به بنیاد راکفلر چنین نوشت: "می دانم که شما لزوم حضور من را به عنوان گزارشگر در دادگاه درک خواهید کرد، من فرصت حضور در دادگاه نورنمبرگ را از دست دادم، من هرگز این افراد را حضوراً ندیده ام، این تنها فرصتی است که آن‌ها را حىّ و حاضر ببینم[4]". در نامۀ دیگری به کالج واسار برای لغو برنامۀ سخنرانیش، چنین نوشت: "احساس می‌کنم حضور در این دادگاه به نوعی وظیفه ای است که نسبت به گذشته خود دارم[5]". هنگامیکه بالاخره آرنت آیشمن را در جعبۀ شیشه ای در دادگاه دید، از معمولی بودن او، و اینکه نه یک عنصر شیطانی، بلكه به عکس، موجودى انسانی می نمايد، حیرت زده شد. از چنین مشاهده‌ای در دادگاه، این سؤال مطرح شد که چگونه آدم‌های معمولی، که هیچگونه خصلت جنایتکارانه در خود ندارند و اگر در شرایط تاریخی خاصی قرار نگیرند هرگز به دیگری آزار نمی‌رسانند، می‌توانند عامل و کارگزار شرٌ در تاریخ شوند. "مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری"، کوشش برای پاسخ به این سؤال و مسائل دیگری است که پی آمد مشاهدات آرنت در دادگاه آیشمن و نوع گزارشی بود که تهیه کرد و به نیویورک فرستاد.

مجموعۀ گزارش‌هاى آرنت از اورشلیم در کتابی تحت عنوان "آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شرٌ" به چاپ رسید. آشنایی با این کتاب، تنها آشنایی با مسائل و پیچیدگی‌های مقوله‌هایی چون، عدالت، قضاوت، جبر تاریخ، مسئولیت جمعی و مسئولیت فردی، رابطۀ ستمکار و ستمدیده و مباشرت ستم‌دیدگان در ستمی که متحمل می شوند نیست. خواندن این کتاب به مثابه یک تجربۀ روحی و یک درس اخلاقی است، زیرا به ندرت پیش می آید که گزارشگر دادگاهی از چنین قدرت فکری، وسعت دانش و فرهنگ، صداقت و شجاعت ذهنی برخوردار باشد. آرنت از اوٌلین لحظات گزارشش، دادستان دادگاه، و در پس ادعانامۀ او، سیاست دولت اسرائیل را که مایل بود دادگاه را به یک دادگاه سیاسی تبدیل كند و از آن برای محکوم کردن یک سیستم و یک ایدئولوژی استفاده نماید، به شدت مورد انتقاد قرار داد. به نظر او منزلت و شأن عدالت، اجازه نمی داد که متهمی که برای پاسخگویی به اعمالی که شخصاً انجام داده در دادگاه حضور می یابد، مبدل به مهره‌ای شود قابل تعویض، و بهانه‌ای برای محکوم کردن یک سیستم سیاسی. نقد تند آرنت، ریشه در این اعتقاد داشت که دادگسترى در دموکراسی نمی‌تواند همانند نظام‌های توتالیتر، افراد را بدل به مهره كند. آرنت در مقابل، استقلال قضات دادگاه را که وارد بازی دادستان نشدند ستود. امٌا به طور کلٌی از اینکه آیشمن در یک دادگاه بین المللی و بر اساس قانون کیفری جنایت علیه بشریت محاکمه نمىشود متأسف بود. او معتقد بود که نه دادگاه نورنمبرگ، و نه دادگاه اورشلیم، صلاحیت چنین محاکمه‌ای را نداشتند. چون در دادگاه نورنمبرگ آنان که پیروز شدند شکست‌خوردگان را به محاکمه کشیدند، و در دادگاه اورشلیم، قربانیان جنایتکاران را. آرنت تأسف می خورد از اینکه در آن زمان یک دادگاه بین المللی وجود نداشت که بشریت نازی‌ها را برای آنچه که جنایت علیه بشریت است، یعنی نفی نفس بشریت توسط جنایتکاران محاکمه کند.

نکته مهم دیگر در مورد وقایعی بود که در دادگاه اتفاق افتاد. در طول شهادت قربانیان، معلوم شد که تشکیلات یهودیان در آلمان، در سازمان دهی و انتقال همکیشان خویش با مقامات نازی همکاری داشته اند. آرنت در گزارشش به این مسئله اشاره كرد و در مورد آن به بحث پرداخت. و این امر باعث یک جنگ تبلیغاتی علیه او و کتابش در اسرائیل و خارج از اسرائیل شد. آرنت که آماج حملات و تهمت‌های ناروا شده بود، در آغاز، با علم به اینکه انتقادات و تهمت ها تبلیغات سیاسی است و ربطی به کتابش ندارد، با دلی شکسته، سکوت اختیار کرد. امٌا به تدریج و با بالا گرفتن بحث، متوجه شد که در ورای تبلیغات، مسائلی جدی توسط افرادی با حسن نیت مطرح شده که نیازمند پاسخ است.

در "مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری"، هانا آرنت ایرادها و انتقادهاى منتقدین "آیشمن در اورشلیم، گزارشی از ابتذال شرٌ" را یک به یک برمی‌شمرد، تحلیل می‌کند و بدان‌ها پاسخ می‌دهد. عمق و پیچیدگی مطالب آرنت در یک مقدمۀ کوتاه نمی گنجد، در هر بند این مقاله فکر و تحلیلی نهفته است که نیاز به دقت و تمرکز خواننده دارد. از جمله ایرادهایی که به او گرفته شد در مورد عنوان گزارش بود، یعنی "ابتذال شرٌ" . انگار که او با این کار می خواست جنایات وصف ناشدنی را معمولی نشان دهد. ایراد دیگر این بود که با اصرار به پاسخگویی مهره‌هایی چون آیشمن، از کلٌ جامعۀ آلمان رفع اتهام می شود. دیگر و مهم تر اینکه نمی توان در مورد وقایعی قضاوت اخلاقی کرد که شاهد عینی اش نبوده ایم. تحلیل آرنت در مورد معنای قضاوت کردن از طرفی و از طرف دیگر نکته سنجی او در مورد اینکه چگونه افراد یک شبه به ارزش‌های اخلاقی چندین هزارساله ای که تا آن روز اساس پندار و کردارشان بوده است پشت کرده و پیرو ارزش‌هایی کاملاً متناقض می شوند، برای ما، که پدیده های مشابهی را در انقلاب ایران دیدیم، نکته های آموزنده ای در بر دارد. همین امروز، عوامل گروگانگیری سفارت آمریکا در تهران، به بهانۀ اینکه نمی‌توان با معیارهای امروز وقایع دیروز را قضاوت کرد، گروگان گرفتن افراد بی گناه را بر خلاف تمام قوانین بین المللی و ضوابط اخلاقی، توجیه می کنند. تحلیل آرنت در مورد اخلاق، پاسخی است به ادعای این افراد. آرنت همچنین نکتۀ مهمی را چون انتخاب اجباری میان بد و بدتر، که جمهوری اسلامی به نحو احسن از آن در بازی‌هاى انتخاباتي‌اش استفاده می کند، تحلیل می‌کند. او به جوهر رابطه بین حکمران و شهروند پرداخته و در مورد مسئولیت شهروند در دوران دیکتاتوری نظر می‌دهد. همچنین با نکته سنجی در بارۀ رابطۀ فرمانده و فرمانبر و رد این اصل که مأمور معذور است، پیامی مهم به جنایتکارانی می‌دهد که فکر می کنند با دریافت یک فتوای قتل از یک آیت الله، خود را از هرگونه مسئولیتی در مقابل بشریت مبرّا کرده اند. و بالاخره آنچه او در مورد ابتذال شرٌ مطرح می کند، مربوط به ابعاد جنایت نیست، مربوط به رفتار معمولی آدم های معمولی است که با بی فکری بستر شرٌ را در تاریخ آماده می کنند. و شاید در این بی فکری بتوانیم پاسخ به سؤالی را که در آغاز این مقدمه، در گفتگوی چند انسان صادق مطرح شد، جستجو کنیم.

لادن برومند

٩ نوامبر ٢٠٠٨

مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری

نخست مایلم دربارۀ مجادلات خشم آلودی که آتش آن را کتاب من: آیشمن در اورشلیم برافروخت سخن بگویم. مخصوصاً به جای استفاده از کلمه «موجب شد»،می‌گویم «آتش آن را برافروخت» زیرا بخش اعظم این جدل‌ها درباب کتابی بود که هرگز نوشته نشد. پس نخستین واکنشم این بود که بنا بر ضرب‌المثل معروف اتریشی که «چیزی مضحک تر از اين نيست كه برسر کتابی بحث شود که هیچ کس نخوانده است»، کل ماجرا را فراموش کنم. اما ماجرا ادامه یافت و چون، به ویژه در مراحل بعدی، صداهای بیشتر و بیشتری نه فقط در حمله به آنچه هرگز نگفته بودم، بلکه به دفاع از من بلند شد، به فکرم رسید شاید این ماجرای موهوم، تنها يك جنجال یا سرگرمی نباشد و پای چیزی ورای «احساسات» در میان است، چیزی فزون‌تر از آن سوءتفاهم‌های صادقانه‌ای که گاه موجب گسست واقعی ارتباط میان نویسنده و خواننده می‌شوند و علاوه براین، متوجه تحریفات گروه‌های ذينفعی شدم که بیش از آنکه از کتاب من در هراس باشند از این می‌ترسیدند که مبادا این کتاب وارسی‌های بیطرفانه تر و دقیق‌تری را در باب دورۀ مورد نظر[حکومت نازی ها] برانگیزد.

در این مجادلات، بدون استثنا، مباحثاتی اخلاقی طرح می‌شد که بسیاری از آن‌ها هرگز به ذهن من خطور نکرده بود، حال آن که به سایرمسائل به طور گذرا اشاره‌هایی کرده بودم. من فقط گزارشی مستند از محاکمه داده بودم، و حتی عنوان فرعی کتاب، گزارشی درباب ابتذال شرّ، هم به نظرم چنان آشکارا متکی به داده‌‌های این پرونده بود که فکر می‌کردم به هیچ توضیح بیشتری نیاز ندارد. من به روشن کردن واقعیتی پرداختم که احساس می‌کردم تکان دهنده است، زیرا با نظریات‌مان درباب شرّ متناقض بود، واقعيتى که اتفاق افتاده بود امٌا [در ذهن ما] امكان‌ناپذير مىنمود.

کم و بیش مسلم فرض کرده بودم همگی ما هم‌چنان با سقراط هم‌عقیده‌ایم که تحمل ظلم بر ارتکاب ظلم برتری دارد. معلوم شد این باورم اشتباه بوده است واعتقاد رایج براین بود که مقاومت در برابر وسوسه، از هر نوع‌اش، محال است، و هیچکس قابل اعتماد نیست و در لحظات دشوار نمی‌توان از كسى انتظاراعتماد داشت، و وسوسه شدن و مجبور شدن تقریبا یکسان است، حال آنکه به قول مری مک کارتی[6]، که نخستین بار متوجه این مغالطه شد: «اگر کسی اسلحه‌ای را به طرفتان نشانه رود و بگوید: "دوستت را بکش وگرنه می‌کشمت"، دارد وسوسه تان می‌کند، همین و بس.» و هرچند وسوسه در جایی که پای جان در میان است می‌تواند عذری موّجه و محکمه پسند برای جنایت باشد، اما قطعا توجیهی اخلاقی نیست. و سرانجام، و حیرت آورتراز همه اینکه چون در نهایت با محاکمه ای سروکار داشتیم که نتیجه‌اش صدور حکم بود، به من گفتند که اصلاً خود قضاوت عملی خطاست زیرا کسی که آنجا نبوده است نمی‌تواند قضاوت کند. تصادفا استدلال آیشمن هم در برابر حکم دادگاه همین بود. وقتی به او گفتند گزینه‌‌های دیگری وجود داشته و او می‌توانسته از وظایف جنایتکارانه اش شانه خالی کند، اصراد داشت این حرف‌ها افسانه‌‌های پس از جنگ اند و زادۀ نگاهی که امروز به ماجرایی مربوط به گذشته می‌شود. و كسانى از این نظر دفاع مىكنند كه نمی‌دانند یا فراموش کرده اند اوضاع واقعاً چگونه بوده است.

اینکه بحث دربارۀ داشتن حق یا صلاحیت قضاوت، مهمترین مسئلۀ اخلاقی را به میان می‌کشد و دلایل متعددی دارد. در اینجا دو قضیه دخیل است: اول اینکه من چگونه می‌توانم درست را از نادرست تمیز دهم، زمانى كه اکثریت یا همۀ اطرافیان من از پیش دربارۀ مسئله قضاوت کرده اند؟ من که هستم که قضاوت کنم؟ و دوم اینکه اگر هم بتوانیم قضاوت کنیم، چگونه می‌توانیم دربارۀ رويدادها يا اوضاعى قضاوت كنيم که شاهدشان نبوده‌ایم؟ در مورد دوم کاملا آشکار است که اگر در این باره از خود سلب صلاحیت می‌کردیم، نه تاریخی نوشته می‌شد و نه دادرسی ممکن بود. می‌توان یک گام پیشتر گذاشت و ادعا کرد تنها موارد بسیار اندکی هستند که هنگام استفاده از صلاحیت قضاوت خود، با نگاهی که امروز به ماجرایی مربوط به گذشته می‌شود قضاوت نمی‌کنیم و باز این در مورد تاریخنگار به همان اندازه صادق است که قاضی دادگاه، که ممکن است به دلایلی موجه به روایت شاهدان عینی یا قضاوت حاضران اعتماد نکند. بعلاوه، از آنجایی که مسئلۀ قضاوت بدون حضور [درحادثه] معمولا به تفرعن متهم می‌شود، چه کسی تا به حال توانسته ادعا کند با قضاوت دربارۀ خطا، دارد این فرض را از پیش مطرح می‌کند که خود قادر به ارتکاب این خطا نخواهد بود؟ حتی قاضی ای هم که انسانی را به جرم قتل محکوم می‌کند ممکن است بگوید اگر لطف خداوند شامل حالم نبود، من نیز به همین راه می‌رفتم!

در نگاه اول همۀ این حرف‌‌ها به نظر سخنانی پرآب و تاب، ولی ياوه است، اما وقتی كسان بسياری را می‌بینیم بدون اینکه آلت دست قرار گرفته باشند شروع به ياوه‌گویی می‌کنند، و آدم‌های هوشمندی هم در میانشان پیدامی‌شود، دیگر قضیه فقط ياوه‌بافى نیست. در جامعۀ ما ترسی از داورى رايج است که هیچ ربطی به این کلام کتاب مقدس ندارد که می‌گوید «قضاوت مکن، تا قضاوت نشوی»، و اگر این ترس همان ترسِ از «پرتاب سنگ اول» باشد، اين بی‌حرمتی به همین کلام است. زیرا در پس اکراه از داورى این گمان می‌خزد که هیچ کس مختار نیست، و در نتیجه این تردید به وجود می‌آید که هیچ کس مسئول نیست یا نمی‌شود انتظار داشت پاسخگوی کاری باشد که کرده است. به محض اینکه بحث‌های اخلاقی به میان می‌آید، حتی به صورتی گذرا، کسی که این بحث‌ها را مطرح می‌کند با عدم اعتماد به نفس و در نتیجه با حُجب و نوعی فروتنی کاذب مواجه می‌شود، که با گفتن من که هستم که قضاوت کنم؟ در واقع می‌خواهد بگوید «ما همه شبیه به هم هستیم، به یک اندازه بدیم، و آن‌ها که می‌کوشند، یا وانمود می‌کنند که می‌کوشند، تا حدودی شرافت خود را حفظ کنند، یا قدیس اند یا دو رو، و در هر دو حالت بهتر است راحت‌مان بگذارند. »

از این رو اگر چناچه به عوض مقصر دانستن جبر تاریخ و حرکت‌های دیالکتیکی در تمامی اعمال و رخدادها، و خلاصه انداختن گناه به گردن ضرورت اسرارآمیزی که پنهان از آدمیان در کار است و به هر کاری معنایی عمیقتر خود آن کار می‌بخشد، تقصیری مشخص را متوجه فردی مشخص کنید، غریو اعتراض به آسمان بلند می‌شود.

تا زمانی که ریشۀ اعمال هیتلر را در افلاطون یا جواکیم فیوره[7] یا هگل یا نیچه، یا در علوم و فناوری مدرن، یا نیهیلیسم یا انقلاب فرانسه جستجو کنیم، همه چیز رو به راه است. اما به محض اینکه هیتلر را عامل کشتار جمعی بدانید— و بپذیرید که این عامل خاص کشتار جمعی از لحاظ سیاسی بسیارهم بااستعداد بوده و نیز اینکه کل پدیدۀ رایش سوم را نمی‌توان صرفاً بر مبنای اینکه هیتلر که بود و چگونه در مردم تاثیر می‌گذاشت تبیین کرد— همگان متفق القول می‌شوند که چنین قضاوتی در بارۀ این شخص عامیانه است، فاقد پیچیدگی است، و نباید گذاشت مخل تفسیر تاریخ شود. بدین ترتیب، اگر بخواهم نمونۀ دیگری از مجادلات معاصر به دست دهم، باید از نمایش رولف هوخهوت[8] به نام معاون نام ببرم که در آن پاپ پیوی دوازدهم[9] در زمان قتل عام یهودیان در شرق به سکوتی حیرت‌آور متهم می‌شود، که این برداشت بلافاصله با مخالفت روبه رو شد، آن هم نه فقط به صورت اعتراض‌های جنجالی سلسه مراتب کلیسای کاتولیک، که هرچه باشد قابل درک است. تحریف‌های نقش‌آفرینان مادرزاد نیز در مخالفت با بحث نمایشنامه آغاز شد: که هوخهوت پاپ را به عنوان متهم اصلی محکوم کرده تا هیتلر و مردم آلمان را تبرئه کند، در حالی که این از حقیقت به دور است. سخنانی از قبیل اینکه متهم کردن پاپ امری سطحی است در حالى که کل مسیحیت در مظان اتهام است؛ یا حتا بیش از آن: «درست است که محملی برای اتهام جدی وجود دارد، اما کل نوع بشر متهم است»، این همه، در زمینۀ مورد نظر ما اهمیت بسیار دارد.* نکته‌ای ‌که می‌خواهم اینجا مطرح کنم بسیار فراتر از مغالطۀ مشهور در مفهوم گناه جمعی است که در ابتدا در مورد مردم آلمان و گذشتۀ مشترك‌شان به کار گرفته شد – اینکه کل آلمان و کل تاریخ آلمان از لوتر تا هیتلر متهم اند — مغالطه‌ای بود که در عمل همۀ کسانی را که مرتکب اعمالی شده بودند به خوبی تطهیر کرد، چون وقتی همه گناهکار باشند، در واقع هیچ کس گناهکار نیست.

کافی است مسیحیت یا کل نوع بشر را در جایی که در ابتدا به آلمان اختصاص یافته قرار دهید تا متوجه مضحک بودن این مفهوم شو®